تبليغاتX
بازخوانی
تصمیم گرفته ام که تا دو سه سال آینده به خلاصه برداری و گردآوری نکات ریز و درشت موجود در قرآن کریم پرداخته و به شیوه ی علمی و مدرن مشغول تحقیق و تفحص در متون دینی شوم.

اگر خدا بخواهد و امور آنطور که بایسته است پیش رود، نتیجه کار بصورت Ebook یا در صورت امکان کتاب در دسترس جویندگان قرار خواهد گرفت.

در صورت تمایل به مکاتبه یا در اختیار داشتن مقالات مطرح شده می توانید از طریق ایمیل tizab@ymail.com اقدام کنید.

+ نوشته شده توسط اترش در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 19:21 |
سلام


بعد از یک سال و چهار ماه فعالیت و ارئه ی ۴۷ پست در bazkhani.blogfa تصمیم گرفتم به سایتی نقل مکان کنم که امکانات بیشتری را هم برای خودم و هم برای خوانندگان فراهم ‌کند.
از آنجاییکه تمامی مطالب این وبلاگ همراه با نظرات به سایت اصلی منتقل شده است، از دوستان تقاضا دارم مباحث را در آنجا دنبال کنند.
البته این وبلاگ بسته نشده و بعنوان وبلاگ کمکی همچنان باقی خواهد ماند تا اگر زمانی سایت اصلی دچار مشکل شد ارتباط با خوانندگان به کلی قطع نشود.

این هم آدرس سایت اصلی:


http://www.bazkhani.com



+ نوشته شده توسط اترش در دوشنبه 1389/06/08 و ساعت 0:0 |
«در میان هر امتی رسولی مبعوث کردیم که الله را بنده باشید و از طاغوت دوری کنید. عده‌ای را خدا هدایت کرد و عده‌ایی مستحق گمراهی شدند. پس در زمین سیر کنید و ببینید تکذیب‌کنندگان به چه سرنوشتی دچار شده‌اند.» (۱۶:۳۶)

برای پیاده کردن سیستم الهی اولین و مهمترین قدم اجتناب کردن از طاغوت است. این خود ماییم که به دولت یا جامعه یا هر نهاد و شخص مافوقی جایگاه برتر آن را بخشیده‌ایم. از زمان کودکی چنین یاد گرفته‌ایم که عده‌ای قانون‌گذار اند و ما بایستی به قوانینی که آنان وضع می‌کنند عمل کنیم... بایستی خود را با عرف جامعه تطبیق بدهیم... بایستی به دستورات مافوق خود گردن بنهیم و... مشکل ما این نیست که نمی‌دانیم خوب و بد کدام است، مشکل اینجاست که بارها از ترس مافوق‌هایی که برای خود ساخته‌ایم حقی را پایمال کرده‌ایم یا از انجام عملی که می‌دانیم درست است گذشته‌ایم.

اما ما بعنوان یک مؤمن باید نخست این بت‌های ذهنی را درهم بشکنیم و فقط از خداوند پروا کنیم (۵۹:۱۸). هیچ حکومت یا نهادی خدای ما نیست و نمی‌تواند از چنین جایگاهی برخوردار شود. توحید و یکتاپرستی این نیست که به زبان بگوییم خدایی هست. ما باید تنها او را به خدایی قبول داشته باشیم و برای هیچ فرد یا نهادی که بخواهد بر جان و مال دیگر انسان‌ها حاکم باشد مشروعیتی قائل نشویم. تنها خدا ولی ماست: (۷:۱۹۶، ۴۷:۱۱، ۴۲:۹، ۴۵:۱۹، ۳:۶۸، ۲:۲۵۷، ۴۲:۳۱، ۳۴:۴۱، ۲۹:۲۲، ۴۲:۶، ۲:۱۰۷، ۹:۱۱۶، ۶:۵۵، ۲:۱۲۰، ۴۲:۴۶، ۷:۳، ۶:۵۱، ۴:۱۲۳، ۱۸:۱۰۲، ۱۱:۱۱۳، ۳۳:۱۷، ۶۲:۶، ۴۵:۱۰، ۱۸:۲۶، ۳۲:۴، ۶:۱۴، ۶:۷۰، ۲۵:۱۸، ۱۲:۱۰۱، ۱۷:۹۷، ۱۳:۱۶).

تاکنون از خود پرسیده‌اید که وظیفه دولت‌ها چیست؟ پاسخ ساده این است: ۱ـ وضع قوانینی در راستای رفاه بیشتر شهروندان ۲ـ نظارت بر اجرای این قوانین.

در دین الهی قوانین پایه که تعیین کننده‌ی خط مشی اصلی هستند به بهترین شکل تعیین شده‌اند (۱۷:۹). پس ما نیاز به دولتی نداریم تا قوانینی را برای ما وضع کند. ممکن است بپرسید در مورد موقعیت‌های جدید یا ویژه‌ای که اشاره‌ای در قرآن بدان‌ها نشده است پس تکلیف چیست. در اینجا امر به شورا (۴۲:۳۸) و همچنین موقعیت «اولی‌الامر» پررنگ می‌شود، البته با این توضیح که چنین وظایفی شغل محسوب نمی‌شوند (۳۶:۲۱) و در ازای راه‌کارهایی که در شوراها یا توسط اولی‌الامر ارائه می‌شوند مزدی به آنان داده نمی‌شود. پاداش وقت و هزینه‌ای که در این راه صرف می‌شود با خداست (۳۶:۲۱).

تمامی افراد حاضر در چهارچوب دین الهی نیز از قوانین آگاهی داشته و خود مجری آن اند؛ در نتیجه هیچ نیازی به نهادی مافوق افراد جامعه و کنترل‌کننده آنان نیست تا موجودیت خود را در اجرای قوانین توجیه کند. سلسله مراتبی که ما امروزه بعنوان دولت می‌شناسیم جایی در دین الهی ندارد، از اینرو ما با مناسبت‌های سیاسی که چیزی جز به دست‌گرفتن قدرت حکومت بر مردم نیست غریبه‌ایم و آن را به رسمیت نمی‌شناسیم.

در اینجا «عمل صالح» فضیلت محسوب می‌شود و چهارچوب روابط اجتماعی ما را تعریف می‌کند: اگر دیدیم کسی بعنوان مثال گران‌فروشی می‌کند دیگر از او جنسی نمی‌خریم ولو مغازه‌اش دیوار به دیوار خانه ما باشد. با کسی که اهل ناراستی و دروغ است نشست و برخاست نمی‌کنیم حتی اگر پست و مقام بالایی داشته باشد. اگر رئیس مان از ما خواست حقی را ناحق کنیم، به راحتی از زیر کار شانه خالی می‌کنیم. بله، ما را از اخراج شدن خواهند ترساند اما چه بهتر که از چنین مکانی اخراج شویم و جزئی از تشکیلاتی نباشیم که مدار آن بر عدالت نمی‌چرخد. زمین فراخ است و خدای ما بزرگ، راه بهتری پیش پای ما قرار خواهد داد. نباید هیچ‌گاه فراموش کرد که ما به بلوغ فکری رسیده‌ایم و قدرت انتخاب داریم. به همین دلیل بیش از بقیه مردم در مورد تصمیماتی که می‌گیریم توسط خدای خود مورد بازخواست قرار می‌گیریم. پس آیاتی مانند (۲۴-۲۳ :۹) در گوش ما طنین انداز بوده و نه ترس از دست دادن شغل، یا زندانی شدن و نه حتی مرگ ما را از صراط مستقیمی که در پیش گرفته‌ایم منحرف نمی‌کند. هر انسانی در سال یک یا دو بار مورد آزمایش قرار می‌گیرد (۹:۱۲۶) و بی‌شک ما در زندگی دچار گرفتاری‌ها و ناراحتی‌هایی خواهیم شد، حتی ممکن است مشکلات چنان بزرگ باشند که ما نیز بگوییم: پس یاری خدا کی خواهد رسید (۲:۲۱۴) اما در هر حال شکیبایی و جانبداری از حق را فرو نمی‌گذاریم (۱۰۳:۳).

عرف جامعه‌ایی که در آن زندگی می‌کنیم و معیارهای آن نیز دیگر برای ما اهمیتی ندارد، چراکه ما جامعه‌ی خاص خود را داریم و طبق معیارهایی که قرآن به دست داده است زندگی می‌کنیم: ولادت و مرگ ما، پیشه و تجارت ما، رسم ازدواج و طلاق ما و... همگی برگرفته از قرآن اند. اما ما چون اهل کتاب به دین خود شاخ و برگ نمی‌دهیم و در آن اغراق نمی‌کنیم (۵:۷۷). جز خدا عده‌ای را ارباب و سرور خود قرار نمی‌دهیم (۳:۶۴) و هیچ قسمتی از کتاب و اندرزهایش را فرو نمی‌گذاریم (۱۵-۱۴ :۵).

مبحث برجسته‌ی دیگر، دقت در مسائل اقتصادی است که زمینه شکوفایی یا زوال یک جامعه را مهیا می‌سازد. بعنوان مثال اگر «ربا» در قرآن چنان مسأله‌ی مهمی است که جنگ با خدا و رسول محسوب می‌شود (۲:۲۷۹) ما نیز نباید آن را دست کم بگیریم و به سادگی از کنارش بگذریم. احکام و ضوابط موجود در قرآن بر اساس اندیشه و حکمت‌هایی خدایی تنظیم شده‌اند؛ در نتیجه لازم است که با آگاهی کامل با آنان برخورد کنیم و راهکارهای متناسب را به کار گیریم [توصیه می‌کنم مقاله «زمین بعلاوه پنج درصد» را حتماً مطالعه کنید که بصورت داستانی، ربا و سیستم بانکداری را تشریح می‌کند. این مقاله از این آدرس قابل دانلود است]. در صورت گسترده بودن مجموعه می‌توان سکه زد و معیاری جداگانه برای مبادلات داشت. اینکار چند مزیت دارد: ۱- این پول ارزش واقعی دسترنج ما ست نه مانند پول جوامع موجود بدون پشتوانه و صرفاً یک کاغذ. ۲- برخلاف پول رایج اکثر کشورها به ربا آلوده نیست. ۳- باعث تقویت دادوستد و تعامل بیشتر در درون مجموعه می‌شود. ۴- جدای از انفاق و صدقه چرخش پول در آن مشخص‌ است (رد و بدل شدن پول تنها در ازای ارائه کالا یا خدمتی صورت می‌گیرد) و بدین ترتیب کسی نمی‌تواند پول مردم را به باطل بخورد (۹:۳۴). ۵- مالیاتی از آن کسر نمی‌شود و... در صورت تحقق چنین امری باید این نکته را به خاطر داشته باشیم که این پول نبایستی با پول رایج دیگر کشورها قابل تعویض باشد. دلیل اینکار این است که واحد پول دیگر کشورها مساوی با دسترنج مردم جامعه‌شان نیست و به ربا نیز آلوده است. همچنین یک معامله یا بصورت کامل با این پول صورت می‌گیرد یا اینکه با واحد دیگری به انجام می‌رسد. پس به هیچ شکل نمی‌توان این پول را با واحد دیگری معادل یا مبادله کرد مگر اینکه از سیستم مشابهی پیروی کرده باشد یعنی: ۱- ربایی در آن نباشد. ۲- حقیقی و حاصل دسترنج مردم باشد.

احکام جزایی نیز دستخوش تغییر خواهند شد و صورتی قرآنی به خود خواهند گرفت (۶۲-۶۱ :۴) به این صورت که زندان جز موارد خاص و نادر وجود نخواهد داشت و جریمه‌های نقدی نیز به نهاد خاصی پرداخت نمی‌شود بلکه خود فرد موظف است به دست خود آن را به فرد نیازمندی بدهد، یا بعنوان مثال در قتل غیر عمد شخصاً فردی را از زیر بار دین آزاد کند: (۴:۹۲). مزیت اینکار نسبت به روشی که در حال حاضر در جوامع به کار برده می‌شود این است که کسی در این بین نمی‌تواند پول جریمه را برای خود نگه دارد یا به مصارف دیگری برساند. در این حالت پرداخت جریمه نه تنها حالت بازدارنده خواهد داشت بلکه فرد با دیدن حال و روز افراد نیازمند و قدردانی در عوض کمک‌اش، حس نوعدوستی‌اش برانگیخته شده و در آینده رفتار ضد اجتماعی کمتری از او سر خواهد زد. توجه داشته باشید که در دین الهی شخص با خداوند رو به رو ست و باید رضایت او را در مورد گناه و اشتباهی که مرتکب شده است به دست بیاورد نه دولت یا نهاد خاصی، از همین رو جریمه‌ی برخی از گناهان روزه گرفتن است: (۵:۸۹، ۵۸:۴، ۲:۱۹۶، ۵:۹۵، ۴:۹۲)

مالکیت‌ها نیز حقیقی خواهد بود و بعنوان مثال دولت یا هر نهاد دیگری نمی‌تواند خود را مالک اراضی یا منابع زمینی بداند و در ازای آن از مردم پولی بگیرد.

ما به دنبال آگاهی و دانش واقعی هستیم که بخاطر مناسبات قدرت از دسترس مردم دور نگه داشته می‌شوند. نباید فراموش کرد که عصر ما عصر ارتباطات است و جنگ اندیشه‌ها. هرچه آگاهی ما بیشتر شود و بر زوایای مختلفی اشراف پیدا کنیم به طبع آن قدرت ما نیز افزون‌تر می‌شود. به همین‌ دلیل معلمان واقعی ما و خصوصا نسل آینده، نه مدارس دولتی و خصوصی یا رسانه‌های مختلف بلکه اعضای آگاه و حاضر در مجموعه‌ اند. جمع‌آوری اطلاعات باارزش و گلچین کردن خصیصه‌ی مشترک میان همه‌ ماست که هر یک را به بانک اطلاعاتی ویژه‌ای تبدیل می‌کند.

ما به جایگاه ویژه‌ی خود در میان کائنات واقف شده‌ایم...


قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ
إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ
قَالَ هذَا صِرَاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ
إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ
(۴۲-۳۹ :۱۵)

آنچه در این پست عنوان شد نقطه نظرات شخصی من بوده است که از زاویه قرآن بدانها رسیده‌ام. مطمئنا گذر زمان و کسب تجارب بیشتر افق‌های تازه‌تری را در مقابل این نگرش خواهند گشود.

می‌توانید مقاله‌ی «پیرامون دین» را بصورت pdf از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده توسط اترش در دوشنبه 1389/06/01 و ساعت 13:37 |
در پست‌های پیشین پیرامون نحوه‌ی شکل‌گیری سیستم‌های حکومتی با عنوان «دین‌های بشری» مطالبی مطرح شد. همچنین گفتیم که این دین‌ها اعم از: آریستوکراسی، فدراسیون، کمونیستی، مردم‌سالاری، دیکتاتوری، توتالیتاریسم، سلطنتی، جمهوری، دین‌سالاری، قبیله‌ای و... با وجود اختلافات بنیادین با یکدیگر از ساختار مشابهی برخوردارند.
زمان آن رسیده که به نحوه‌ی شکل‌گیری و ساختار دین متفاوتی بپردازیم که «دین الهی» نام گرفته است.

برای شروع تعریفی ساده از این دین ارائه می‌کنیم:
دین الهی به دینی اطلاق می‌شود که قوانین، احکام و ضوابط در آن توسط خداوند (نه هیچ انسانی، هرچند قدیسه و روحانی باشد) تعیین شده و از طریق رسولان به انسان‌ها ابلاغ شده است. مجموعه‌ی کامل و مصون از دستبردگی این دین تنها در قرآن کریم موجود بوده و از اینرو کتاب قانون آن محسوب می‌شود.

نحوه‌ شکل‌گیری این دین با رجوع به هر کتاب آسمانی قابل شناخت است: در میان جامعه‌‌ای که ساختار آن دینی بشری است با ساختاری قوام یافته (رجوع شود به پیرامون دین ۳) رسولی از جانب خداوند برانگیخته شده، مردم را از «طاغوت» (اصطلاح قرآنی برای چنین سیستمی) برحذر داشته، به پرستش و پیروی از خداوند فرا می‌خواند (۱۶:۳۶). همچنین موارد و احکام الهی را که در طول قرون دچار انحراف یا تغییر شده‌اند اصلاح نموده و در نهایت باعث سقوط یا نابودی طاغوت و سردمدارانش می‌شود.

در اینجا لازم به ذکر است که بعدها پیروان این دین تازه در طی چند نسل دچار اختلاف شده، به نعمت‌های دنیوی دل‌می‌بندند و زمینه را برای دین بشری (طاغوتی) دیگر فراهم می‌سازند. 
از اینرو و طبق آنچه در کتب‌ آسمانی می‌خواینم این پروسه بارها و بارها در طی قرون متمادی تکرار شده است. دلیل اینکه در ذهنیت تاریخی ما این چرخش‌ها و دگرگونی‌ها به وضوح دیده نمی‌شوند این است که هر دین و ساختار جدیدی که روی کار آمده برای پوشاندن ضعف‌ها و گریز از قضاوت مردمش دست به تحریف یا حتی انکار و حذف کامل گذشته زده است تا معیار و میزانی برای مقایسه وجود نداشته باشد. بدین ترتیب عامه‌ی مردم را می‌توان با نشان دادن نموداری رو به رشد بر روی کاغذ متقاعد کرد که رفاه بیشتری نسبت به ده یا بیست سال گذشته پیدا کرده‌اند پس باید سپاسگذار بوده و برای پایداری‌ دین بیش از پیش تلاش کنند. در میان می‌توان گذشته‌ی دوری را نیز چون مدینه فاضله بزرگ کرده و چنین القاء کرد که می‌توانیم به آن روزهای طلایی بازگردیم و ما دارای چنین پتانسیلی هستیم به شرط اینکه بیش از بیش تلاش کنیم.
 
همانطور که متوجه شده‌اید در نگاه اول نحوه‌ی شکل‌گیری دین الهی همانند بقیه‌ی ادیان است: آنان نیز در جامعه‌ای با دینی متفاوت متولد شده، مردم را از آن برحذر نموده و به ایدئولوژی و ساختار دین خود می‌‌خوانند... قوانین و چهارچوب بهتری ارائه کرده و در نهایت باعث ضعف یا سقوط دین موجود می‌شوند. با این حال اگر از کلی نگری فاصله بگیریم تفاوت‌های بنیادینی در این میان عیان می‌شوند:
بزرگترین اختلاف در شیوه‌ی مبارزه و ایستادگی در مقابل دین رسمی جامعه نهفته است. رسول نه به تعریف امرزوی یک فرد انقلابی است نه رجل سیاسی. هدف او طبقه‌ی حاکم نیست و به اصلاح از بالا نمی‌پردازد. در‌واقع اصلاً دین موجود را به رسمیت نمی‌شناسد تا همراه پیروانش به خیابان بریزد یا آنان را با وعده و وعید دنبال خود بکشد تا رای گرفته و یک کرسی صاحب منصب را به دست بگیرد. او برای چنین مقام‌هایی که بر گرده‌ی مردم عادی بالا رفته‌اند ارزشی قایل نیست و برای تصاحب آنان به پای برنخواسته است. رسول برای نجات همه‌ی مردم جامعه‌اش ظهور نکرده و ماموریتش این نیست که مردم را ولو با زور و اجبار به راه راست هدایت کند. دین الهی برخلاف ادیان دیگر نیازی ندارد حتماً بعنوان دین رسمی کشوری شناخته شود تا در آینه‌ی آن خود را دین بنامد. رسولی با کتاب و حکمت در میان مردمی ظهور می‌کند، بدون کسب اجازه از این و آن به دین موجود جامعه بی‌اعتنا و به آن کافِر می‌شود (دولت که خدا نیست، جامعه که خدا نیست و...) در چهارچوبی که به او وحی شده است شروع به زندگی می‌کند: دین الهی نه تنها شکل گرفته است بلکه به انجام نیز رسیده است، حتی اگر فرض کنیم جز رسول هیچ‌وقت شخص دیگری در حیطه‌ی آن قرار نگیرد. پس مبارزه‌ی رسول مانند دیگر نمایندگان طاغوت مبارزه بر سر قدرت نیست. او پیغام را ابلاغ می‌کند، این مردم اند که تصمیم می‌گیرند از دین موجود جامعه جدا شده و به دینی که او خطوطش را مشخص کرده است ملحق شوند یا خیر. هرکسی نیز این آزادی را دارد که از این دین خارج شده و بار دیگر به چهارچوب و معیارهای دین موجود جامعه بازگردد.
حال بسته به افراد جامعه، این دین از فرد به فرد دیگر و از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر منتقل شده و رفته‌رفته کاملاً بر دین موجود جامعه غلبه می‌کند یا اینکه محدود به عده‌ای چند باقی می‌ماند. دین الهی با توجه به آیات بسیاری که در قرآن موجود است ارائه نشده است تا به هر ترتیب و شکل ممکن مردم یک منطقه را در لوای ساختار خود جمع کند. پس بطور خلاصه حتی اگر یک نفر قوانین و چهارچوبش را قبول کرده و طبق آن زندگی کند (ساختار و فضای جامعه هر چه می‌خواهد باشد) دین الهی شکل گرفته است چراکه خداوند بعنوان حکمران همیشه در مسند قدرت قرار دارد، قانون هم که وجود داشته و تنها یک قطعه‌ی دیگر لازم است تا مجموعه کامل شود: انسانی که به آن عمل کند. در حالی که دین‌های دیگر بایستی نخست رقیبان را کنار زده، قدرت را به دست بگیرند آنگاه قوانین خود را اعمال کنند.
بدین ترتیب رسول و پیروان دین الهی همینکه ایمان می‌آورند وارد ساختار دین دیگری می‌شوند. از اینرو با اینکه جزو مخالفین دین موجود جامعه دسته بندی می‌شوند در جناح چپ ساختارش قرار نگرفته و نمی‌توان در راستای استحکام دین رسمی از پتانسیل آنان بهره برد.
       
لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿البقرة: ٢٥٦﴾
«در دین اکراه و اجباری نیست، راه رشد و صلاح از انحراف مشخص شده است. پس هرکس که به «طاغوت» کافِر شود و به خداوند ایمان بیاورد به چنان رشته‌ی استواری چنگ زده است که نخواهد گسست. خداوند شنوای داناست.» (۲:۲۵۶)

مطمئن‌ام بارها قسمت اول این آیه را شنیده‌اید: لا اکراه فی الدین، اما با آنچه تا کنون مطرح شده برایتان رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است. حال به نکته‌ی دیگری توجه‌تان را جلب می‌‌کنم، هیچ از خود پرسیده‌اید چرا قسمت اول این آیه، آن هم با محدود کردن معنای «دین» به عقیده و ایمان چنین به گوش همه رسیده است اما ادامه و قسمت دوم همین آیه را همیشه نادیده گرفته اند؟
جدای از این برای «طاغوت» هم مترجمین ما چنین نوشته اند:
آیتی: بت
مکارم شیرازی: بت و شیطان و هر موجود طغیانگر   
انصاری: شیطان، بت و هر طغیان گری است
قمشه ایی: دیو رهزن
فولادوند: طغیانگر

درحالی که در آیات بعدی داریم: 

اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۖ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ ۗ أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ* أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِي وَأُمِيتُ ۖ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ ۗ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (البقره: ۲۵۸-۲۵۷)
«الله ولی ایمان آورندگان است، آنان را از ظلمات به نور خارج می‌کند. و آنان که کفر ورزیده اند اولیاءشان طاغوت است که آنان را از نور به ظلمات خارج می‌کند. آنان اصحاب آتش اند، در آن جاودانه اند.* آیا خبر نداری از کسی که با ابراهیم در مورد خدایش بحث می‌کرد درحالی که خداوند به او پادشاهی ارزانی کرده بود؟ ابراهیم گفت: پروردگار من کسی که زندگی می‌بخشد و می‌میراند. او گفت: من زندگی می‌بخشم و می‌میرانم. ابراهیم گفت: خداوند خورشید را از مشرق برمی‌کشد اگر راست می‌گویی تو آن را از مغرب برآر. پس آنکه کفر ورزیده بود عاجز برجای ماند. خداوند ظالمین را هدایت نمی‌کند.» (۲۵۸-۲۵۷ :۲) 

پس «طاغوت» نه «بت» یا «طغیانگر» بلکه هر فرد یا طبقه‌ی حکمرانی است که سر مست از قدرت، سرنوشت مردم تحت سلطه‌ی خود را آنطور که دوست داشته باشد تعیین می‌کند. نمونه‌ برجسته چنین افرادی فرعون است: «اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ» که خود را خدا پنداشته و خودسرانه حکمرانی می‌کرده است. 

تا اینجا دریافتیم که دین الهی برای شکل‌گیری به یک نفر شروع کننده نیاز دارد. اما ساختار آن چگونه است؟ آیا مانند دین‌های دیگر هرمی است و در آن قدرت توزیع می‌شود؟
برای یافتن پاسخ بایستی اساس این دین را شناخته و شیوه گسترش‌ آن را دنبال کنیم:
تمامی دین‌های بشری بر اساس قدرت بنا نهاده شده‌اند درحالی که در دین الهی فضیلت نیکی کردن یا عمل صالح است. حالا فردی را تصور کنید که برای خودش دین موجود جامعه و قدرت خواهی در آن را رد می‌کند و در عوض دین الهی را می‌پذیرد. این فرد احکام زندگی‌اش را از قرآن استخراج کرده و به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. رفته‌رفته در میان دوستانش یا افرادی که تازه با آنان آشنا می‌شود کسانی را می‌یابد که برای عمل صالح، ارزشی به مراتب بیشتر از قدرت، ثروت و دیگر معیارهای جامعه قائل اند، او دین الهی را به آنان معرفی می‌کند، فردی در این میان از اصول و قوانین این دین استقبال می‌کند. پیوند و ارتباط این دو به دلیل هم‌دین شدن مستحکم می‌شود. حال هر کدام از این دو نفر طبق احکام خداوند، نه هیچ انسان دیگری، به زندگی خود ادامه می‌دهند. فرد دوم به شخص دیگری دین الهی را معرفی می‌کند و او نیز آن را می‌پذیرد. در اینجا هیچ لزومی ندارد که فرد سوم به نزد شخص نخست برده شده یا حتی او را بشناسد چراکه خداوند بعنوان حاکم وجود داشته و همچنین کتاب قانونش نیز در دسترس فرد است. در نتیجه در دین الهی چیزی به نام تمرکز قدرت در نزد یک نفر یا یک حزب وجود نداشته و از اینرو سلسله مراتبی شکل نمی‌گیرد. برای درک بهتر ریسمانی را در نظر بگیرید (فرد اول) که یک یا چند ربسمان به آن گره زده می‌شود. هر کدام از این ریسمان‌ها نیز بسته به موقعیت خود به یک یا چند ریسمان دیگر گره می‌خورند، حاصل کار یک شبکه‌ی چند شاخه و در هم تنیده است که اعضای آن از طریق یکدیگر با کل مجموعه در ارتباط‌ بوده و نیازهای خود را برطرف می‌کنند. در این مجموعه هیچکدام از پست‌های دولتی وجود خارجی نخواهد داشت. لازم به یادآوری است که در این میان رسول (در صورت وجود) و «اولی‌الامر» قابل تمییز اند. بدین صورت که رسول بایستی پیغام الهی را بطور صحیح به افراد این مجموعه برساند و در امور جمعی چراغ‌ راه و هدایتگر باشد. اولی‌الامر نیز به صورت مشابهی بایستی از انحراف دین و تغییر مبانی آن جلوگیری کرده و خط مشی صحیح را ابلاغ کنند. بقیه کسانی که خود را جزئی از این مجموعه می‌دانند موظف اند از سخنان آنان اطاعت کنند مادامی که در حکمشان اختلاف و مغایرتی با کلام خداوند دیده نشود (۴:۵۹). در واقع علمای دینی زمان ما گونه‌ی قلب شده‌ی اولی‌الامر هستند. در اینجا به چند تفاوت اساسی اشاره می‌کنم: اولی‌الامر همانند رسول در ازای ابلاغ پیام خدا و روشن‌سازی آن هیچ مزدی دریافت نمی‌کنند، اجر آنان با خداست (رجوع کنید به سوره شعرا و سخن رسولان مختلف در آن). اولی‌الامر این حق را ندارند که لباس و ردای مخصوصی برای خود ترتیب داده یا نشانه‌هایی را حمل کنند که باعث تفاخر و تمایز با مردم عادی شود چنانچه رسولان الهی نیز ظاهری چون مردم عادی داشته اند. و در آخر نبایستی چیزی به دین افزوده یا از آن کسر کنند اگر چنین عملی از آنان سر بزند موقعیت خود را از دست می‌دهند (۴:۵۹).         

وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَىٰ ۚ فَبَشِّرْ عِبَادِ* الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ۚ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ (الزمر: ۱۸-۱۷)
«و کسانی که از بندگی طاغوت اجتناب کردند و به سوی خداوند روی آوردند بشارتی است. پس بندگان مرا بشارت ده.* به آنانی که سخنان را می‌شنوند و از بهترین آنها پیروی می‌کنند. آنان کسانی اند که خداوند هدایتشان کرده است و آنان خردمندانند.» (۱۸-۱۷ :۳۹)

حال بعنوان کسی که به خداوند ایمان دارد باز هم مایلیم به دینی جز آنچه او برای ما مقرر ساخته پایبند باشیم؟ شاید هم به آسمان خیره شده ایم تا فرشتگان یا یک منجی یا رسولی پایین بیاید و استارت کار را برایمان بزند؟ ـ بله در شکل‌گیری دین الهی گفتیم که رسولی آغازگر راه است اما مگر وظیفه‌ی رسول چیزی جز ابلاغ احکام و ضوابط دین است؟ خب این ضوابط هم‌اکنون نیز در دستان ماست: قرآن. تنها کافی است به بازخوانی آن بپردازیم و در کنار یکدیگر زوایای آن را کشف کرده و احکام آن را به درستی استخراج کنیم. هر کدام از ما می‌تواند شروع کننده‌ای باشد...


پست بعدی به ذکر مواردی خواهد گذشت که می‌توانند در این راه مفید واقع شوند. 
ان شاء الله

+ نوشته شده توسط اترش در شنبه 1389/05/16 و ساعت 19:8 |
در پست قبل نکاتی عنوان شد که به اختصار در اینجا یادآوری می‌شوند:
ـ واژه ی دین در قرآن محدود به عقیده و ایمان نبوده بلکه به معنای سیستمی است که تمامی جوانب زندگی انسان‌ها را در برمی‌گیرد.  
ـ تمامی دین‌های بشری از ساختار مشابهی برخوردار اند.
ـ جوامع بشری از نظر اقتصادی ـ اجتماعی هرمی بوده و به سه طبقه کلی بالا، میانه و پایین تقسیم می‌شوند.
ـ هر طبقه خصوصیات و ویژگی‌های متفاوتی داشته و یک جهان‌بینی خاص را بر اعضای خود تحمیل می‌کند.
ـ ساختار هر دینی بر پایه یک ایدئولوژی خاص شکل می‌گیرد.
ـ اعضای جامعه متناسب با نگرش خود به ایدئولوژی به دو جناح چپ و راست یا موافق و مخالف با درجات مختلف تقسیم می‌شوند.
ـ هر ایدئولوژی به دلیل ضعف درونی خود در برهه‌ای از زمان قدرت و پایداری خود را از دست داده و جای خود را به ایدئولوژی دیگری می‌دهد.
ـ هر دینی به دلیل تجاربی که از شکست و سقوط دین قبل از خود (همچنین نمونه ادیان دیگر) به دست می‌آورد مکارتر شده و ریشه‌هایش را بیشتر در بطن جامعه فرو می‌برد.

حال که تا حد قابل قبولی با زیر و بم دین‌های بشری آشنا شدیم به نظر شما ممکن است آدمی به ساختار مستحکمی دست بیابد که زوال ناپذیر بوده و قدرت آن در دست عده‌‌ی خاصی (حداقل به مدت یک هزاره) باقی بماند؟
برای یافتن پاسخ تا انتهای این پست با ما همراه باشید.

خب، اول از همه بیایید به سراغ جناح چپ (خطر بالقوه دین) رفته و تکلیفمان را با آن روشن کنیم. از طرفی طبق مطالعات و بررسی‌ها به این نتیجه رسیدیم که وجود چنین بخشی در ساختار دین ما الزامی است پس حذف و برخورد شدید با اشخاصی که در این جناح قرار می‌گیرند لطمه زدن به خود دین محسوب می‌شود. از طرف دیگر ریشه دواندن و عرض اندام این جناح باعث تضعیف و زوال دین است. برای بیرون رفت از این بن‌بست، یک راهکار مؤثر این است که جناح چپ را تحت کنترل بگیریم و در آن نمایندگانی داشته باشیم. به این شکل خط مشی و اطلاعاتی که صلاح می‌بینم به این جناح تزریق شده و به سمتی می‌روند که ما می‌خواهیم. پس تا آنجایی که امکان داشته باشد بایستی بر منابع اطلاعاتی (همچون کتاب، فیلم، اینترنت و...) نظارت کامل داشته باشیم. یک حسن دیگر چنین ترفندی این است که مهره‌های تأثیر گذار و برجسته نیز برایمان شناسایی شده و می‌توانیم در صورت لزوم آنان را از صحنه دور کرده یا به کل حذف کنیم. این از جبهه ی چپ و مخالف دین ما. اما همه چیز به اینجا ختم نمی‌شود. برای اینکه ساختار دین ما سالیان دراز استحکام خود را از دست ندهد ترفندهای دیگری نیز لازم است. بعنوان مثال به مردم چنین القاء می‌کنیم که بالاترین مقام دین، در صورتی که تغییر ناپذیر است مانند شاه یا رهبر، نمایشی بوده و قدرت در دستان رده های پایین‌تر (مانند رییس جمهور یا نخست وزیر یا...) قرار دارد. بدین شکل تصویر مثبتی از شخص نخست در ذهن مردم نقش بسته و پیکان نارضایتی آنان متوجه‌ی مقام‌های کم اهمیت‌تری می‌شود که البته به ظاهر تعویض می‌شوند. در ساختارهای گذشته یک شخص نماینده و اجرا کننده‌ی ایدئولوژی بود، به این ترتیب به زیر کشیدن آن شخص با سقوط دین مساوی می‌شد، خب ما باید از تاریخ درس بگیریم، درست است؟ پس اگر مردم تاب یک مقام نمایشی را هم نداشته باشند بایستی مقام اصلی و حاکم دین به پشت صحنه بخزد و مقام‌های به ظاهر بالا تغییر چهره بدهند، بدین شکل مردم به این امید واهی که با روی کار آمدن فرد یا حزب دیگری وضع تغییر خواهد کرد به ساحت مقام اصلی و به تبع آن ایدئولوژی کاری نخواهند داشت. فراموش نشود که همین مقام های نمایشی هم بایستی توسط افرادی پر شوند که ما تعیین و تایید کرده ایم تا خللی در روند ساختار ایجاد نشود. حال ساختار ما از مصونیت بیشتری برخوردار است اما تا رسیدن به استحکام مورد نظر فاصله‌ی بسیاری دارد.
ساختارهای هرمی چندی بایستی در دین ما شکل گیرد.
مهمترین آن‌ها ساختار مذهبی است. یعنی از آنجایی که سخنان خداوند می‌تواند انسان‌ها را از سلطه‌ی ما بیرون بکشد بایستی کاری کنیم که اثر خود را از دست بدهد. برای اینکار سلسله مراتبی را تعیین کرده و عده‌ای را به عنوان خبرگان و آگاهان به امور اعتقادی به مردم معرفی می‌کنیم. برای اینکه طبقه پایین جامعه هم جذب این افراد شوند برایشان درجات و سطوح مختلفی تعریف می‌کنیم. اینکار چندین مزیت دارد: ـ دین الهی به صورتی که ما می‌خواهیم و منافاتی با سلطه و سود ما ندارد در جامعه ریشه می‌دواند. ـ با اطلاعات غلط و انحرافاتی که در دین خدا به وجود می آوریم، مردم را به خواب فرو برده و آن را افیون توده ها می‌سازیم. ـ اگر هم شخص یا اشخاصی از دین حقیقی سخن به میان بیاورند با بی‌اعتنایی و بی‌مهری مردم رو به رو شده و سخنانشان برد چندانی نخواهد داشت. با توجه به [قرآن ۱۷:۸۱] بایستی کاری کنیم که صدای حق شنیده نشود آنگاه باطل ما پایدار باقی می‌ماند، از همین رو و با ساختار مذهبی که راه می‌اندازیم دیگر فرد برای یافتن مسایل دینی و اعتقادی به سراغ همسایه خود که ظاهری همانند او دارد نرفته بلکه به علمایی رجوع می‌کند که کسوت و ردای خود را از ما به عاریت گرفته اند. ـ دین الهی اگر کاملاً در قبضه ی ما باشد نه تنها قدرت خود را برای سرنگونی ساختار و ایدئولوژی دین ما از دست می‌دهد بلکه ابزار قدرتمندی برای مهار مردم هم می‌شود. توجه داشته باشید که در هر صورت اصول اعتقادی بایستی پله ای عقب تر از پایبندی به اصول ایدئولوژی باقی بماند چنانچه بعنوان مثال اگر در شروع مراسمی قرآنی خوانده می‌شود (توجه: تا زمانی که زبان مردم غیرعربی است و هیچ ترجمه ای هم از قرآن گفته نمی‌شود، خواندن یا نخواندنش تفاوتی نمی‌کند) به احترام سرود ملی بعد از آن است که مردم بایستی قیام کنند. آنچه از دین الهی که همچنان می‌تواند برای ما دردسر ساز شود حس پرستشی است که در نهاد همه انسان‌ها وجود دارد. برای خنثی نمودن این مورد هم می‌توانیم عشق به جنس مخالف را به جای آن تبلیغ و ترویج کنیم یا عشق به وطن یا قومیت یا حتی به مافوق خود را. برای اینکار کافی است که در تمامی سریال‌ها، فیلم‌ها، رمان‌ها و شعرها مضمون عشق را گنجانده و به بطن جامعه تزریق کنیم. البته هیچ یک به گرد صنعت موزیک و خدمتی که در این زمینه می‌تواند برای ما انجام بدهد نمی‌رسند. پس موافقید که کانال‌هایی ماهواره‌ای و با برد جهانی راه بیندازیم تا در آن‌ها بیست و چهار ساعته کلیپ و شوهایی پخش شود که مرد یا زنی با سوز و گداز در طلب عشق زن یا مرد دیگری ناله می‌کشد؟ ـ بلی. بطور خلاصه اگر بگوییم، اشاعه‌ی عشق در جامعه این حسن را دارد که چون هیچ‌گاه به پای پرستش خداوند نمی‌رسد، نیاز درونی و واقعی انسان‌ها را هم ارضاء نکرده، به هرکسی که قدم در این وادی بگذارد زخم‌هایی می زند و ناکامی هایی تحمیل می‌کند که تا آخر عمر بر روانش سنگینی کرده و قدرت پرستش و توجه به خداوند را هم از او سلب می‌کند، یعنی همان چیزی که ما در پی اش هستیم.
ساختار هرمی دیگری که بایستی پی‌ریزی شود دادگاه و دادگستری است. به این ترتیب پست‌های کلیدی را می‌توان در این تشکیلات از آن خود کرده و نبض عدالت را در دست داشت. اهمیت این مسأله زمانی روشن می‌شود که بخواهیم مخالفان خود را به پای میز محاکمه‌ای کشانده و با عناوین و برچسب‌های مختلف محکوم کنیم. همچنین می‌توان هم‌دستان خود را یا کسانی را که قدرتی داشته و برای گریز از حکم خود حاضر اند پولی هنگفتی بپردازند با ظاهرسازی یا تقلب از خشم مردم و قانون رهانید. هرچقدر قانون و نظام‌نامه دین ما هم به زبانی خاص و متمایز از زبان مردم نوشته شده باشد، به شکلی که مردم عادی نتوانند آن را بفهمند، بهتر است. به این صورت جبهه‌ی وکلا شکل می‌گیرد که در صورت لزوم به دردمان خواهند خورد. در کل هرچقدر نظام‌نامه‌ی ما مفصل‌تر و دارای بخش‌ها و تبصره‌های بیشتری باشد به سود ما بوده و مردم را از درک زوایای آن عاجز می‌سازد.   
ستون محکم دیگری که به آن نیاز داریم نیروهای مسلح است. بدون داشتن بازویی فیزیکی اقتدار ما کامل نخواهد بود. ارتش در انواع مختلف خود بهترین ابزاری است که می‌تواند دوام دین ما را تضمین کند، خشونت زبانی همه فهم است. در صورتی که تاکتیک‌های ما برای عقیم نمودن تحرکات مخالف با ساختار یا ایدئولوژی دین کارساز نباشد و مردم به اعتراض برخیزند، می‌توانیم با وارد کردن نیروهای مسلح مان به صحنه، حرف اول و آخر را زده و معترضین را به جای خود بنشانیم. فایده‌ی دیگر داشتن نیروهای مسلح این است که هر زمان اراده کنیم می‌توانیم با کشور دیگری وارد جنگ شده، انرژی مردمی را به تحلیل برده و مشکلات جامعه را به جنگ مرتبط کنیم. وجود یک دشمن و تهدید خارجی نیز باعث می‌شود اقشار مردم به سلطه‌ی ما گردن نهاده و در تحکیم آن بکوشند.
احتمالاً در اینجا ناباورانه از خود می‌پرسید در تمامی این ساختارها که خود مردم حضور داشته و بازیگر نقش‌های آن اند پس چگونه است که اینچنین در مقابل یکدیگر دیوار شده و خواسته‌های ما را عملی می‌کنند؟ جواب تعلیم پذیر بودن آدمی است که در سرشت‌اش نهفته است. ما به آدمیان یاد می‌دهیم به دنیا از چه زاویه‌ای نگاه کنند، چه آمال و آرزوهایی داشته باشند، چه چیز را بد و چه چیز را خوب ببینند، به چه معتقد باشند و برای چه چیز زندگی‌شان را هزینه کنند. ما نقش‌های مختلف را دیکته کرده و آنان هم مو به مو اجرایش می‌کنند. تقسیم‌بندی و گروه گروه کردن مردم از نظر جنسیت، سن، نژاد، فرهنگ، عقیده، تحصیلات و... در همین راستا ست. ما آنان را از همدیگر بیگانه می‌کنیم و آنگاه در مقابل یکدیگر قرار می‌دهیم. ابزارهای متنوعی برای میل به این هدف در اختیار ما ست. در ‌واقع ما کارگردانان صحنه‌ی جامعه‌ایم که به هر فردی نقش خاصی را تحمیل می‌کنیم. آدمیان حق انتخابی ندارند، یا آنطور که ما می‌خواهیم در جامعه ظاهر می‌شوند یا ترد شده و موقعیت کنونی خود را هم از دست می‌دهند. در ساختار ما برد و باختی در میان نیست، همه بازنده اند، از آن شخصی که به اوامر گوش سپرده و به پایداری ایدئولوژی می‌کوشد گرفته تا آن کسی که در فکر اصلاح است تا آنکه به مخالفت برخاسته و کارشکنی می‌کند، همه و همه تا زمانی که جزئی از جامعه ما محسوب شده و رفتارشان در چهارچوب ساختار دینی ما تعریف می‌شود به سود ما و زیان خود و دیگری قدم برمی‌دارند.
مسایل بی‌شمار دیگری نیز می‌تواند مستقیم یا غیرمستقیم به پایداری ساختار ما کمک کند. بعنوان مثال کودکان نقطه ضعف والدین اند. هرچه کودکان مشکلات و ناراحتی‌های پزشکی بیشتری داشته باشند هم و غم پدران و مادران بیشتر متوجه‌ی آنان شده و به اتفاقات و جریان‌های جامعه بی‌اعتنا می‌شوند. هدف قرار دادن کودکان هم از همان لحظه‌ی به دنیا آمدنشان می‌تواند صورت بگیرد. یک نمونه آن مد نمودن سزارین و ترد زایمان طبیعی است. تجویز آهن به مادر و کودک است یا واکسن زدن‌های گوناگون و متعدد یا...
به خوبی می‌توان از اعتماد مردم به پزشکان سوءاستفاده نمود. خصوصا شیوه‌ی درمان و پزشکی امروز ابزار بسیار مناسبی برای شیوع بیماری‌ها و ناراحتی‌های متنوع در بطن جامعه است. چنانچه اگر دقت کنید هرکسی که امروزه بیش از دیگری گذرش به مطب و دکتر افتاده است از نظر جسمی ضعیف‌تر شده و راحت‌تر در معرض ابتلا به بیماری‌ها قرار می‌گیرد. خلاصه کنیم، با توجه به [قرآن ۴۶:۱۵] سن بلوغ آدمی چهل سال است، هرچقدر بتوانیم امید به زندگی و سقف سنی افراد جامعه را به این عدد کاهش بدهیم با مشکلات کمتری رو‌به‌رو خواهیم بود. برای نیل به این هدف چه راهی بهتر از مسموم نمودن مردم جامعه با انواع مختلف مواد سمی و مبتلا کردن آنان به انواع سرطان‌ها؟ اگر گمان می‌کنید وقاحت را به حد کمال رسانده ایم و برآشفته شده اید که دیگر نمی‌توان تا این حد پست شد، برای نمونه به مواد ترکیبی شامپویی که به سر می‌زنید دقت کنید یا به مواد آرایشی که زنان و دختران روزانه مصرف می‌کنند. به راحتی در همین اینترنت می‌توانید نام این ترکیبات را سرچ کرده و دریابید چه تعدادشان و به چه میزان سمی بوده و به سرطان مرتبط اند. یا به ترکیبات موادی که از مغازه‌ها می‌خرید و با آنان غذا می‌پزید دقیق شوید. خلاصه کنم، به هر طرف که دوست دارید بنگرید تا موادی را بیابید که برای بدنتان مضر اند. در واقع همه مسایلی که تا کنون بدانها اشاره کرده ایم و موارد دیگری که در ادامه عنوان می‌شوند امروزه کم و بیش در هر کشوری پیاده شده اند.
بحث را ادامه بدهیم و مورد دیگری را پیش بکشیم، هیچ فکرش را کرده‌اید تشویق مردم برای داشتن فرزند کمتر از کجا آب می‌خورد و کوچک بودن خانواده‌ها در‌ واقع به نفع چه کسی تمام می‌شود؟ پی بردن به زوایای این مسئله با خودتان. به آموزش و پرورش می‌رسیم. آیا زمان مناسب‌تری از ساعات مدرسه را (که تا سن پنج شش سالگی هم آن را پایین آورده‌ایم) برای شستشوی مغزی آدمیان می‌توان پیدا کرد؟ برای این ساعت‌ها هم می‌توان فکرها کرد و نقشه‌ها کشید. یا به نظر شما لزومی دارد اقشار جامعه از تمامی پیشرفت‌ها و تکنولوژی‌های مدرن باخبر باشند؟ مسلما خیر. می‌توان با قدرت پنهان این تکنولوژی‌ها در دل مردم ترس و وحشت ایجاد کرد، به این ترتیب به دست و پای ما می‌افتند تا خطراتی را که البته مسبب حقیقی‌اش خود ماییم از زندگی‌شان رفع کنیم. آه، از چه راه‌ها که نمی‌توان انسان‌ها را فریب داد. از چه راه‌ها که نمی‌توان اراده‌ی انسان‌ها را گرفته و منحرفشان کرد. ما می‌توانیم... یعنی هنوز متوجه نشده‌اید ما چه کسانی هستیم و چه کارها که از دستمان ساخته نیست؟ چه؟ ما طبقه‌ی حاکم ایم؟ نه. سرمایه داران ایم؟ نه در واقع. پس... در آینه این مطالب خوب نگاه کنید، ما... شیاطین ایم.
آنچه گفته شد و موارد بسیار دیگری که از قلم انداخته ایم (مانند سیستم بانکداری، صنعت پورنوگرافی، تجارت مواد مخدر، بیماری ایدز و...) همگی وسوسه‌هایی است که ما در دل و جان سردمدارن انداخته و آنان را با وعده های ثروت و مقام و شهرت مطیع خود کرده‌ایم.
راه گریزی از این ساختار وجود ندارد که اسلوب خود را از دین فراعنه مصر و بابِل و دنیای باستان گرفته و با جاه‌طلبی‌های مدرن آدمی درآمیخته است. حتی فلسفه‌ی آنارشیسم و خط‌مشی آن اگر در جامعه‌ای پیاده شود در آخر به سود ما تمام می‌شود: مردم به خیابان‌ها ریخته و مبارزه‌ای کورکورانه را آغاز می‌کنند. ما با سرمایه و شهرت خود موقتاً به جامعه و ساختار دیگری نقل مکان می‌کنیم (به ییلاق می‌رویم) در آنجا بخاطر قدرتی که داریم و امیدهای واهی پیشرفت و تمدن (آه که «تمدن» چه واژه گوش نوازی است برای آدمیان) مورد استقبال مردم منطقه قرار می‌گیریم و بر ثروتمان افزوده می‌شود. در این حین مردم کشور اصلی‌مان به جان هم افتاده و تمامی ساختارها را در هم می‌شکنند، چرخ صنعت و بازار کار از حرکت باز می‌ایستد، جنگ داخلی یا خارجی شعله‌ور می‌شود، اقتصاد فلج می‌شود و وضع معیشت مردم و امنیت و بهداشت بدون مدیریت و برنامه‌ریزی درهم می‌شکند. آنگاه نگاه‌هایشان به سوی ما بازمی‌گردد و آنگاه ما با نقابی تازه به میانشان بازمی‌گردیم. 
راه گریزی از این ساختار وجود ندارد مگر اینکه آدمی به یاد بیاورد: «شیطان به کسانی که ایمان آورده و به خدای خود توکل دارند سلطه ای ندارد.» (۱۶:۱۰۰) 

در پست بعد به ساختار «دین الهی» خواهیم پرداخت.
+ نوشته شده توسط اترش در جمعه 1389/05/08 و ساعت 22:45 |

در پست پیشین به معنای «دین» در قرآن پرداخته و دریافتیم که دین[۱] محدود به ایمان و عقیده نیست بلکه تمامی قوانین و ساختار زندگی انسان‌ها را پوشش می‌دهد. به عبارت دیگر دین معادل سیستمی است که در چهارچوب آن زندگی می‌کنیم.
در مقالات «پیرامون دین» همه جا دین را مساوی با سیستم در نظر گرفته‌ام.

تمامی دین‌های بشری (چه دیکتاتوری باشد، چه سلطنتی، چه جمهوری یا مردمی) از ویژگی‌های مشابهی برخوردار‌ اند. با خواندن این مقاله خواهید فهمید که آنچه باعث تفاوت اصلی و گوناگونی این ادیان شده است ایدئولوژی آنان و شیوه‌ی برخورد و راهکاری است که در مقابل طبقات اجتماعی خود در پیش می‌گیرند. برخی از این ادیان مواردی را از دین الهی وام گرفته یا بصورت تحریف شده مورد استفاده قرار می‌دهند. برخی دیگر کاملاً به دین الهی بی‌اعتنا بوده و اصول متفاوتی را پی‌ریزی کرده‌اند. با این حال تمامی ادیانی که از آنها بعنوان دین‌های بشری یاد خواهیم کرد از نظر ساختار و شکل‌گیری از یک خط مش واحد پیروی می‌کنند.

ساختار

ساختار دین‌های انسانی بر اساس قدرت است، این یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های مشترک بین تمامی ادیان بشری است. بدین معنی که هرکس قدرت بیشتری داشته باشد (که پول برجسته‌ترین نماد و مشخصه ی آن است) بالاتر از بقیه قرار می‌گیرد. از آنجایی که هر دینی بر اساس یک ایدئولوژی[۲] و خط مش خاصی شکل می‌گیرد، هرکسی که بیشتر خود را با این اصول و مبانی هماهنگ کند نیز به مراتب بالاتر (و از اینرو قدرت بیشتری) در جامعه ی خود دست می‌یابد. گاهی بین قدرت و ایدئولوژی کشمکش‌هایی به وجود می‌آید اما این برخوردها موقتی بوده و باعث تغییرات خاصی در ساختار دین نمی‌شوند.
همین اعتبار قدرت و ایدئولوژی باعث می‌شود جامعه سلسله مراتبی بوده و از طبقات اجتماعی[۳] مشخصی تشکیل شود. اگر تمامی دین‌های بشری را از نظر بگذرانیم خواهیم دید که از ساختاری هرمی برخوردار بوده و می‌توان آنها را به سه بخش کلی زیر تقسیم نمود:

۱) بدنه‌ی بالای جامعه: در بالای این هرم طبقه‌ی حاکم یا قدرتمندان جامعه قرار دارد.
بودن این افراد در این مرتبه‌ی بالاتر بخاطر وجود ایديولوژی است که ساختار دین را تشکیل داده، از اینرو تمام هم و غم این افراد پایداری و استحکام این ایدئولوژی است تا از جایگاه خود به مرتبه‌ی پایین‌تری سقوط نکنند. پس مهم نیست که خود این ایدئولوژی را قبول داشته یا آن را درست بدانند، برای بقا و ماندگاری خود در راس هرم بایستی کاری کنند که این ایدئولوژی ارزش و اعتبار خود را از دست ندهد. به همین دلیل درصد قابل توجهی از ثروت خود را که البته از بقیه اقشار مردم اخذ کرده اند صرف تبلیغات و مبارزه با بقیه ایدئولوژی‌ها می‌کنند. اینان خود قدرت اند و به همین خاطر ورای هر قانونی قرار می‌گیرند که خود وضع کرده اند، همچنین برای بقای خود و از دست ندادن قدرت مجبورند ایدئولوژی دینی‌شان را به بقیه اقشار جامعه تحمیل کنند. این طبقه از یک صدم تا یک دهم کل جامعه را (بسته به ساختار دین) تشکیل می‌دهد.

۲) بدنه‌ی میانه جامعه: در میانه این هرم طبقه‌ی رابط یا اندیشه جامعه قرار دارد.
این افراد قشر تحصیل کرده یا به اصطلاح اهل کتاب جامعه اند. اعضای بدنه‌ی میانه حکم شمشیر دو لب را برای طبقه‌ی بالا ایفا می‌کنند: هم می‌توانند بدنه‌ی پایین جامعه را بیدار کنند تا اورنگ آنان را به زیر بکشند، هم اینکه بدنه‌ی پایین جامعه را برای قرن‌ها به خواب و خموشی وادار کنند. به همین دلیل برخورد با آنان «کج دار و مریز» است. از آنجا که هر ایدئولوژی در بطن خود دارای ضعف‌ها و نواقص بسیاری است می‌توان بر روی این نقاط ضعف انگشت گذاشته، خصوصیات مثبت یک ایدئولوژی‌ دیگر را برجسته نمود و به این ترتیب زمینه را برای حذف یا تغییر دین حاکم مهیا کرد. این مطلبی است که بدنه‌ی میانه‌ی جامعه می‌تواند از آن آگاهی یابد. افرادی که در طبقه‌ی پایین‌تر اند زندگی خود را همچون سرنوشتی محتوم پذیرفته و روحیه‌ی جستجو را در خود کشته اند. به همین دلیل اقشار طبقه‌ میانه در معرض بازرسی و نظارت طبقه‌ی بالا قرار می‌گیرند، امری که برای طبقه‌ی پایین جامعه بی‌مورد و غیرضروری است. در راستای همین نظارت است که افراد این طبقه به استخدام در اداره و ارگان‌های دولتی ترغیب می‌شوند، بدین طریق می‌توان با اتخاذ سیاست «چماق و هویج» خطر بالقوه آنان را نیز تحت کنترل داشت. اعضای این طبقه تشنه ی قدرت اند و در آرزوی به دست آوردن موقعیت و مقام طبقه ی بالادست خود. در ورای شعارهای زیبایی همچون آزادی، برابری، حقوق بشر و... که اینان سر می‌دهند، خواست تملک اورنگ قدرت طنین انداز است. آنان قشر پایین جامعه را به حرکت در‌می‌آورند تا خود را جایگزین طبقه‌ی حاکم کنند. اگر به این هدف نایل شوند آنگاه شعارهایشان رنگ باخته و ساختار طبقاتی نوینی جایگزین قبلی می‌شود که چه بسا بدتر از آن یک باشد. این طبقه یک چهارم تا یک سوم جامعه را تشکیل می‌دهد.

۳) بدنه‌ی پایین جامعه: در پایین این هرم طبقه ی رنجبر یا کارگر جامعه قرار دارد.
این افراد در شغل‌های رده پایین و نیازمند به نیروی بازو (فیزیکی) حضور داشته و مشغول به فعالیت اند. می‌توان گفت قسمت موتورخانه ی جامعه را اینان می‌گردانند. بعلت دوری از اریکه ی قدرت و قبول اینکه هرگز به آن دست نخواهند یافت، سوداهایی چون برابری و آزادی و نبود طبقات با ذهنیات اعضای این قشر عجین شده و براحتی تحت تأثیر چنین خواب و خیال‌هایی قرار می‌گیرند. اینان پرستندگان قدرت اند و از چشم انداز خود به هرکسی که قدرت را در دست داشته باشد (تفاوتی نمی‌کند چه کسی باشد) به چشم ارباب و خدای خود می‌نگرند. مشکلات و نابسامانی افرادی که در طبقه‌ی پایین اجتماع به سر می‌برند به مراتب بیشتر از کسانی است که در طبقات بالاتر جامعه اند، با این حال به دلیل نداشتن ارتباطی با قدرت، زندگی‌شان از آلودگی کمتری برخوردار بوده و آرمان‌های انسانی اخلاقی، ارزش و منزلت خود را در میانشان از دست نداده اند. افراد این طبقه اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهند اما اکثریتی خاموش اند. حتی کسانی که جزئی از این طبقه محسوب می شوند یا در میان آنان زندگی می‌کنند به این امر واقف نیستند. اما زمانی که مقام بلندبالایی یا صاحب قدرتی خود را به میان این طبقه می‌رساند همه در شگفت می‌شوند که این خیل عظیم از کجا ظاهر شده و چگونه چون براده‌های آهن جذب آن شخص می‌شوند. 

ساختار دین را می‌توان از وسط با خطی عمودی به دو سوی چپ و راست نیز تقسیم نمود:

۱) جناح یا سوی راست دین: هرچه از مرکز هرم به سمت راست می‌رویم درجه همسویی و موافقت با آرمان‌های دین بیشتر می‌شود. در ساختار هر دینی عده‌ای به دلایل مختلف و با درجات مختلف با آرمان‌های دین موافق بوده و در جهت تقویت آن گام برمی‌دارند. کسانی که در این سمت و سو قرار دارند حافظان ایدئولوژی محسوب می‌شوند.

۲) جناح یا سوی چپ دین: هرچه از مرکز هرم به سمت چپ می‌رویم درجه مخالفت و عناد با آرمان‌های دین بیشتر می‌شود. در ساختار هر دینی عده‌ای به دلایل مختلف و با درجات مختلف با آرمان‌های دین مخالف بوده و در جهت ضعف آن گام برمی‌دارند. کسانی که در این سمت و سو قرار دارند دشمنان ایدئولوژی محسوب می‌شوند. همانطوری که بدون جناح راست ساختار هیچ دینی کامل نیست بدون وجود جناح چپ نیز ساختار دین کامل نبوده و نمی‌تواند مدت مدیدی دوام بیاورد. پیدایش جناح چپ و مخالف اجتناب‌ناپذیر است و ضروری نیز، در نتیجه بالادستانی که در‌صدد حذف یا برخورد شدید با این قشر برمی‌آیند در اصل به ساختار دین لطمه زده و سقوط خود را از اریکه قدرت تسریع می‌کنند. 

در اینجا توجه‌ی شما را به این مسئله جلب می‌کنم که ساختار عنوان شده برای دین‌های بشری در تمامی ساختارهای گروهی انسانی قابل مشاهده است. در احزاب، اداره‌ها، در کلاس درس، در یک تیم ورزشی و... بطور خلاصه در هر جایی که عده‌ای انسان برای هدف خاصی دور هم جمع می‌شوند با یک ساختار هرمی و روابط قدرت در آن رو به رو هستیم. اگر به اطراف خود دقت کنید متوجه می‌شوید در ساختارهای بسیاری حضور داشته و (بسته به شرایط) خصوصیات طبقه و جناح خاصی را نیز به خود گرفته اید. دلیل آن این است که این تقسیم بندی‌ها حکم ظرف را داشته و خصوصیات خود را به هرکسی که در آنها قرار داشته باشد دیکته می‌کنند. در نظر داشته باشید که ساختار هرمی در ذات خود بد نبوده و در‌ واقع برای جمع‌های بشری شکل مؤثر دیگری قابل تصور نیست. این ساختار زمانی مشکل ساز می‌شود که فرد یا افرادی که در راس هرم قرار دارند برای ماندگاری و از دست ندادن قدرت به قربانی کردن ارزش‌ها پرداخته یا کسانی را که زیر مجموعه ی آنان محسوب می‌شوند استثمار نموده و اندیشه ی خود را به بقیه افراد تحمیل می‌کنند.

حال که نقشه (blue print) دین‌های ساخته ی بشر را در اختیار داریم سخن گفتن از نحوه‌ی شکل‌گیری و زوال آنان آسان می‌شود.

شکل‌گیری
 
شکل‌گیری نخستین ساختار دینی در هر منطقه از زمین به نخستین کلونی‌ها و اجتماع انسان‌هایی چند برای پیشبرد زندگی‌شان باز می‌گردد. اندیشه (آگاهی) است که مردم را به حرکت وامی‌دارد، از اینرو در دوران‌های خاصی و معمولاً بر اساس بی‌درایتی سکانداران بالادست دین، افرادی قد علم می‌کنند که از ساختار دیگری سخن گفته و به تبلیغ اصول دیگری می‌پردازند. سبب سرکشی و ساز مخالف این افراد که عمدتاً از نخبه گان طبقه‌ی دوم جامعه اند، نرسیدن به جایگاهی درخور و متناسب با روحیاتشان در ساختار اجتماع و در اختیار نداشتن قدرتی است که حق خود می‌دانند. اگر اکثریت مردم از شرایط زندگی راضی باشند، این افراد به گوشه‌ای رانده شده و صدایشان به جایی نمی‌رسد. اما اگر ساختار جامعه جوابگوی نیازهای چندی نباشد، مردم در اطراف این افراد حلقه زده و به اندیشه آنان گوش می‌دهند. با جمع شدن مردم و همسو شدن آگاهی‌ها، یک ساختار با قواعد و ایدئولوژی خاصی شکل می گیرد که در مقابل اصول جامعه ی مادر ایستاده و آن را زیر سؤال می‌برد. این هرم‌های کوچک که هریک به دلیلی به وجود آمده و خواسته‌‌های متفاوتی را دنبال می‌کنند، خود موجب می‌شوند در روند جامعه اصلی اختلالات بیشتری روی دهد. در نتیجه ضعف ایدئولوژی جامعه‌ی اصلی آشکارتر شده و اگر نخبه گان دین راهکاری را ارائه ندهند، یک یا چند اندیشه‌ی متفاوت با دین جامعه متولد می‌شوند (معمولاً راهکارهای موثر تغییر یا اصلاح قسمت‌هایی از اصول ساختاری دین است و از آنجایی که هر تغییری باعث می‌شود منافع و قدرت عده‌ای از بالانشینان به خطر بیفتد، بسیاری از راهکارها عملی نشده یا باعث بدتر شدن اوضاع و درگیری‌های درون-قدرتی می‌شوند). هرچه این اندیشه‌های مخالف (ولو در عمل نتیجه‌ی بدتری را نسبت به اندیشه‌ی کنونی جامعه به همراه داشته باشند) قدرت بیشتری به دست بیاورند، مستحکم‌تر شده، مردم بیشتری را به سمت خود جذب می‌کنند. این روند مساوی با ضعف بیشتر در ساختار جامعه‌ی اصلی است. در اینجا جنگ ایدئولوژی‌ها (و حامیان آنها) آغاز می‌شود و ایدئولوژیی (فرقی نمی‌کند چه چیز باشد) برنده نهایی است که انسان‌های بیشتری را به سمت خود جذب کند. در این کشمکش‌ها اگر ترازو به سمت یکی از ایدئولوژی‌های جدید سنگینی کند، دو حالت پیش می‌آید: یا به صورت نرم (آرام آرام) قشر نخبه‌ی ایدئولوژی جدید در طبقه‌ی میانه جامعه قدرت را به دست گرفته و جای خود را به بالادستان می‌دهند. یا اینکه بصورت انفجاری (انقلابی) جایگزین شده و قشر طبقه‌ی اول را به مراتب پایین‌تر کشانده یا حتی از جامعه اخراج می‌کنند. بعد از این تغییرات و به دست گرفتن امور توسط نیروهای نخبه‌ی جدید، روزهای پر امید و آرزوهای دور و دراز به پایان رسیده، دین جدیدی شکل می‌گیرد که از ساختاری مشابه دین گذشته تبعیت می‌کند. البته با این تفاوت که بر تجربیاتش افزوده شده و سخت تر از ساختار قبلی در‌هم خواهد شکست. ایدئولوژی‌های هم‌سنگر دیروزی نیز که در تضعیف و سقوط ایدئولوژی جامعه مادر نقش موثری ایفا کرده بودند توسط نیروهای دین جدید شناسایی و نابود می‌شوند. این روند به «پاک سازی» معروف است و بدین شکل آن ایدئولوژی‌ها دیگر نمی‌توانند برای دین جدید خطر‌ساز شوند. کنون ساختار جامعه یک‌دست شده است. افراد طبقه‌ی پایین جامعه هم در این کشمکش‌ها بیش از دو طبقه‌ی دیگر لطمه دیده و خرج می‌شوند اما در پایان کار طرفی نبسته و تغییر خاصی در زندگی‌شان حاصل نمی‌شود.
چرخ زمان می‌گردد و بار دیگر در دوره‌ی خاص دیگری ایدئولوژی دیگری در بطن جامعه متولد شده و به جنگ ساختار این دین برمی‌خیزد... و این چرخه‌ی معیوب بارها و بارها تکرار می‌شود...   

در پست بعد با دینی آشنا خواهید شد که شکل جهش یافته و پیشرفته ادیان بشری است.

برخی از تعاریف:
[۱] دین: به هر سیستمی که برای زندگی جمعی انسان‌ها تعریف شود دین گفته می‌شود. دین در بردارنده ی ایدئولوژی و خط مشی تعیین شده ای برای پیشبرد اهداف خاصی است. معادل مناسب برای دین در ادبیات ما سیستم حکومتی است.

[۲] ایدئولوژی: ایدئولوژی نوعی خودآگاهی است. می‌توان ایدئولوژی را مجموعه ای از ایده‌ها و قضاوت‌های روشن و صریح و عموماً سازمان یافته ای در نظر گرفت که موقعیت یک گروه یا جامعه را توجیه و تفسیر می نماید.
این سیستم با الهام و تاثیر پذیری شدید ارزش‌ها، جهت یابی معین و مشخصی را برای کنش های اجتماعی آن گروه یا جامعه ارائه می دهد. از اینرو بر اساس تعریف فوق، ایدئولوژی در درون فرهنگ به عنوان مجموعه ای کاملاً بهم پیوسته، هماهنگ و سازمان یافته از ادراکات و ارائه‌کننده نظرات محسوب می‌شود. به همین دلیل می توان از آن به عنوان یک سیستم نام برد. از طرف دیگر با در نظر گرفتن طبیعت و جوهر آن که تجلی بخش نظرات است، ایدئولوژی به عنوان ابزار کنش تاریخی نیز محسوب می شود. به عبارت دیگر، ایدئولوژی بوسیله مبشرین و کسانی که سعی دارند اثراتی بر جریان تاریخی جامعه خود بگذارند، ارائه و اشاعه می یابد؛ و بدین ترتیب موجب تغییرات یا تحولاتی در جامعه می‌شود. [منبع]

[۳] طبقه ی اجتماعی: افرادی که از نظر معیشتی (اقتصادی) همچنین دانش و جهان بینی در یک سطح قرار داشته، آمال و آرزوهای مشابهی را در سر می پرورانند به یک طبقه ی اجتماعی واحد تعلق دارند. یک جامعه را می‌توان به سه طبقه‌ی کلی بالا، میانه و پایین تقسیم کرد که هریک خصوصیات مختص و متمایز خود را دارا هستند. 


سلب مسئولیت:
۱) آنچه در این مقاله بصورت فشرده در مورد طبقات اجتماعی و خصوصیات هر یک عنوان شد، برداشت شخصی من و حاصل تفکرات دو سه ساله‌ی اخیرم است. در نتیجه این احتمال وجود دارد که در اطلاعات داده شده سهل انگاری یا لغزش‌هایی وجود داشته باشد. 
۲) آنچه عنوان شد در بردارنده تمامی سیستم‌های مختلفی است که بشر برای جوامع خود تاکنون بکار برده است، کشور خاصی مد نظر نبوده و یک ساختار مشخص به کل ساختارها تعمیم داده نشده است. 

+ نوشته شده توسط اترش در شنبه 1389/05/02 و ساعت 14:26 |
کلمه ی «دین» چه چیزی را در ذهن شما تداعی می کند؟

تقریباً همه ی ما دین را مساوی با «ایمان و عقیده» در نظر می گیریم و از این زاویه دین برای عده‌ای به معنای حکمی الزامی و اجباری است، برای عده‌ای امید دادن به تنگ دستان و برای عده‌ای هم اصول و سنتی دیرینه که به از پدران خود به ارث برده ایم. این نظرات تا زمانی درست می نماید که ما قرآن را کناری نهاده باشیم و به آن بی توجهی کنیم، چراکه دین در قرآن به مقوله ی کاملاً متفاوتی بازمی گردد.
به نظر شما دین دسته‌ای از احکام و مراسم مذهبی است که بایستی به جای آورده شوند؟
اگر جوابتان مثبت است توصیه می‌کنم تا انتهای یادداشت‌های مربوط به دین با ما همراه باشید تا افق های تازه‌ایی پیش رویتان آشکار شود.

اول از همه به سراغ قرآن می‌روم و به درک معنای درست دین می پردازیم:

إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ ۗ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ ۗ وَمَنْ يَكْفُرْ بِآيَاتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسَابِ (آل عمران: ‍۱۹)
«تنها دین نزد خداوند اسلام است. آنانی که از کتاب بهره ای برده‌اند در آن اختلاف نورزیدند مگر بعد از اینکه به آن آگاهی یافتند و از روی حسد چنین کردند. برای اینان که به آیات خداوند کافِر شدند خداوند سریع الحساب است.» (۳:۱۹)

اگر ما دین را مساوی با ایمان و عقیده (مذهب) در نظر بگیریم معنای این آیه چنین می‌شود که دیگر ادیان منسوخ شده و ما بایستی از دینی به نام «اسلام» پیروی کنیم. اگر چنین است پس با آیاتی از این قبیل باید چه کنیم؟

وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ ۖ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ ۖ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَكَ مِنَ الْحَقِّ ۚ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا ۚ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَٰكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ ۖ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ ۚ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (المائده:۴۸)
«کتاب را به حق بر تو نازل کرده ایم، کتبی که در دستانت است تصدیق کننده ی آن اند و گواهی اش. پس به آنچه خداوند نازل کرده بینشان حکم کن و از هواهای نفسانی شان پیروی مکن تا تو را از حق منحرف کنند. برای هریک از شما شریعت و آیینی مقرر داشته‌ایم و اگر اراده ی خداوند بر این بود شما را امتی واحد می‌ساخت اما متفاوت اید تا شما را به آنچه ارزانی داشته بیازماید پس در کارهای خیر بر یکدیگر پیشی بگیرید. رجوع همگی تان به سوی خداوند است و شما را درباره آنچه اختلاف داشتید آگاه می سازد.» (۵:۴۸)

وَلِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَكًا لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَىٰ مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ ۗ فَإِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ (حج:۳۴)
«برای هر ملتی مناسک و شریعتی قرار دادیم تا به سبب رزقی که از چهارپایان بدانان داده شده به ذکر نام خداوند بپردازند. خدای شما یکتاست پس در برابر او تسلیم باشید. به تواضع کننده گان بشارت ده.» (۲۲:۳۴)

اگر دین را مساوی با مرام و عقیده در نظر بگیریم با این سوره کافرون و آیه فصل الختامش چه کنیم که می گوید: لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ. اگر رسول خدا در جواب کافران بگوید مذهب من به خودم مربوط است و مذهب شما هم به خودتان، آنوقت آن همه سوره و تلاش رسول برای ابلاغ مذهبش به همین کافران چه می شود؟ آیا نمی‌توان همین آیه را علم کرد و هر دهانی را که به قصد تبلیغ دین باز می‌شود به راحتی بست؟

أَفَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ (آل عمران:۸۳)
«آیا دینی جز دین خداوند را می جویید درحالی که آنچه در آسمان‌ها و زمین است خواه و ناخواه به فرمان او گردن نهاده‌اند و بازگشت همه چیز به سوی اوست؟» (۳:۸۳)

و اگر هرآنچه در آسمان‌ها و زمین است به دین او گردن نهاده‌اند، دیگر چه جای گفتگو باقی می ماند؟

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (توبه:۳۳)
«اوست کسی که رسولان را با هدایت فرستاد و دین حق، تا بر تمامی دین ها غالب کند هرچند مشرکان کراهت داشته باشند.» (۹:۳۳)

چگونه یک دین می‌تواند به دین های دیگر غلبه کند؟
آیا این سخن به این معناست که در این «اسلام» مثلاً اگر ما با دستان باز نماز بخوانیم به دین آن‌هایی که با دستان بسته نماز می‌خوانند غلبه خواهیم کرد؟ یا در این حالت وقتی ما صدقه می‌دهیم به ادیان دیگر که آنان هم صدقه می‌دهند پیروز می شویم؟
مشخص است که یک جای کار می لنگد.

به آیه ی دیگری رجوع کنیم که ذکری از دین در خود دارد و ما را به فهم معنای آن نزدیک می کند:

إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِي كِتَابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ۚ ذَٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ... (توبه:۳۶)
«شمار ماهها نزد خداوند ۱۲ ماه است. این قاعده ی خداوند است از زمانی که آسمان‌ها و زمین را آفرید. چهار ماه آن مقدس است. این دین کامل است...» (۹:۳۶)

چگونه است که ۱۲ ماه بعنوان دین کامل عنوان شده است؟ پس اگر ما ۱۴ یا ۱۰ ماه در سال داشته باشیم دین دیگری محسوب می‌شود، چراکه گفته شده ۱۲ ماهه ی آن کامل‌ است.

پس دین به چه معناست؟
حال که متوجه شدیم برداشت ما از دین با قرآن همخوانی ندارد و باعث کج فهمی می‌شود وقت آن رسیده که در جستجوی معنای درستش در همان قرآن روان شویم.
داستان یوسف شاه کلیدی را برای ما در خود نهفته دارد:

قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِكِ وَلِمَنْ جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ* قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مَا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَمَا كُنَّا سَارِقِينَ* قَالُوا فَمَا جَزَاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كَاذِبِينَ* قَالُوا جَزَاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزَاؤُهُ ۚ كَذَٰلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ* فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِنْ وِعَاءِ أَخِيهِ ۚ كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ ۖ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ ۚ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ ۗ وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ (یوسف: ۷۶-۷۲)
«گفتند: جام پادشاه را گم‌کرده ایم. هرکس آن را بیاورد یک بار شتر سهم دارد. من ضامن آن ام.* گفتند: به خدا سوگند شما که می‌دانید ما برای فساد در این سرزمین نیامده‌ایم و دزد نیستیم.* گفتند: جزای دزد چیست اگر دروغ گفته باشید؟* گفتند: جام در بار هرکس پیدا شد، تاوانش خواهد بود و به شما تعلق دارد. ما چنین ظالمین را مجازات می کنیم* پس از بار دیگران شروع کرد تا به بار برادرش رسید و جام را از آن بیرون آورد. این تدبیر را به یوسف آموختیم، چراکه اگر به دین شاه عمل می‌کرد نمی توانست برادرش را نزد خود نگاه دارد و اگر خداوند اراده نمی کرد. درجات هرکسی را بخواهیم افزون می‌کنیم و بر فراز هر دانایی شخص عالم تری هست.» (۷۶-۷۲ :۱۲)

در اینجا می‌بینیم که از برادران یوسف پرسیده می‌شود قانون شما در مورد دزد چیست و چگونه با او برخورد می کنید. در ادامه و آیه ۷۶ داریم که اگر به دین فرعون در مورد دزد حکم می‌شد یوسف نمی‌توانست برادرش را نزد خود نگاه دارد. فرعون که دین مذهبی نداشته تا حکمش فرق کند بلکه منظور در اینجا سیستم و قوانین حکومتی او ست که حکم متفاوتی را برای دزدی در برداشته است.
در نتیجه: دین = سیستم
دین به یک سری اعتقادات و آیین عبادی محدود نیست بلکه سیستم یکپارچه ای است که تمامی مسایل اقتصادی سیاسی اجتماعی فرهنگی انسان ها را در برمی گیرد. حالا از این زاویه به آیاتی نگاه کنید که کلمه ی دین در آن‌ها بکار رفته است.  

شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّىٰ بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَىٰ وَعِيسَىٰ ۖ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ ۚ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ ۚ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ (الشوری:۴۲)
«برای شما همان سیستمی (دینی) را مقرر کرد که به نوح توصیه نمود و آنچه به تو وحی نمودیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش کردیم: سیستم را به اجرا درآورید و در آن اختلاف و چنددستگی ایجاد نکنید. آنچه بدان دعوت می‌کنی نزد مشرکین گران است. خداوند هرکه را بخواهد برمی گزیند و کسی را که به سوی او بازگردد هدایت می کند.» (۴۲:۱۳) 

پس از طرفی ما یک سیستم واحد الهی داریم که به تمامی انبیاء الهام شده و از طرف دیگر چندین نوع سیستم انسانی (سلطنتی، دیکتاتوری، کمونیستی، سوسیالیستی، جمهوری و...) که در زمان ها و کشورهای متفاوتی پیاده شده اند.
خداوند خالق ماست و می‌داند چه سیستمی مناسب مخلوقش است تا بتواند به بهترین شکلی از مواهب و پتانسیل هایی که به او داده شده استفاده کند. البته ما با اراده ی آزاد پا بر روی زمین گذاشته‌ایم تا به اختیار خود این سیستم (دین) را برگزینیم یا هر سیستم دیگری را که فکر می‌کنیم جوابگوی نیازهایمان است به اجرا درآوریم. در اینجا بحث بر سر این نیست که ایمان و اعتقاد ما چیست بلکه بحث دینی است که خداوند بخاطر رحمت بیکرانش در اختیار ما قرار داده و به تایید خودش کامل‌ترین سیستم است. مشکل ما اینجاست که قبول نداریم سیستمی که خداوند برایمان صادر کرده از سیستم‌هایی که خودمان طرح ریزی کرده‌ایم بهتر است.
 
از این زاویه اگر بنگریم آیات الهی رنگ و بوی تازه ای به خود می گیرند:

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (۶۱:۹)

إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ* وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا* فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ ۚ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا (سوره النصر:۱۱۰)

پس «دین الله» سیستم کاملی است که نیازهای مادی و معنوی انسان‌ها را به خوبی برطرف کرده و بر سیستم‌های دیگر غلبه می‌کند. 

...الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا (المائده:۳)
«...امروز دینتان را برایتان کامل کردم و نعمت خود را بر شما به کمال رساندم و اسلام را بعنوان دینتان برگزیدم.» (۵:۳)

از همین دریچه معنای اصطلاح «یوم الدین» نیز روشن تر می شود:
دوره ای که هیچ نفسی کوچکترین تملکی بر نفس دیگر ندارد و حکم و فرمان تنها از جانب خداوند است. دوره ای که تنها سیستم الهی ساری و جاری است. (۸۲:۱۹)

حال که به معنای دین پی بردیم تنها یک مطلب دیگر باقی می‌ماند:
ساختار این سیستم به چه شکلی است و چگونه می‌توان این دین الهی را در زندگی‌مان پیاده کنیم؟

برای پی بردن به این مسئله لازم است که نخست به ساختار دین هایی که انسان‌ها طرح ریزی کرده اند نگاهی ویژه داشته باشیم.

(ادامه در پست بعد)
 

برای تهیه این یادداشت از منبع زیر بهره برده ام

http://free-minds.org/religion


+ نوشته شده توسط اترش در یکشنبه 1389/04/27 و ساعت 14:30 |