تبليغاتX
بازخوانی

به دلایلی که جسته گریخته بدانها خواهم پرداخت و بیشتر بر خواننده گان روشن خواهد شد از این به بعد از عبارت «عهد عتیق» به جای «تورات» استفاده خواهم کرد تا تمایزی بین کتاب قطوری که به این نام می شناسیم و آنچه در قرآن معرفی می شود قائل شده باشم. همچنین برای اشاره به کتاب انجیل هم تاکید بیشتری دارم که از «عهد جدید» یا «بایبل» استفاده شود چراکه کتابی که کنون به این نام در اختیار داریم کاملا دگرگون شده است و دیگر سنخیتی با انجیل آمده در قرآن ندارد.

با وجود اینکه عهد عتیق از کهن ترین متون تاریخی برشمرده می شود و به عبارت دیگر جزو اولین کتاب های تاریخ مکتوب انسان محسوب می شود، داده های آن به دلیل دید شدیدا قوم گرایانه و نژادپرستی آشکارش به وقایع، در اکثر موارد نادرست و مملو از غرض ورزی است. اگر تورات بدون تحریف و دست بردگی باقی می ماند مسایل بسیاری برایمان روشن می شد و پی بردن به حقیقت به راحتی امکان پذیر بود اما متاسفانه عهد عتیقی که در دست داریم راهنمای مطمئن و قابل اتکایی به گذشته نیست. در این مقاله به گوشه هایی از عهد عتیق خواهم پرداخت و نشان می دهم که چطور یهودیان سعی کرده اند پیامبران اولوالعزم را به نام و تاریخ خود مصادره کرده و آنها را به دلخواه خود ترسیم کنند.
 
اول از همه اگر به گاه شمار و سلسله ولادت آدمیان در بخش آفرینش دقت کنیم با چنین شجره ایی رو به رو می شویم: آدم در ۱۳۰ سالگی صاحب پسری به نام شیث می شود، شیث در ۱۰۵ سالگی صاحب انوش و... به شکل خلاصه وار داریم: آدم ۱۳۰--> شیث ۱۰۵--> انوش ۹۰--> قینان ۷۰--> مهلل نیل ۶۵ --> یارد ۱۶۲--> خنوخ ۶۵--> متوشاح ۱۸۷--> آمک ۱۸۲--> نوح. اگر این سال ها را جمع بزنید، از زمان آدم تا نوح ۱۰۵۶ سال می شود. و گفته اند که آدم ۹۳۰ سال زندگی کرده و با این حساب تا قبل از به دنیا آمدن نوح در قید حیات بوده و همه ی این نوادگان را به چشم دیده. از ذکر طول عمر بقیه چشم پوشی می کنیم و به ادامه نسل می پردازیم. در عهد عتیق نوشته نشده نوح در چندسالگی صاحب سام می شود و تنها داریم که: «نوح در سن ۵۰۰ سالگی صاحب سه پسر به نام های سام و حام و یافث بود.» و از سام به بعد: سام ۱۰۰--> ارفکشاد ۳۵--> شالح ۳۰--> عابر ۳۴--> فالج ۳۰--> رعو ۳۲--> سروج ۳۰--> ناحور ۲۹--> تارح ۷۰ ؟--> ابراهیم. پس از سام تا ابراهیم هم ۳۹۰ سال شد. سن و سال زاد و ولد در این سلسله منطقی تر است و به حالت طبیعی نزدیک تر. 
دلیل اینکه برای تارح علامت سوالی همراه کرده ام این است که نوشته اند «تارح پس از هفتاد سالگی صاحب سه پسر شد به نام های ابرام، ناحور و هاران.» و دقیقا ذکر نشده تارح چند ساله بوده که ابراهیم به دنیا آمده است؛ درست مانند نوح که در میان سلسله سرشناس تر است و بایستی تاریخ مربوط به او روشن تر باشد وقتی که به ابراهیم هم می رسیم نویسندگان عهد عتیق از عنوان کردن تاریخ مشخصی طفره رفته اند. در ادامه شجره نامه داریم که ابراهیم در ۱۰۰ سالگی صاحب اسحاق می شود و اسحاق (از اینجا به بعد هم بدون ذکر سال) صاحب یعقوب و... یعقوب--> لاوی-->قهات-->عمرام--> موسی. از ابراهیم تا موسی را هم اگر میانگین بین هر نسل را ۵۰ سال در نظر بگیریم می شود ۴۰۰ سال. حال برای اینکه کل سال های گذشته را به دست بیاوریم از نوح تا سام را هم ۱۵۰ سالی تقریب می زنیم و بله، در کل یعنی از زمان آدم تا موسی می شود چیزی حدود ۲۰۰۰ سال و بلکه کمتر. بعد از آن هم که خط چوب های ما و شمارش سالها از وضوح و مشخص بودن خارج می شوند و... لازم نیست مته به خشخاش بزنیم، همان تاریخ عبری۵۷۷۰ سال را که یهودیان عنوان کرده اند با کم و زیادش قبول می کنیم، پس با این حساب از تاریخ بشر بر روی زمین ۵۷۷۰ سالی می گذرد که آشکارا نادرست است. این از شجره ایی که از نظر ترتیب زمانی مشکل دارد، حالا به سراغ یک یک مردان نام دار (نه رسول و پیامبر از نظر یهود) که عهد عتیق معرفی می کند می رویم:    

نوح: در عهد عتیق در مورد خود نوح مطلب آنچنانی نوشته نشده و تنها به طوفان نوح پرداخته شده، آن هم به این شکل که طوفان تمام کره ی زمین را دربرمی گیرد و تنها جاندارانی که با نوح در کشتی اند جان سالم از طوفان به در می برند. روایت داستان طوفان نوح به این شکل کاملا اشتباه است و همانطور که در قرآن داریم این طوفان مختص منطقه ایی خاص و بلایی نازل بر قوم نوح است نه تمامی دنیا. نکته ی دیگر اینکه با توجه به قرآن، زن نوح از کافران بوده و (به احتمال بسیار) تنها پسر نوح، او را همراهی نکرده و غرق می شود اما در عهد عتیق آمده که: «سه پسر نوح که از کشتی خارج شدند، سام و حام و یافث بودند. (حام پدر قوم کنعان است) همه ملل دنیا از سه پسر نوح به وجود آمدند.» این مطلب نمی تواند صحت داشته باشد چراکه همراه نوح و خانواده اش، دیگرانی هم بوده اند و با توجه به آیه ۲ و ۳ سوره الاسراء:
«وَآتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلًا. ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ ۚ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا.»
«ما به موسی کتاب دادیم؛ و آن را وسیله هدایت بنی اسرائیل ساختیم: غیر من را تکیه‌گاه خود قرار ندهید. ای فرزندان کسانی که با نوح بر کشتی بردیم، نوح بنده شکرگزاری بود.»
خود بنی اسراییل از میان همین جمعیت برخواسته اند. 

ابراهیم: تا قبل از ۷۵ سالگی مطلبی در مورد ابراهیم نداریم و سرگذشت او از اینجا آغاز می شود که در ۷۵ سالگی حران را ترک می کند و به سمت کنعان می رود. بعد از آنجا کوچ کرده به سرزمین کوهستانی که از طرف غرب به بیت نیل و از طرف شرق به عای ختم می شد عزیمت می کند. در آن سرزمین قحطی می شود و پس ابرام به مصر می رود. در عهد عتیق آمده که ابراهیم در آنجا از ترس جان، زن زیبارویش ساره را به جای خواهرش جا می زند و فرعون مصر هدایای فراوانی را از قبیل گوسفند و گاو و شتر و غلام و غیره به ابراهیم می بخشد و سارای را به زنی می گیرد. بعد هم که خداوند خشمگین شده فرعون و تمام افراد قصر را به بلای سختی مبتلا می کند(!!!) فرعون از قضیه بو برده و سارای را به ابراهیم بازمی گرداند (حال بماند که سارای مورد بحث دست کم ۷۰ سالی سن دارد!) ابراهیم و اهلش از مصر هم حرکت کرده و به جنوب کنعان می روند، بعد راهی شمال و جایی می شوند که ابراهیم قبلا قربانگاهی بنا کرده بود. این جا به جایی ها بعد از جداشدن ابراهیم از لوط تا چند سالی موقتا متوقف می شود و با نجات دادن لوط از اسارت ادامه پیدا می کند. ابراهیم بار دیگر بسوی سرزمین نگب کوچ می کند و در شهر جرار هم سارای را (که در این مقطع بیش از ۹۰ سال سن دارد) خواهر خود معرفی می کند، پادشاه آنجا هم ساره را به قصر می برد و البته قبل از همبستر شدن با او همان شب اول خداوند به خواب اش می آید و تهدیدیش می کند که ساره را رها کند. ابیملک پادشاه جرار هم اینکار را کرده و همراه سارای، گوسفند و گاو و غیره به ابراهیم می بخشد. تصویری که از ابراهیم در عهد عتیق ترسیم شده است همین جهانگردی ها و جا زدن سارای به عنوان خواهرش است. البته دو رخداد هم در این رفتن ها و آمدن ها قابل اشاره است: یکی اینکه ابراهیم اسحاق را به قربانگاه می برد و قصد دارد او را قربانی کند (که البته در قرآن این اسماعیل است که بایستی قربانی شود) و دیگر اینکه دستور می یابد حیواناتی را کشته و آن ها را دو نیمه کند. خداوند اینگونه عهد می بندد که سرزمین های بسیاری را به نوادگانش خواهد داد و تنوری پر دود و مشعلی سوزان از وسط پاره های حیوانات می گذرد. (در قرآن اینکار برای اطمینان قلبی ابراهیم از زنده شدن مردگان آمده است نه اینکه نسل او چه سرزمین هایی را تصاحب خواهند کرد که به وضوح به موضوع بی ربط است و وصله ایی بودن آن آشکار) و بدین شکل نمی توانید سراغی از آن ابراهیم بت شکنی که قرآن معرفی می کند و امامش قرار می دهد در عهد عتیق بیابید. نکته ی دیگری که در مورد ابراهیم می توان عنوان کرد این است که در عهد عتیق ابراهیم نواده ی نوح است اما در قرآن رابطه ای خونی بین این دو برقرار نیست:

سوره الصافات:
«سَلَامٌ عَلَىٰ نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ (۷۹) إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (۸۰) إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (۸۱) ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ (۸۲) ۞ وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ (۸۳) إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (۸۴) إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَاذَا تَعْبُدُونَ (۸۵)»
«در دو عالم صلح و سلام بر نوح. (۷۹) ما این گونه نیکان را پاداش می‌دهیم (۸۰) همانا او از پرستندگان باایمان ما بود (۸۱)‌ پس دیگران را غرق کردیم (۸۲) و به راستی که ابراهیم از طرفداران و پیرو راه او بود (۸۳) که با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد؛ (۸۴) که به پدر و قومش گفت: «اینها چیست که می‌پرستید؟! (۸۵)»

حال که به ابراهیم از منظر قرآن اشاره کردیم، بد نیست بار دیگر توجه ی شما را به دستبردگی مترجمین در برگردان قرآن جلب کنم و آنگاه به سراغ لوط برویم:

«وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَامًا آلِهَةً إِنِّي أَرَاكَ وَقَوْمَكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ» (الانعام: ۷۴)

مکارم شیرازی: (به خاطر بیاورید) هنگامی را که ابراهیم به پدرش [= عمویش‌] «آزر» گفت: «آیا بتهائی را معبودان خود انتخاب می‌کنی؟! من، تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری می‌بینم.»

قمشه ایی: و (یاد کن) وقتی که ابراهیم به پدرش آزر (عمو و مربیش بود) گفت: آیا بتها را به خدایی اختیار کرده‌ای؟! من تو و پیروانت را در گمراهی آشکار می‌بینم.

انصاریان: و [یاد کنید] هنگامی را که ابراهیم به پدرش آزر [شخصی که بنابر روایات اهل بیت، پدر خوانده یا عمویش بود] گفت: آیا بت هایی را به عنوان معبود خود انتخاب می کنی؟ قطعاً من تو را و قومت را در گمراهی آشکار می بینم.

که ترجمه درست آن می شود: «ابراهیم به پدرش آزر گفت: بت ها را به خدایی می گیری؟ تو و قومت را به وضوح در گمراهی می بینم.» همین، بدون پرانتز و کروشه اضافی. طبق این آیه اسم پدر ابراهیم هم در قرآن و عهد عتیق متفاوت می شود، در اولی آزر و در دیگری تارح است!

لوط: در مورد لوط به هیچ نکته ایی برنخواهید خورد جز اینکه دخترانش شب بعد از بلای آمده بر قوم، او را در کوهستان سیاه مست می کنند (باز هم بماند که در آن هول و هراس و تعجیل برای فرار، مشک های شراب را چطور از یاد نبرده و در بار و بندیل نهاده اند تا بی توشه نمانند!) با او همبستر می شوند و دو نسل حرام زاده برجای می گذارند.  

یوسف: تنها داستانی که در عهد عتیق نوشته شده و به نسبت با روایت قرآنی آن نزدیک است  سرگذشت یوسف است. دلیل این هم خوانی به احتمال بسیار، آشنا بودن بنی اسراییلیان با یوسف از طریق شنیده ها و خوانده هایشان در مصر است. و مانند روایت سایر پیامبران به نظر نمی رسد که در تورات نازل شده بر موسی، سرگذشت یوسف هم (جدای از اشاره و احتمالا ارائه تصویری کلی) به این شکل آمده باشد.     

یعقوب: کاملا عکس داستان یوسف که روایت آن به متن قرآن شبیه است و به طور مفصل در عهد عتیق آمده، در مورد یعقوب با سرگذشتی رو به رو ایم که بداهه گویی در آن بسیار است و قبول درستی آن دور از ذهن. گذشته یعقوبی که در واپسین لحظات عمرش، در آینه قرآن، فرزندانش را به یکتاپرستی و پرهیز از هرگونه شرک وصیت می کند، در عهد عتیق اینگونه ترسیم شده است:         
ــ یعقوب را به معنای پاچه گیر و به مجاز حیله گر آورده اند. ــ یعقوب برادری دوقلو دارد به نام عیسو که با زرنگی حق نخست زادگی را از او می گیرد. ــ خود را به جای عیسو جا می زند و دروغ می گوید تا پدر پیرش او را برکت دهد ــ دو خواهر را به زنی می گیرد ــ با زرنگی از گله های پدر شوهرش رمه به گله ی خود اضافه می کند ــ تا سپیده با خدا کشتی می گیرد ــ و پسرانش، اهالی شهری را به دلیل اینکه پسر پادشاه به یکی از دخترانش دست درازی می کند و البته دل می بندد و به خواستگاریش هم می رود، با حیله از دم تیغ می گذرانند و شهر را غارت کرده با خود می برند ــ رئوبین، بزرگترین پسر یعقوب با بلهه، یکی از زنان یعقوب همبستر می شود ــ یهودا، یکی دیگر از پسران یعقوب با عروس خود البته بی اینکه بداند همبستر و صاحب دو پسر دوقلو می شود. این هم سرگذشت یعقوبی که اسراییلش می دانند و سرمشق و الگوی بنی اسراییلیان قرار داده اند.            

موسی: «در آن زمان مردی از قبیله لاوی، با یکی از دختران قبیله خود ازدواج کرد. ثمره این ازدواج یک پسر بسیار زیبا بود.» (عهد عتیق: تولد موسی) این اولین اطلاعاتی است که در عهد عتیق در مورد موسی به خواننده ارائه می شود که به واقعیت نزدیک است و نشان می دهد اسراییلیان نام پدر و مادر پیامبر خود را نمی دانند تا چه رسد به دیگر پیامبران و معلوم نیست این شجره ای که برای نسل اندر نسل آدمی ترسیم کرده اند از چه مرجعی برداشته اند و به چه درد می خورد. البته در چند صفحه آنسوتر، در قسمت کوچکی که رد وصله پینه ی آن بدون نیاز به عینک هم نمایان است داریم که: «عمرام با عمه ی خود یوکابد ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد به نام های هارون و موسی.» (عهد عتیق: شجره نامه موسی و هارون) دلیل نادرست خواندن و تحریف پنداشتن این مطلب این است که یک: با قبول این گفته، حضرت موسی را حرام زاده تلقی خواهیم کرد چون نه تنها در قرآن و دیگر متون دینی بلکه در همان عهد عتیق هم داریم که: «با عمه خود همبستر نشو.» (عهد عتیق: زنا و اعمال قبیح) این حکمی ازلی بوده و محدود به قوم و بازه ی زمانی خاصی نیست. دوم اینکه: با توجه به آیه ۹۴ سوره طه داریم:
«قَالَ يَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي ۖ إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي.»
هارون گفت: «ای فرزند مادرم! سر و ریشم را رها کن. من ترسیدم بگویی تو میان بنی اسرائیل تفرقه انداختی، و سفارش مرا به کار نبستی»

که نشان می دهد پدر هارون و موسی یک شخص نبوده و از طرف پدری به اصطلاح برادر ناتنی اند وگرنه هیچ معنایی ندارد که هارون موسی را فرزند مادرم خطاب کند. آن هم در تنها نقل قولی که می توان از او در قرآن کریم سراغ گرفت.
جدای از مواردی که قابل چشم پوشی اند و چند عتاب طلبکارانه موسی از خدا و آرام کردن خشم زودجوش او، داستان سرگذشت موسی که شامل به آب سپردن، کشتن یک مصری و دور شدن از مصر، بازگذشت به مصر و درخواست آزادی بنی اسراییلیان از فرعون و خروج و آوارگی در بیابان است کم و بیش با متن قرآن هم خوانی دارد و لازم نمی بینم که آنها را تکرار کنم.

هارون: تنها مطلبی که در عهد عتیق در مورد هارون می خوانیم این است که دست به ساخت گوساله ی زرین می زند و قوم را به بت پرستی فرا می خواند. این درحالی است که  در قرآن «سامری» دست به چنین کاری می زند.

اگر به بخش «پیدایش» و «خروج» عهد عتیق نگاهی بیندازید می بینید که سه موضوع بارها تکرار می شود و درواقع بقیه مطالب حاشیه ایی بر این سه اصل اند. اول اینکه یهوه (خداوند) بنی اسراییلیان را قوم منتخب و برگزیده خود می داند و بارها قول می دهد که نسل آنها را مثل ستارگان بی شمار سازد و برجهانیان برتری دهد. دوم، پیامبرانی که عهد عتیق معرفی می کند هیچ یک به هدایت و تبلیغ دین نمی پردازند و در هیچ کجا هم به عنوان پیامبر معرفی نمی شوند. جدای از این آنان افراد ثروتمند و از اقشار مرفه جامعه ی خود اند که بی هیچ دلیل روشنی خداوند علی رغم اشتباهات فاحش به آنها یاری می رساند و مشمول رحمت خود قرار می دهد. و آخر اینکه هیچ دلیل و منطق الهی پشت وقایع وجود ندارد و بد و خوب بی معنی است. در عهد عتیق شاهد سرگذشت یک سری انسان خاکی هستیم که وعده ی مال و منال بسیار و تصاحب زمین و حکمرانی بر دیگران چشم و گوششان را پر کرده و مسخ شده این سو و آن سو می روند، بی اینکه بهشت یا جهنمی هم در انتظارشان باشد و مورد محاکمه قرار بگیرند.     

+ نوشته شده توسط اترش در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 18:51 |
--> می شه گفت یادداشت هایی که گاه و بی گاه و تحت این عنوان تو این وب لاگ نصب می شه یک جور جریان سیال ذهنه. فکر می کنم بد نیست آدم گاهی از زوایای متفاوت و حتی متضاد به یه موضوع نگاه کنه، بشینه با خودش سبک سنگین کنه، اینجوری بهتر می شه افکار رو سر و سامون داد. می دونید، یه جورایی خود اندیشی می شه. افکار آدمی حد و مرز نداره. می تونی حتی رو در روی خودت بایستی و بهترین منتقد خودت باشی.

پس غرض اصلی در یادداشت های «عبور» عنوان کردن مسایله نه تائید یا رد مطلبی و نه حتی تلاش برای رسیدن به نتیجه ایی حتمی. یک تجربه است، رها کردن مهار اندیشه است، اندیشه ایی که ممکنه لحظه ی بعد چیز دیگه ایی بگه.<--


... هنوز که اینجایی و... مردد. تو که می دونی باید چیکار کنی پس چرا هنوز با خودت درگیری؟ این زندگی توئه ببین... دوست داشتی زندگیت چطور می بود؟ هر آدمی یه اهدافی داره، هدف تو چی می بود؟ زندگی... (باید از صفحه ی مونیتور جدا می شدم، باید تو هوای ابری و بارونی قدم می زدم و تنها با خودم حرف می زدم. باید...) به سی سال بعد فکر کن که برمی گردی و به امروزت فکر می کنی، به این که چه کاری درست بود و تو انجامش ندادی، اینجا بی نهایت راه پیش رو ته، تنها یکی رو انتخاب می کنی، اینجا معبر زمانه و تو انتخابگر. _ یعنی... ولی تقدیر من حتی قبل از به وجود اومدنم نوشته شده. انتخابی نیست، امروز اینجام، امروز اینم چون دیروزم اونطور بوده و دیروزم نتیجه ی روز قبل و روز قبل... انتخاب؟ ولی من این راه رو می رم چون برام آشناتره، آشناتره همونطور که راه قبلش آشناتر بود که اومدم و قبلتر و قبلترش... زنجیره اعمال به هم پیوسته است. نه، این من دست من نبوده. (ببار آسمون ببار...) از من چی می خوای؟ نمی تونم، نمی دونم، موندم، خدا موندم. چرا این شدم، چرا؟ بگو، توی گذشته هام غرق شدم، و این فکرها... از آینده می ترسم، می ترسم اصلا اونطور نشه که می خوام. من ضعیفم ضعیفم ضعیفم... آح چرا شروع نکرده فکر می کنم بازنده ام، می بازم، از چی می ترسم؟ (با من حرف بزن، گم شدما خدا، حال خودمو ندارما، سردمه...) یعنی... تو می گی همه چی به من بستگی داره؟ به من امروز؟ فردام می تونه برگرده و بد بودنش رو سر من حالا خالی کنه؟ منو مقصر این بودنش بدونه؟ نه، وحشتناکه... ولی این قابل تحمل نیست، چه حکمی صادر می کنه اگه من قاضی من بشه؟ آرزوهام، علایقم، خواسته هام، رویاهام اگه زبون باز کنن؟ دچار روزمره گی، روزمردگی شدم، دارم به دست خودم نهیب درونم رو خفه می کنم هر روز هر روز هر روز... (درست نمی شه. چطور کوله پشتی ام رو هم یادم رفت بیارم، چطور اومدم تا اینجا، تا بالای این تپه، تشنه ام. آخ که چه بادی...) _ بین دو نقطه بینهایت خط می شه کشید: اون تصمیم گرفته بعد چی می شه و تو تصمیم می گیری چطور اون بشه. آدمان که انتخاب می کنن راه مستقیم رو برن یا مسیر پرپیچ و خم و صعب العبور رو بگزرونن ولی همه ی راه ها به یه جا ختم می شه، به جایی که اون خواسته. این یعنی اختیار و جبر، گیج نزن. به خودت بیا. (نمی دونم، یعنی می شه؟ برو تو نخ ابرها، چه غروبی. وقتشه برگردم خونه. باید از این حال و روز عبور کنم...) تصمیمت رو بگیر تا ورق برگرده و از این وضع بیرون بیایم... هنوز که اینجایی و... مردد. تو که می دونی باید چیکار کنی پس چرا هنوز با خودت درگیری؟ این زندگی توئه ببین... دوست داشتی زندگیت چطور می بود؟ هر آدمی یه اهدافی داره، هدف تو چی می بود؟ زندگی... (باید از صفحه ی مونیتور جدا می شدم، باید تو هوای ابری و بارونی قدم می زدم و تنها با خودم حرف می زدم. باید...) به سی سال بعد فکر کن که برمی گردی و به امروزت فکر می کنی، به این که چه کاری درست بود و تو انجامش ندادی، اینجا بی نهایت راه پیش رو ته، تنها یکی رو انتخاب می کنی، اینجا معبر زمانه و تو انتخابگر. _ یعنی... ولی تقدیر من حتی قبل از به وجود اومدنم نوشته شده. انتخابی نیست، امروز اینجام، امروز اینم چون دیروزم اونطور بوده و دیروزم نتیجه ی روز قبل و روز قبل... انتخاب؟ ولی من این راه رو می رم چون برام آشناتره، آشناتره همونطور که راه قبلش آشناتر بود که اومدم و قبلتر و قبلترش... زنجیره اعمال به هم پیوسته است. نه، این من دست من نبوده. (ببار آسمون ببار...) از من چی می خوای؟ نمی تونم، نمی دونم، موندم، خدا موندم. چرا این شدم، چرا؟ بگو، توی گذشته هام غرق شدم، و این فکرها... از آینده می ترسم، می ترسم اصلا اونطور نشه که می خوام. من ضعیفم ضعیفم ضعیفم... آح چرا شروع نکرده فکر می کنم بازنده ام، می بازم، از چی می ترسم؟ (با من حرف بزن، گم شدما خدا، حال خودمو ندارما، سردمه...) یعنی… تو می گی همه چی به من بستگی داره؟ به من امروز؟ فردام می تونه برگرده و بد بودنش رو سر من حالا خالی کنه؟ منو مقصر این بودنش بدونه؟ نه، وحشتناکه... ولی این قابل تحمل نیست، چه حکمی صادر می کنه اگه من قاضی من بشه؟ آرزوهام، علایقم، خواسته هام، رویاهام اگه زبون باز کنن؟ دچار روزمره گی، روزمردگی شدم، دارم به دست خودم نهیب درونم رو خفه می کنم هر روز هر روز هر روز... (درست نمی شه. چطور کوله پشتی ام رو هم یادم رفت بیارم، چطور اومدم تا اینجا، تا بالای این تپه، تشنه ام. آخ که چه بادی...) _ بین دو نقطه بینهایت خط می شه کشید: اون تصمیم گرفته بعد چی می شه و تو تصمیم می گیری چطور اون بشه. آدمان که انتخاب می کنن راه مستقیم رو برن یا مسیر پرپیچ و خم و صعب العبور رو بگزرونن ولی همه ی راه ها به یه جا ختم می شه، به جایی که اون خواسته. این یعنی اختیار و جبر، گیج نزن. به خودت بیا. (نمی دونم، یعنی می شه؟ برو تو نخ ابرها، چه غروبی. وقتشه برگردم خونه. باید از این حال و روز عبور کنم...) تصمیمت رو بگیر تا ورق برگرده و از این وضع بیرون بیایم...


+ نوشته شده توسط اترش در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 15:30 |

ماندالای دهم ـ سرود129 :

ـ آن هنگام نه نیستی بود ، نه هستی :

نه هوایی (جوی) بود ، و نه آسمانی که از آن برتر است.

چه پنهان بود ، در کجا ، در ظل حمایت کی ؟ آیا آب ژرف بی پایانی وجود داشت؟

ـ آن هنگام نه مرگ بود ، ونه زندگی جاویدی ، و نه نشانه ای از شب و روز .

به نیروی ذات خود ، باد تنفس می کرد ؛جز او هیچ چیز وجود نداشت .

ـ در آغاز، تاریکی در تاریکی نهفته بود . هیچ علامت مشخصی نبود ، همه جا آب بود . آن فرد به نیروی حرارت به وجود آمد .

ـ در ابتدا خواستن در آن فرد پیدا شد : آن اولین بذر بود که فکر محصول آن است.

ـ کیست که به یقین بداند ، و کیست که آنرا در اینجا بیان کند ؟

در کجا تولد یافت ، و در کجا این آفرینش به وجود آمد؟

خدایان بعد از خلقت جهان پیدا شدند

پس که می داند آفرینش از کجا سرچشمه گرفته است ؟

ـ هیچکس نمی داند که آفرینش از کجا بر خاسته است ، و آیا او آن را به وجود آورده ، یا نه ؟

آنکه بر عرش اعلی ناظر بر آن است ، تنها او می داند ، و شاید او هم ، نداند.


جستجوی اینترنتی ام برای پیدا کردن متون مقدس هندیان به فارسی به همین سروده ختم می شود، به سروده ایی که می گویند جزو اضافه های جدید بر متون ودایی هم هست.

نیازی به گفتن نیست که دینی به نام کلی «دین هندو» معنایی ندارد و در هند ارا و عقاید فراوان و گوناگونی یافت می شود و خدایان هم جایگاه ویژه و رتبه ثابتی مانند آنچه در خدایان یونانی و رومی شاهدیم ندارند. این آشفتگی و کثرت بیشتر به دلیل دوره ای است که انگلیسیان بر روی منابع هند چنگ انداخته و تا آنجا که ممکن بوده رسم و رسوم از خود اختراع یا از بوته ی فراموشی بازگردانده اند تا مردم آنجا را به کار های بیهوده سرگرم کرده و از غفلت و جهل آنها سوءاستفاده بکنند. جریانی که امتداد آن تا همین امروز هم کشیده شده است.

در این مدت که در جستجوی متون ادیان هند بودم به کتابی برخوردم که اشاره ی عجیب و حیرت انگیزی در آغاز آورده بود که آدمی را به فکر فرو می برد:

در سال های ۱۹۸۷ و ۱۹۸۸ دو مجموعه تلویزیونی براساس دو حماسه هندی رامایانا و مهابهاراتا هر یکشنبه صبح در هندوستان پخش می شد. هنگام نمایش آنها، هندوان همگی در برابر تلویزیون ها گرد می آمدند. کسانی که خود تلویزیون نداشتند، یا به خانه ی دوستانشان می رفتند یا به مکان های عمومی که تلویزیون هایی برای مردم گذاشته بودند. اگرچه مجموعه ها به زبان هندی ساخته شده بودند، هندوهای ناآشنا با این زبان نیز آنها را تماشا می کردند. برای آنان این نمایش ها به منزله رویدادهای مذهبی بود، فرصتی برای دارشن - «رویت» خدا – از طریق «دور دارشن» یعنی «دوربین» و به عبارتی تلویزیون. در بسیاری از نقاط، پیش از آغاز پخش، تماشاگران مراسمی اجرا می کردند که به طور سنتی برای احترام به تصاویر الاهی برگزار می کردند. روی تلویزیون ها حلقه های گل می انداختند و نذرانه پیشکش آنها می کردند. به گزارش روزنامه ها، هنگام پخش این داستان های الاهی، کار در سرتاسر هندوستان متوقف می شد. (ادیان جهان، نویسنده: سی بل شاتوک. مترجم: حسن افشار. صفحه: ۱۱)

قضیه این سریال ها (پشت پرده ماجرا و اهداف تدارک چنین فیلم و سریال هایی معلوم است) به بیست سال پیش برمی گردد و تصویر روشنی از وضع و حال مردمان هندوستان و سطح بلوغ فکری شان را نشان می دهد.

به وداها برگردیم، حجم کلی این متون سروده هایی مذهبی در مدح و ثنای خدایان متعدد است و ارزش آنها تنها در هنگام مراسم و نذر و قربانی خلاصه می شود. این متون نزد برهمنان بوده، اکثر مردم عادی به آنها دسترسی نداشته و نیاز چندانی هم به آنها ندارند.

و از آنجا که نتوانستم متنی به فارسی از وداها بیابم و چون در این سلسله مقالات هدف فراخوان و بررسی متن ها از نزدیک بوده، نه صحبت از خود ادیان و پیروان و چگونگی آن، به خواندن سروده ایی دیگر بسنده می کنیم و می گذریم:

پوروشا را هزار سر و هزار چشم و هزار پا ست. جهان را از همه سو انباشته و ده انگشتی از ان بیرون زده است.

پوروشا خود تمام عالم است، بوده است و خواهد بود. نیز فرمانروای [جهان] ابدیت [یعنی خدایان] است و با صرف طعام تا ورای آن رشد می کند.

چنین است میزان بزرگی پوروشا، و باز بزرگ تر از این است. چهار یک او تمام موجودات است و چهار سه او [جهان] ابدیت در آسمان. (ریگ ودا, X, 90 3-1 )

علاقه مندان می توانند اطلاعاتی در مورد وداها و هندوئیسم را در این آدرس به دست بیاورند:

http://bazkhani.blogfa.com/page/hinduism.aspx

و متون هندوئیسم را به انگلیسی در اینجا بیابند:

http://www.sacred-texts.com/hin/index.htm


در ایران کمتر کسی هست که اسم بودا را نشنیده باشد و آیین بودا به هیچ وجه چیز غریبه ایی به نظر نمی آید با این حال کمترین تلاشی برای ترجمه ی متون مقدس بودایی در ایران و معرفی آنها صورت گرفته و در نتیجه اطلاعی از محتوای متون بودایی مانند بقیه متون هندی در دست نداریم. شاید شما هم دلیل این بی اعتنایی را نبود پیروان بودائی در ایران و عدم لزوم و نیاز به متون بودایی، تیپیتاکا و غیره تصور کنید اما حقیقت ماجرا برای کسی که دلایلی از این دست قانع کننده نباشد و در جستجوی چرایی اصل قضیه برآید، عجیب و تامل برانگیز می شود.

اگر در گوگل کلمه ی «دهاماپادا» را سرچ کنید تنها به این یک جمله می رسید که در تعدادی سایت و وب لاگ عینا تکرار شده است: «يك عقل صحيح و درست خدمتی را خواهد كرد كه نه يك پدر و نه يك مادر و نه يك خويش می كنندهمین و ما از دهاماپادا همین یک جمله را داریم. و وقتی کلمه ی «تیپیتاکا» را وارد می کنید که کتاب مقدس بوداییان است، نتیجه بسیار هیجان انگیزتر می شود: «سوپریم مستر تلویزیون» و همین وب لاگ «بازخوانی» تنها مکانی اند که از تیپیتاکا می گویند. و اگر سه چهار فایل تصویری در سایت سوپریم مستر نبود کاملا در تاریکی می ماندیم و حتی جمله ایی از تیپیتاکا نداشتیم. البته با املای (نه چندان درست) «تری پیتاکا» هم چند سایتی را می توانید بیابید که هیچ یک از آنها هم از متن این کتاب چیزی نیاورده، به ذکر نام بسنده کرده اند. تنها این سایت است که توضیحی در مورد کتب مقدس بودایی اورده و نکاتی چند برای یک ذهن هوشیار در خود نهفته دارد:

http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=13802

در اینجا به گوشه ایی از دلایل این بی خبری از متون هندی اشاره می کنم و این مقاله را به پایان می برم. بیایید حکایتی از مولوی را با هم مرور کنیم:

پـیـــل انــدر خـانــۀ تـاریـک بـــود                     عــرض ره آورده بــودنـد هـنـود

از بـــرای دیـــدنــش مــردم بســی                 اندران ظلمت همی شـد هر کسی

دیـدنـش با چشـم چـون ممکـن نبـود                  انـدران تـاریکیش کـف می بسـود

آن یکی را کـف بخـرطوم اوفـتــاد                     گـفـت همچـون نـاودانسـتش نهـاد

آن یکی را دست بر گوشش رسیـد                    آن بـر او چـون باد بیزن شـد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسـود                   گفت شـکل پـیـل دیـدم چون عمود

آن یـکـی بر پشـت او بنهــاد دسـت              گفت خود این پیل چون تختی بدست

هم چنین هریک بجزوی چون رسید                  فـهـم آن مـیـکـرد هـر جامی تـنـیـد

از نظـر که گـفـت شـان بـد مختـلف                    آن یکـی دالـش لـقـب داد آن الــف

در کـف هـر کس اگـر شـمـعـی بـدی                   اختلاف از گفت شان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دست است و بس      نیسـت کس را بر همه آن دسترس

حدس می زنم این حکایت به گوشتان آشنا باشد، « فیل در تاریکی» از حکایت های معروفی است که مولا نا [سرور و آقای ما!] در مثنوی معنوی پیش کشیده اند. دو سه دقیقه ایی را هم صرف خواندن این مقاله پرطمطراق کنید:

http://www.kotiposti.net/msaleha/nai_6/sh10/p_2.html

تا ببینید همین حکایت در الهی نامه سنائی هم با اندک تفاوتی وجود دارد و در کل راجع به این دو کتاب چنین می گویند که «... چنان اتحاد معنوی میان این دو کتاب موجود اسـت که انسـان گمان می کند دو نور از یک مشـعل تابیده یا دو میوه بر یک شـاخ ببار آمده یا دو شـگوفه در یک بهار خندیده باشـدبه یاد دارید که در مقاله ی مربوط به کنفوسیوس و عرفان اشاره ایی به این نکته داشتم که بسیاری از آنچه به نام و بر زبان بزرگان ما جاری کرده اند در زمان و مکان دیگر و به نام شخص دیگری ثبت بوده است؟ حالا تیپیتاکا را هم باز کنید تا شاهد نسخه ی اصلی این حکایت فیل در تاریکی باشید و حنای کتاب های بیشتری برایتان بی رنگ شود:

http://www.accesstoinsight.org/tipitaka/kn/ud/ud.6.04.irel.html

البته این متن به انگلیسی است و اگر به دنبال نسخه ایی فارسی می گردید می توانید فایل تصویری این حکایت را با زیرنویس فارسی از آدرس زیر ببینید و دانلود کنید. حجم آن تقریبا ۴۰ مگا بایت است.

http://222.122.6.8/per/bbs/board.php?bo_table=download_per&wr_id=4958&goto_url=&sfl=wr_link1&stx=20090429&url=link2

با جستجو و تحقیق بیشتر، به خوبی متوجه می شوید که چرا متونی (آن هم از نوع مقدس) برای ما غایب از نظر اند.

این هم سایتی که متن انگلیسی تیپیتاکا را در دسترس قرار می دهد:

http://www.accesstoinsight.org/help.html#map


+ نوشته شده توسط اترش در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 21:21 |
شاید در نگاه اول پرداختن به موضوع روزه در اینجا بی مورد به نظر برسد و با توجه به خیل انبوه گفته ها و نوشته ها پیرامون آن لزومی به بازخوانی نداشته باشد، اما ای کاش اینطور بود...

اولین نکته ای که در مورد روزه حائز اهمیت است قدمت و گسترده گی آن در تمام ادیان و مذاهب است از چین و هند گرفته تا آسیا و آمریکا روزه گرفتن مقوله ایی ناآشنا نیست. خوردن و آشامیدن اولین و اساسی ترین نیاز آدمی است و در نتیجه برای کسی که خودداری از خوردن و آشامیدن را سخت نمی یابد و تحمل می کند، پایه های محکمی از وفاداری به اصول بالا می رود و در نتیجه حتی به بهای گشنگی کشیدن از اعتقاداتش دور نمی شود.

با این مقدمه کوتاه به سراغ قرآن می رویم و به بررسی روزه می پردازیم:


سوره مجادله: 58

وَالَّذِينَ يُظَاهِرُونَ مِنْ نِسَائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُوا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا ۚ ذَٰلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ ۚ وَاللَّهُ بِمَا

تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ ﴿٣﴾ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا ۖ فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعَامُ سِتِّينَ

مِسْكِينًا ۚ ذَٰلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ۚ وَتِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ ۗ وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿٤﴾ إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ كُبِتُوا

كَمَا كُبِتَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ۚ وَقَدْ أَنْزَلْنَا آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ ۚ وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ مُهِينٌ ﴿٥﴾


و کسانی که زنانشان را ظهار می کنند (و می گویند تو نسبت به من بمنزله مادرم هستی) سپس از آنچه گفته اند برمی گردند، باید پیش از آمیزش با هم برده ای آزاد کنند. این [حکمی ] است که به آن اندرز داده می شوید، و خدا بر آنچه انجام می دهید، آگاه است. ﴿٣﴾ کسی که توانایی این کار را ندارد، باید پیش از آنکه با هم آمیزش کنند، دو ماه پی در پی روزه بگیرد، و هر که نتواند باید شصت مسکین را طعام دهد؛ این حکم برای این است که به خدا و پیامبرش ایمان آورید و اینها حدود خداست. و برای کافران عذابی دردناک است. ﴿٤﴾ بی تردید کسانی که با خدا و پیامبرش دشمنی و مخالفت می ورزند، خوار و سرنگون می شوند، چنان که کسانی که پیش از آنان بودند، خوار و سرنگون شدند، و همانا ما آیات روشنی نازل کردیم، و برای کافران عذابی خوارکننده است. ﴿٥﴾


سوره مائده: ۵

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُحَرِّمُوا طَيِّبَاتِ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا ۚ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ ﴿٨٧﴾ وَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ

حَلَالًا طَيِّبًا ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ ﴿٨٨﴾ لَا يُؤَاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمَانِكُمْ وَلَٰكِنْ يُؤَاخِذُكُمْ بِمَا عَقَّدْتُمُ

الْأَيْمَانَ ۖ فَكَفَّارَتُهُ إِطْعَامُ عَشَرَةِ مَسَاكِينَ مِنْ أَوْسَطِ مَا تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ أَوْ كِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ ۖ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ

فَصِيَامُ ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ ۚ ذَٰلِكَ كَفَّارَةُ أَيْمَانِكُمْ إِذَا حَلَفْتُمْ ۚ وَاحْفَظُوا أَيْمَانَكُمْ ۚ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ﴿٨٩﴾


ای اهل ایمان! چیزهای پاکیزه ای را که خدا برای شما حلال کرده بر خود حرام نکنید، و تجاوز ننمایید؛ یقیناً خدا متجاوزان را دوست ندارد. ﴿٨٧﴾ و از نعمت های حلال و پاکیزه ای که خدا روزی شما فرموده، بخورید؛ و از خدایی که به او ایمان دارید، پروا کنید. ﴿٨٨﴾ خدا شما را به خاطر سوگندهای لغو و بی هدفتان مجازات نمی کند، ولی به سبب [شکستنِ] سوگندهایی که به طور جدّی و با قصد و اراده خورده اید، مؤاخذه می کند؛ پس کفّاره [شکستن] این گونه سوگندها، طعام دادن به ده نفر مسکین از غذاهای متوسطی است که به خانواده خود می خورانید، یا لباس پوشاندن بر آن ده نفر، یا آزاد کردن یک برده. و کسی که هیچ یک [از این کفّاراتِ سه گانه] را نیابد کفّاره اش سه روزْ روزه است. این است کفّاره سوگندهایتان زمانی که سوگند خوردید [و آن را شکستید]. لازم است سوگندهای خود را حفظ کنید. این گونه خدا آیاتش را برای شما بیان می کند تا سپاس گزارید. ﴿٨٩﴾


يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ ۚ وَمَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّدًا فَجَزَاءٌ مِثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ هَدْيًا بَالِغَ الْكَعْبَةِ أَوْ كَفَّارَةٌ طَعَامُ مَسَاكِينَ أَوْ عَدْلُ ذَٰلِكَ صِيَامًا لِيَذُوقَ وَبَالَ أَمْرِهِ ۗ عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ ۚ وَمَنْ عَادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ ۗ وَاللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقَامٍ ﴿٩٥﴾

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! در حال احرام، شکار نکنید، و هر کس از شما عمداً آن را به قتل برساند، باید کفاره‌ای معادل آن از چهارپایان بدهد؛ کفاره‌ای که دو نفر عادل از شما، معادل بودن آن را تصدیق کنند؛ و به صورت قربانی به (حریم) کعبه برسد؛ یا اطعام مستمندان کند؛ یا معادل آن، روزه بگیرد، تا کیفر کار خود را بچشد. خداوند گذشته را عفو کرده، ولی هر کس تکرار کند، خدا از او انتقام می‌گیرد؛ و خداوند، توانا و صاحب انتقام است. ﴿٩٥﴾


سوره نساء: ٤

وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلَّا خَطَأً ۚ وَمَنْ قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلَىٰ أَهْلِهِ إِلَّا أَنْ

يَصَّدَّقُوا ۚ فَإِنْ كَانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ ۖ وَإِنْ كَانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِيثَاقٌ فَدِيَةٌ

مُسَلَّمَةٌ إِلَىٰ أَهْلِهِ وَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ ۖ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ ۗ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا

﴿٩٢﴾

هیچ فرد باایمانی مجاز نیست که مؤمنی را به قتل برساند، مگر اینکه این کار از روی خطا و اشتباه از او سر زند؛ کسی که مؤمنی را از روی خطا به قتل رساند، باید یک برده مؤمن را آزاد کند و خونبهایی به کسان او بپردازد؛ مگر اینکه آنها خونبها را ببخشند. و اگر مقتول، از گروهی باشد که دشمنان شما هستند ولی مقتول باایمان بوده، باید یک برده مؤمن را آزاد کند. و اگر از جمعیّتی باشد که میان شما و آنها پیمانی برقرار است، باید خونبهای او را به کسان او بپردازد، و یک برده مؤمن آزاد کند. و آن کس که دسترسی (به آزاد کردن برده) ندارد، دو ماه پی در پی روزه می‌گیرد. این، توبه الهی است. و خداوند، دانا و حکیم است. ﴿٩٢﴾


با توجه به این ایات در می یابیم که یک جنبه مهم حکم روزه «کفاره ای برای گناهان» بودنش است، در واقع کفاره ایی جایگزین.

سوره بقره: ٢

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ﴿١٨٣﴾ أَيَّامًا مَعْدُودَاتٍ ۚ فَمَنْ

كَانَ مِنْكُمْ مَرِيضًا أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ ۚ وَعَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعَامُ مِسْكِينٍ ۖ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا فَهُوَ

خَيْرٌ لَهُ ۚ وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ ۖ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿١٨٤﴾


ای اهل ایمان! روزه بر شما مقرّر و لازم شده، همان گونه که بر پیشینیان شما مقرّر و لازم شد، تا پرهیزکار شوید. ﴿١٨٣﴾ [در] روزهایی چند؛ پس هر که از شما بیمار یا در سفر باشد از روزهای دیگر [را روزه بگیرد]؛ و بر آنان که روزه گرفتن طاقت فرساست، طعام دادن به یک نیازمند کفاره آن است. و هر که به خواست خودش افزون بر کفاره واجب، بر طعام نیازمند بیفزاید، برایش بهتر است و روزه گرفتن اگر بدانید برای شما بهتر است. ﴿١٨٤﴾


این هم ایاتی پیرامون خود روزه که در سوره بقره بدان اشاره شده. قبل از اینکه ادامه بدهیم ذکر نکته ایی در مورد طریق نزول آیات ضروری است. نازل شدن آیات از چند حالت خارج نیست: نزول یکباره و تمام و به کمال (که با توجه به آیاتی چنین حالتی از دور خارج می شود) نزول جزئی و بسته مانند مثلا به شکل سوره ایی کامل (گمان من این است که اکثر مفسرین چنین برداشتی داشته باشند و نزول آیات را سوره به سوره و به ترتیب بدانند، به همان شکلی که براساس شان نزول سوره ها را شماره بندی کرده اند. قبول چنین فرضی با اشکالاتی مواجهه است که در پستی جداگانه به آن خواهم پرداخت) و نزول جزئی و به صورت آیات پشت سر هم یا جداگانه. (در این حالت نزول سوره به سوره نیست و مثلا آیاتی مربوط به اواسط سوره ایی ممکن است نازل شده و این سوره پایان نیافته ایاتی دیگر نازل شوند که در زیر مجموعه سوره ایی دیگر قرار می گیرند، به عبارت دیگر ظروف سوره ها نه به ترتیب که همزمان در حال پر شدن اند. من این حالت را درست و منطقی پیدا کرده ام.)

به آیات ۱۸۳و ۱۸۴ سوره بقره برگردیم، به ایاتی که روشن و واضح اند: روزه بر مسلمانان هم فرض می شود همانطور که بر گذشتگان فرض بوده است. ایام معدود (چند روز)... در اینجا اشاره به روزه در ماه رمضان نیست چون فراتر از «ایام معدود» یه حساب می آید که یک دوازدهم سال است. ادامه آیه هم اشاره به این دارد که مسافر یا مریض می تواند روزهای دیگری که در سفر یا مریض نیست روزه بگیرد. و کسی هم که توانایی روزه را ندارد، غذایی در سفره مسکینی بگذارد... 

شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِنَ الْهُدَىٰ وَالْفُرْقَانِ ۚ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ ۖ

وَمَنْ كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ ۗ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُوا

اللَّهَ عَلَىٰ مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ﴿١٨٥﴾

[این است] ماه رمضان که قرآن در آن نازل شده، قرآنی که سراسرش هدایتگر مردم است و دارای دلایلی روشن و آشکار از هدایت می باشد، و فرقان [مایه جدایی حق از باطل] است. پس کسی که در این ماه حاضر باشد پس آن را روزه بدارد، و آنکه بیمار یا در سفر است، تعدادی از روزهای غیر ماه رمضان را. خدا آسانی و راحت شما را می خواهد نه دشواری و مشقت شما را و برای کامل کردن عده است، و خدا را بر اینکه شما را هدایت نموده بزرگ شمارید، و نیز برای این که سپاس گزاری کنید. ﴿١٨٥﴾


در این آیه روزه از چند روز به یک ماه (ماه رمضان) ارتقا پیدا می کند. نکته ای اول این است که بین نزول این دو آیه که پشت سر هم اند بایستی فاصله ی زمانی زیادی باشد. دوم اینکه حکم هم کمی متفاوت است: هرکدام از شما که حاضر است، این ماه را روزه بدارد. و کسی که مریض یا مسافر است عده را در روزهای دیگری بگیرد... نکته ی ظریفی در ادامه آیه وجود دارد، وقتی با قسمت مشابه در آیه قبل مقایسه می کنیم: ...و بر آنان که روزه گرفتن طاقت فرساست، طعام دادن به یک نیازمند کفاره آن است(۱۸۴) ...و الله نمی خواهد که بندگانش به مشقت و سختی هم بیفتند. کامل کردم عده کافی است و اینکه خدا را بزرگ بشماریم و شکرگذارش باشیم. (۱۸۵)

همانطور که متوجه شده اید در واقع با دو حکم روزه مواجه ایم: یکی به مدت چند روز که فرض آن برگذشته گان هم بوده و ساقط شدنی نیست و اگر فردی هم نتواند روزه بگیرد بایستی به کفاره آن مستمندی را سیر کند. و حکم دیگر  مختص مسلمانان است و به دلیل نزول قرآن در ماه مبارک رمضان، که عدم توانایی در به جا آوردن آن مانند حکم قبل کفاره ایی ندارد.
گفتنی است که این دو حکم در همدیگر ادغام شده و حکم کلی روزه این چنین است: مسلمانان ماه رمضان را روزه می گیرند که چند روزی از آن روزه ی فرض است و عدم انجام آن چند روز کفاره دارد.   


وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ ۖ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ ﴿١٨٦﴾

هنگامی که بندگانم از تو درباره من بپرسند، [بگو:] یقیناً من نزدیکم، دعای دعا کننده را زمانی که مرا بخواند اجابت می کنم؛ پس باید دعوتم را بپذیرند و به من ایمان آورند، تا راه یابند. ﴿١٨٦﴾


أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلَىٰ نِسَائِكُمْ ۚ هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ ۗ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتَانُونَ أَنْفُسَكُمْ

فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنْكُمْ ۖ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَابْتَغُوا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ ۚ وَكُلُوا وَاشْرَبُوا حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ

الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ۖ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيَامَ إِلَى اللَّيْلِ ۚ وَلَا تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنْتُمْ عَاكِفُونَ فِي الْمَسَاجِدِ ۗ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلَا

تَقْرَبُوهَا ۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ﴿١٨٧﴾

در شبِ روزهایی که روزه دار هستید، آمیزش با زنانتان برای شما حلال شد. آنان برای شما لباسند و شما برای آنان لباسید. خدا می دانست که شما [پیش از حلال شدن این کار] به خود خیانت می کردید، پس توبه شما را پذیرفت و از شما در گذشت. اکنون با آنان آمیزش کنید و آنچه را خدا برای شما مقرّر داشته طلب کنید. و بخورید و بیاشامید تا رشته سپید صبح از رشته سیاه شب برای شما آشکار شود؛ سپس روزه را تا شب به پایان برید. و در حالی که در مساجد معتکف هستید با زنان آمیزش نکنید. اینها حدود خداست، به آنها نزدیک نشوید. خدا این گونه آیاتش را برای مردم بیان می کند تا بپرهیزند. ﴿١٨٧﴾


در اینجا هم نکته ایی دیگر وجود دارد و آن این است که در گذشته فرد روزه دار تا عده اش به سر نمی آمد حق نداشت با زنان آمیزش کند ولی بعد که مدت روزه یک ماه شده منع این کار برداشته می شود.

این بود تمامی آیات مربوط به روزه که آنها را مرور کردیم. حالا شما را دعوت می کنم در اینترنت سرچی برای کفاره روزه انجام بدهیم. چنین صفحاتی برای ما باز می شود: 

پرسش :
کفاره روزه قضا چقدر است لطفا توضيح دهيد؟  
پاسخ:
اگر شخص به علت بیماری یا مسافرت و... روزه را افطار کرده باشد و تا رمضان سال بعد موفق به گرفتن قضای آن نشده باشد علاوه بر قضای روزه برای هر روز یک مد طعام (۷۵۰ گرم آرد، گندم، برنج و...) بعنوان کفاره به فقیر بدهد و اگر بدون عذر عمدا روزه خود را باطل کرده باشد برای هر روز علاوه بر قضا ۶۰ مد طعام به ۶۰ مسکین باید بدهد و یا ۶۰ روز روزه بگیرد و اگر به چیز حرامی روزه را باطل کرده است علاوه بر اطعام ۶۰ مسکین برای هر روز، ۶۰ روز روزه هم باید بگیرپ. (ر.ک: توضیح المسائل ۱۲ مرجع، ج۱، ص ۹۶۴، م ۱۶۶۰) 

می بینید چطور همه چیز را با هم قاطی کرده اند!
یک نمونه دیگر: 

كفّاره , همان جریمه اى است كه براى باطل كردن روزه معین شده است و عبارت است از:
 آزاد كردن یك بَرده
دو ماه روزه گرفتن كه سى و یك روز آن باید پى در پى باشد
 سیر كردن شصت فقیر, یا دادن یك مُدّ طعام به هر یك از آن ها.
كسى كه كفّاره بر او واجب شود, باید یكى از این سه را انجام دهد و چون امروزه <برده > به معناى فقهىِ آن یافت نمى شود, مورد دوّم یا سوم را انجام مى دهد, و اگر هیچ یك از اینها برایش مقدور نیست هر مقدار كه مى تواند باید به فقیر طعام بدهد و اگر اصلاً نتواند طعام بدهد, باید استغفار كند.(1) 

اینها همه کفاره های گناهان دیگر (ظهار کردن همسر، شکستن قسم، کشتن شکار در حال احرام، قتل غیر عمد) هستند که در واقع روزه می تواند جایگزین آنها باشد نه اینکه آنها کفاره روزه نگرفتن باشند!!!

و آخرین نمونه که حاوی موضوع مهمی هم هست: 

http://www.noandish.com/com.php?id=18305

آیت الله العظمی صانعی
كفّاره روزه
(س 1290) كفّاره افطار عمدى يك روز ماه رمضان، چقدر است؟
ج ـ كفّاره افطار عمدى روزه ماه رمضان، يكى از اين سه چيز است:
1. آزاد كردن يك بنده؛ 2. روزه گرفتن دو ماه، كه سى و يك روز آن، بايد پى در پى باشد؛ 3. اطعام شصت مسكين. 30/4/69
(س 1291) در اين زمان كه بنده براى آزاد كردن وجود ندارد، آيا ساقط مى شود؟
ج ـ ساقط مى شود. 26/11/75
(س 1292) با توجّه به اين كه يكى از كفّارات مقرّر در شرع مقدّس اسلام، بنده آزاد كردن است و در حال حاضر، اين امر معمول نيست و از طرف ديگر، عدّه اى به دليل اتّفاقات ناخواسته، نظير تصادف و يا بدهى يا ديه و امثال آن در زندان ها به سر مى بردند و خانواده هايشان پريشان و مستأصل هستند، آيا اجازه مى فرماييد به جاى بنده آزاد كردن، افرادى كه كفّاره به ذمّه دارند، يك يا چند نفر از زندانيان بى گناه را آزاد نمايند؟ ج ـ در مفروض سؤال كه بنده براى آزاد كردن موجود نيست، تكليف نسبت به آن ساقط است و لذا نيازى به بدل ندارد؛ امّا پرداخت بدهى بدهكاران و آزاد نمودن آن ها از گرفتارى، امرى مطلوب و پسنديده است. 25/10/79 

باز هم برداشت اشتباه: کفاره روزه اطعام مسکین است، همین. و اما موضوع مهم سوال آخری است: یکی از کفارات مقرر در شرع اسلام «آزاد کردن بنده نیست» (این قضیه پست جداگانه ایی می طلبد) که دیگر منسوخ هم شده باشد بلکه در اصل همین است که سوال کننده جایگزین خوبی برای آن می داند: آزاد کردن انسانی از زیر بار قرض، دیه یا چک و امثال آن است که در حکومت مثلا اسلامی ما (که در قرآن مجازات زندان و حبس وجود ندارد و مذموم است. موضوع مهمی که باید پیش چشم داشت) چنین افرادی را به دلیل بی پولی به زندان هم می فرستند!!!

و در آخر آیا لازم است که بگویم در هیچ کجای قرآن کوچکترین اشاره ایی هم به روزه خواری نشده و چنین چیزی از ریشه و اساس من درآوردی است؟!

«در این رابطه یک هزار و 385 نفر توسط پلیس ارشاد شده اند که 994 نفر آنها در داخل خودرو اقدام به روزه خواری کرده بودند و از این تعداد 77 نفر از کسانی که به تذکرات پلیس توجه نکرده بودند به مراجع قضائی معرفی شدند.»

نه، مثل اینکه لازم است که بگویم: در هیچ کجای قرآن کوچکترین اشاره ایی هم به روزه خواری نشده است.

+ نوشته شده توسط اترش در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 21:55 |
۱۲۸-  آن که آگاه است، نمی گوید
آن که می گوید، آگاه نیست.
.
.
.

نوبت به دائو رسیده، به متونی که درون مایه فکر و اندیشه ی چینی را وام دار آن معرفی می کنند. به متونی که فلسفه ی آن بر مبنای دائو است و از فرزانگی می گوید و با این حال اینگونه آغاز می شود:

۱-  دائوی که از او بگویند، خود دائو نیست.
نامی که بر چیزی نهند، خود نام نیست.

۲-  سرآغاز گیتی بی نام است.
پدید آورنده هرچه هست را نامی است.

۳-  پس، بارها بی هیچ قصد در شگفتی دائو می نگرم.
[و] بارها، به قصد، در تجلیاتش می نگرم.
شگفتی او و تجلیاتش یکسانند.

۳ a-  چون پیدا آمدند آن ها را به نام های گونه گون خواندند.
همسانی شان را راز خوانده اند:
از رازی به راز دیگر:
درگاه تمامی شگفتی ها



سبک نوشته شده ی دائو ده جینگ جملات کوتاه و عمیق است. بیشترین حجم مطالب هم پیرامون دائو است. دائویی که در هاله ایی از ابهام است و پیرامون او چنین عباراتی خوانده می شود:

۱۴۳-  دائو در اعماق همه نهان است.
شایستگان ارج می نهند او را.
ناشایستگان حمایت ببینند از او.

۳۲-  بدو چشم می دوز، چیزی نه که ببینی،
آن را بی صورت خوانند.
بدو گوش فرا ده، چیزی نه که بشنویی،
آن را بی آوا خوانند.
آن را بگیر، چیزی نه که فراچنگ آری،
آن را نامادی خوانند.

۹۰-  مرد صاحب قریحه چون به دائو گوش فرا دهد، مشتاقانه به کارش می برد.
مرد میانمایه چون به دائو گوش فرا دهد، می نماید که بدان باور دارد، اما ندارد.
بدترین مردان چون از دائو بشنود ریشخند می کند آن را سخت.
اگر او ریشخندش نمی کرد، دیگر آن دائو نمی بود.



اصول اساسی هم در اینجا جمع اضداد و بی کنشی است.
آنچه از درون مایه کل متن به گوش می رسد، مد نظر داشتن همین دو اصل است و سعادت، رفتار بر طبق آنها معرفی می شود:

۹۱-  ذات واقعی، گوئی تهی است.
سپید بزرگ پنداری سیاه است.
مربع بزرگ، بی گوشه است.
موسیقی بزرگ، بی آوا است.
صورت بزرگ، بی صورت است.


۲۷-  سی پره در ناف چرخ به هم می پیوندد.
از نبودن آن ها کنش چرخ پدید می آید.
از کلوخه های گل ظرف می سازند.
از نبودن آن ها کنش ظرف پدید می آید.
درها و پنجره ها می سازند تا خانه برآرند.
از نبودن آن ها کنش خانه پدید می آید.

۲۰-  بهترین، آب را ماند.
آب نیکی کند ده هزارگان را، با آنان به ستیزه برنخیزد. پیوسته در پستی هائی آرام می گیرد که مردمان را ازآن ها بیزاری است. بدین سان به دائو نزدیک است.

۲۱-  پس برای ماندن، پستی را
و برای دل ها، ژرفائی را
برای یاران، مهرورزی را
برای سخن، یکدلی را
و برای فرمان راندن، نظم نیکو را
و برای امور، توانایی را
و برای کردارها، وقت مناسب را خوش تر داریم.



اخلاق و آیین جنگ آوری و حکومت داری هم مواردی هستند که در دائو به آنها پرداخته می شود. نکاتی که در جای خود آموزنده و بسیار مفید اند.
اما دائو هم دانش و معرفت است، درهای آن به روی هرکس باز نیست و احکامش بسیار کلی است. هم به آدمی راه را نشان می دهد و هم او را به خود وا می نهد. هم به آدمی نهیب می زند که طرحی نیکو را درعالم پیاده کند و هم او را به بی عملی سفارش می کند.
قضاوت هم در دائو معنای خاصی ندارد و مرد دائو بی معیار است: هم می توان بی دلیل کسی را کشت و هم می توان مفسدی را در زمین به حال خود رها کرد. هر دو این کار را می توان در دائو توجیه کرد.
این هم فرازهای دیگری از دائو:

۵۴-  نه بالا بردن پاشنه، ایستادن است و
نه گام های بلند برداشتن، راه رفتن است.

۹۷-  من نیز این را می آموزانم.
«ستمکار، زندگی را در ستم به فرجام خواهد برد.»
این پندی است بنیادین.

۱۳۴-  هرگاه از راه سادگی و دلسوزی بر کشوری فرمان برانند
مردمان راسترو و شریف خواهند بود.
هرگاه از روی درشتی و تجسس دقیق بر کشوری فرمان برانند
مردمان گربزتر و ناشریف تر خواهند بود.

۱۳۶-  بدین سان فرزانه چون به کارها می پردازد در اصولش پابرجا ست،
لیکن تیز نیست.
پاک است، اما گزند نمی رساند.
راسترو است، اما ستمگر نیست.
روشن است، اما چشم را نمی زند. 

۱۹۴-  سخنی که گویای حقیقت باشد، آراسته نیست.


این را هم بایستی در خاطر داشت که جدای از فهم مشکل برخی از عبارات در دائو، برگردان ها و روایت های مختلفی هم از آن برجای مانده و دامنه تفسیر آن گسترده است... .


تمام مطالبی که از دائو نقل کرده ام برگرفته از کتاب دائو: راهی برای تفکر. ترجمه ع. پاشایی است. گلچینی را هم برای کسانی که مایل اند تصویر روشن تری از دائو به دست بیاورند در این صفحه ی جداگانه تهیه کرده ام که خواندن و تامل در آن خالی از لطف نیست.
البته برای دسترسی به کل متن دائو و مخصوصا توضیح و تفسیر مفاهیم و درون مایه آن، تهیه همان کتاب دائو را برای خواننده و جویای دائو توصیه می کنم که کار بسیار ارزش مندی است.

+ نوشته شده توسط اترش در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:29 |

عوض آن که به تاریکی لعنت بفرستید، شمعی روشن کنید.

مطالعه ی بی اندیشه اتلاف وقت است، اندیشه ی بی مطالعه خطرناک.

به سراغ کونفوسیوس می رویم. اول از همه باید گفت که کنفوسیوس آوردنده یک دین نیست. او بیشتر به یک حکیم می ماند که حجمی از اندوخته ی دانش باستانی چین را به همراه دارد. آنچه اکنون به نام کنفوسیوس برای ما برجای مانده ترکیبی از سخنان پیشینیان کنفسیوس، شخص او و مریدانش است. متمایز کردن این بخش ها از یکدیگر و تعیین اینکه کدام سخنان خود کنفوسیوس و کدام سخن مریدان اوست در اغلب موارد دشوار و غیرممکن است. با ابن شرح کوتاه گزیده هایی از کتاب «مکالمات» کنفوسیوس را (ترجمه ی حسین کاظم زاده ایرانشهر ) در زیر می خوانیم.

برای مرد آزاده در جهان نه خصومت و نه هواداری مطرح نیست. او همیشه جانب حق را گرفته و نگاهبانش است، هرجا که آنرا بیابد. (۱۰،۴) *

مرد آزاده صاحب افتخار است، اما هرگز منازعه نمی کند. خود را با مردم مربوط می کند اما از فرقه ها و احزاب دور می ماند. (۲۱،۱۵)

کسانی هستند که با ایشان می توان در این جا به آموختن دانش پرداخت اما با ایشان نمی توان در راه راست همراه شد. و نیز کسانی هستند که با ایشان راه راست را می توان پیمود ولی در یک جا نمی توان با ایشان کار کرد. و باز کسانی هستند که می توان در پهلوی ایشان نشست اما با ایشان تفاهم نمی توان داشت، یعنی با ایشان هم فکر و دمساز نمی توان شد. (۳۹،۹)

حکمران باید کریم باشد بدون اسراف، ملت را به کار اندازد بدون ایجاد کینه، ارزومند باشد بدون آنکه آزمند باشد، منیع الطبع باشد بدون تکبر و غرور، در دلها ایجاد احترام کند بدون سخت گیری و خشونت.

اسلوب نوشتار برجای مانده و منسوب به کنفوسیوس مشخص است: نقل قول هایی از کنفوسیوس و حواشی آن، اشاره ایی به برخی اتفاقات، شرح احوال و مجموعه ایی از سخنان دیگران، از یک کشاورز گرفته تا مرید کنفوسیوس و تا امیری. تقریبا بیش از دو سوم حجم این متون مختص آن دوره و تنها برای چینیان آن زمان قابل فهم و ردگیری است.

محتوای این آثار هم قابل تفکیک و محدود به این موارد است: بی کنشی. داشتن اخلاق نیکو و مرد آزاده شدن. پند و سخنان حکمت آموز.

کنفوسیوس معتقد به اصلاح از بالا ست و تعلیمات او بر این اصل استوار است که اگر حکمران مطابق آیین آسمان عمل کند سعادت جامعه ی بشری جامه ی عمل به خود می گیرد. [شخصیت حکمران مانند باد است و طبیعت توده ی مردم شبیه به گیاه. گیاه سرخود را به طرفی که باد می وزد خم می کند. (۱۷،۱۲)] پس در جستجو و تربیت چنین شخصی است. در این متون روی سخن به تمامی انسان ها نیست و طیف ویژه و خاصی را هدف قرار می دهد. می توان سرچشمه ی عرفان را کنفوسیوس و دیگر متون حکیمانه ی چینی دانست، عرفانی که با نمونه ی اسلامی آن در منطقه آشنایی ام. البته تفاوت بسیار بزرگی در این میان وجود دارد که باعث می شود عرفان چینی برخلاف عرفان به اصطلاح اسلامی روان آدمی را چنان ضعیف و فاسد نکند. مطمئنا این حرف را عموم برخلاف واقع می دانند و گمان بر این است کسی که قدم در عرفان می گذارد روحش متجلی گشته و پله های رفیع معنویت را یکی پس از دیگری طی می کند و در آخر سر همانطور که در متون کلاسیک (مانند منطق الطیر عطار) داریم به مقام خدایی می رسد و «انا حق/ نیروانا» می شود. همین سودا ست که می گویم باعث ضعف و فساد روح می شود. اگر آدمی کمی واقع بین باشد به راحتی می تواند دریابد که به هیچ طریق و صورتی آدمی نمی تواند فرشته سان شود چه برسد به اینکه به مقام الوهیت و خدایی برسد. در اینجا طنین آیه ایی از قرآن به گوشتان آشنا نیست؟ ** در عرفان چینی به دنبال و رسیدن به حکمرانی عادل ایم و پیاده شدن آیین آسمانی توسط چنین شخصی نه به مقام خدایی رسیدن، نه عزلت گزیدن و در رویای موهوم دست یافتن به کرامت، وادی عشق و حیرت و چه و چه را پیمودن و از جامعه و سرنوشت خود و دیگران بریدن. خود کنفوسیوس برای مدتی و تعدادی از مریدان و شاگردانش به کارهای دیوانی و اداری مشغول بوده اند و قدمی هرچند کوچک برای عملی شدن آن تعالیم برداشته اند اما در این سو عارف تقریبا فردی بی فایده برای خود و سربار دیگران است.

به متون منتسب به کنفوسیوس بازگردیم. با اینکه می توان اشاراتی هرچند کمرنگ از اراده ی آسمان، روزه و قربانی و ارواح پیشینیان و احترام به پدر و مادر و نیکی به دیگران در آنها یافت اما در این متون جای یک چیز به شدت خالی است و آن حسابرسی به اعمال و دنیایی دیگر است. موردی که در برابر تمام آموزه ها قد علم می کند و از تاثیر آنها به شدت می کاهد: «اگر زندگی و عمر محدود به همین دنیا ست چه دلیلی دارد که من به هواها و آرزو های شخصی ام نپردازم و زندگی را بر خود تلخ بگیرم؟ و اگر حق کسی در این میان پایمال می شود، چه اهمیتی برای من دارد؟» به دلیل فقدان چنین اصلی نیز برآنم که بگویم نمی توان کنفوسیوس را جزو رسولان الهی برشمرد.

برای خاتمه ی بحث کنفوسیوس قسمت هایی دیگر از «مکالمات» را نقل می کنم:

اگر «راه راست» در کشوری فرمانروا شد در سخن گفتن و کار کردن جسور باشید، لیکن اگر«راه راست» فرمانروا نیست در عمل کردن گستاخ باشید اما از سخن گفتن خودداری کنید. (۴،۱۴)

در میان مریدان «چای» دیوانه است و عقل «شن» محدود است . «شی» زیاده رسمی است و «یو» لجام گسیخته است. (۱۷،۱۱)

من یکبار در تمام روز چیزی نخوردم و در تمام شب نخوابیدم تا بتوانم مساله ایی را خود حل کنم، اما نتیجه نبخشید. از اینرو فهمیدم که بهتر این است که آنچه را نمی دانم بپرسم. (۳۰،۱۵)

نمونه های بیشتری را در قسمت نظرات خواهم آورد.

این هم اشاره ایی تا ببینید هرچه آدمی حکیم باشد و حکمت محض هرچقدر هم والا باشد به تنهایی نمی تواند دردی از انسان دوا کند:

در شهر «یوخن» ارزاق تمام شده بود و پیروان استاد چنان ضعیف شده بودند که نمی توانستند نزد استاد بیایند. تزه لو پیش استاد آمد و بی اختیار چنین گفت: آیا این با عدالت راست می آید که آزادگان نیز گرفتار قحطی بشوند؟ [قحطی برای مردم عادی دور از عدالت نیست!!!] استاد گفت: مرد آزاده در برابر بدبختی صبر و بردباری نشان می دهد. تنها مرد طبقه ی پایین صبر و تحمل خود را گم می کند.

و اما جا دارد نکته ایی را هم در آخر اضافه کنم:

برای کسی که به سخنان نغز علاقه ایی داشته باشد و به جمع آوری آنها بپردازد مسئله ایی جالب روشن می شود، اغلب این سخنان شبیه به هم اند و اگر تعصب شخص چنان نباشد که تقدم و تاخر را وارونه نگرداند، بسیاری از سخنانی را که به زبان بزرگان ما گذارده اند به زمانی دورتر و مکانی دیگر و به نام شخصی دیگر خواهد یافت.

What you do not want done to yourself, do not do to others

تزه کونگ پرسید: آیا اصلی هست که بتوان در همه ایام عمر بدان عمل کرد؟

کنفوسیوس: آری، ادراک برابری و یکسانی. یعنی هر آنچه را که به خود نمی پسندی برای دیگران نیز نپسندی.(۲۳،۱۵)

محمد: آنچه را براي خودت نمي خواهی براي ديگران هم نخواه.

علي: آنچه براي خود نمي پسندي براي ديگران نيز مپسند.

حسن: با مردم آن گونه رفتار كن كه دوست دارى با تو رفتار كنند.


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* کتاب مکالمات دارای بیست رساله یا دفتر است که آنها را باب یا فصل می توان نامید. در هر باب چندین مکالمه یا گفتگو مندرج است و هریک از آنها شماره ایی دارد. نگارنده نیز این ترتیب را پیروی کردم، مثلا (۷،۲) یعنی باب دوم گفتگوی هفتم.

** سپس شیطان آن دو را وسوسه کرد... و گفت: «پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده مگر بخاطر اینکه فرشته می شوید، یا جاودانه خواهید ماند» (سوره الاعراف آیه ۲۰)

+ نوشته شده توسط اترش در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 19:35 |
(سوره البقره)

وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ

﴿٢٣﴾ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ ۖ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ ﴿٢٤﴾


و اگر در باره آنچه بر عبد خود نازل کرده‌ایم شک و تردید دارید، یک سوره مثل آن بیاورید؛ و گواهان خود را دون خدا فرا خوانید اگر راست می‌گویید ﴿٢٣﴾ پس اگر چنین نکردید و نتوانید کرد، از آتشی بترسید که هیزم آن مردم و سنگها است، که برای کافران آماده شده است ﴿٢٤﴾


دست و نگاهم یکی یکی کتاب های کتاب خانه ی کوچک اما غنی اتاقم را پس و پیش می کنند...

به پشت میز برمی گردم و به فکر فرو می روم: آیا هیچ نویسنده یا هنرمند و صنعت گر و معمار و در کل هیچ انسانی، که در زمینه ایی اثری از خود به جای گذاشته، چنین ادعایی کرده؟ جایی اعلام کرده نه بهتر که حتی اگر کسی شبیه قسمتی از اثرم مانندی بیاورد من اسمم را از تنها اثرم برداشته و ادعای خلق آن را پس می گیرم؟ هرچه فکر می کنم کسی به ذهنم خطور نمی کند. تنها یک اثر، تنها یک کتاب بی اینکه امکانات و پیشرفت آدمی را مد نظر بگیرد و ذره ای به آن توجه داشته و اهمیتی قائل باشد تعدی کرده و می گوید اگر همگی آدمیان، که سهل است، با جنیان هم اگر گرد هم آیند قادر به چنین کاری نخواهند بود و پس بدانید که از قدرتی مافوق بشر سرچشمه دارد و پس برحذر باشید. هرچه به این ادعا فکر می کنم بیشتر به عمق و دامنه ی آن پی می برم و می بینم از حدود آدمی خارج است، هیچ انسانی حاضر نمی شود از تنها اثرش با چنین حکمی دست بشوید، هرچند احتمال نقض آن را صفر مطلق بداند.

مایل اید از زاویه ایی منطقی و قابل قبول، و با متر و اندازه ی آنچه خزانه ی بشری تا کنون در خود اندوخته به بررسی و ارزیابی قرآن و ادعای آن بنشینیم؟



این سیاهه ای است که برای ادیان و مذاهب دنیا ارائه می دهند. گذشته از تاریخی که در مواردی می تواند اشتباه باشد و ذکر سلیمان بعنوان شاه اسراییل نه رسول و عنوان کردن زرتشتیگری، آن هم برای زمان مجهول عصر آهن (Early Iron Age) [جالب است زرتشت تنها به اصطلاح بنیان گذار دینی عنوان شده که تاریخ ندارد و جعلی بودن آیین زرتشتیگری از همینجا هم آشکار است] و برده نشدن اسمی از یکی دو دین خاص مثلا از موسی و یهودیت (به شکل موزیانه ایی) ، [جالب تر اینکه تنها اسم محمد با لفظ پیغمبر (Prophet Muhammad) همراه است] ، و چندین اشتباه جزئی و بی اهمیت، سیاهه ای است که به اصطلاح دین شناسان آکادمیک دنیا برسر آن متفق القول اند و می توان در آن اندیشید. سیاهه بلند بالایی که شامل کوچک و بزرگ می شود و حتی از آن که در گوشه ایی از دنیا هیاهویی به راه انداخته و مشتی آدم را دور خود جمع کرده (مثلا اشو سنگ بزرگ چنین افرادی است) برای بالا بردن تعداد ادیان نگذشته است. بد نیست این لیست را کمی بالا و پایین کنید و دنبال نام های آشنا بگردید، متاسفانه برای این لیست معادل فارسی نوشته نشده و لیست مشابهی هم به زبان فارسی نداریم.

پر واضح است که این سیاهه با پیش زمینه ای که ما از دین داریم زمین تا آسمان فرق می کند و قرآن لیست دیگری از پیامبران و صاحبان شریعت ارائه می کند، که درواقع سررشته یک زنجیر بوده اند و یک دین واحد عرضه کرده اند.

به لطف اینترنت می توان به راحتی در مورد این ادیان و مکاتب و آورنده ی آنها اطلاعات جمع آوری کرد و به تحقیق نشست، البته همانطور که گفتم بسیاری از این افراد سیاهی لشگر اند و مطلب خاصی عنوان نکرده اند.

چطور است نگاهی هم به لیست متون به اصطلاح مقدس بیندازیم:  



Sacred Texts

Sacred texts of various religions:

•    Hinduism: Shruti (Vedas, including the Rigveda; also Aranyakas, Brahmanas, Upanishads, Bhagavad Gita, Mahābhārata, Ramayana); Panchatantra
•    Buddhism: The Tipitaka, the Dhammapada, and other Buddhist texts.
•    Ayyavazhi: The Akilattirattu Ammanai and Arul Nool.
•    Judaism: The Hebrew Bible (Tanakh = Torah, Nevi'im, and Ketuvim)
      o    The Talmud, which includes Pirkei Avot
•    Zoroastrianism: The Zend-Avesta
•    Christianity: The Christian Bible
      o    Apocrypha: Gospel of Thomas
      o    The Mass
•    Taoism: The Dao de jing, also Chuang Tzu, and The I Ching
•    Confucianism: The Analects of Confucius, also The I Ching
•    Islam: The Qur'an
•    Mandaeanism: The Ginza Rba
•    Sikhism: The Guru Granth Sahib and The Dasam Granth Sahib
•    Mormonism: The Christian Bible, Book of Mormon, Pearl of Great Price, Doctrine and Covenants
•    Bahá'í Faith: The Kitab-i-Iqan, plus many other writings including ones from other faiths
•    Thelema: The Holy Books of Thelema especially Liber Al vel Legis
•    Various New Age related text and sources:
      o    Jane Roberts and the Seth Books
      o    Conversations With God
      o    The Urantia Book
      o    Esther Hicks' Abraham-Hicks Material

خب، جالب است که وقتی به متون مقدس می رسیم لیست ما این چنین اندک می شود. این لیست هم البته ضعف هایی دارد (مواردی کم و زیاد است) اما اگر همین را ملاک قرار بدهیم کتاب های مقدسمان می شود:

هندوئیسم: شروتی (وداها) ، پنجه تنتره (کلیله و دمنه)
بودایی: تیپیتاکا، دهاماپادا
[ مورد بعدی به عربی یافالی است: جستجویم برای معادل فارسی بی نتیجه ماند]
یهودیت: تورات، تلمود
زرتشتی: اوستا
مسیحیت: انجیل، اپوکریفا
تائویسم: دائو ده جینگ، همچنین چوانگ تزو و ای چینگ
کنفوسیونیسم: گفته های کنفوسیوس
اسلام: قرآن
مندائیان [صابئین آمده در قرآن و پیرو یحیی] : گنزا ربا
سیک ها: گورو گرانت صاحب، داسام گرانت صاحب
مورمون ها: کتاب مقدس، کتاب مورمون، کتاب مروارید گرانبها، اصول و پیمان ها
بهائی: کتاب اقدس
تلیما: کتاب های مقدس تلیما مخصوصا کتاب قانون

این ها کتاب های پایه و مرجع اند، کل معارف آدمی از محتوای این متون نشأت گرفته و شاخه شاخه شده است. رجوع به این منابع می تواند کمک بسیار خوبی برای پی بردن به حقیقت باشد. قصد دارم در یادداشت های بعدی ام این متون را فراخوانده تا عرض اندام کنند.
بررسی سبک و سیاق و محتوای آنها و بعد مقایسه با قرآن حاوی نشانه های روشنی است برای کسانی که می اندیشند.
بد نیست تا آن زمان شما هم اطلاعاتی در مورد این کتاب ها به دست بیاورید.
و اگر دنبال سیاهه ایی آنچنانی باشید که شامل هر برگی باشد که برچسب دینی (و نه دیگر مقدس و به راست و دروغ) به آن زده باشند، می توانید سری هم به آدرس زیر بزنید:


و کتاب های بسیاری را هم البته به انگلیسی از این آدرس دانلود کنید:

+ نوشته شده توسط اترش در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 0:59 |
--> می شه گفت یادداشت هایی که گاه و بی گاه و تحت این عنوان تو این وب لاگ نصب می شه یک جور جریان سیال ذهنه. فکر می کنم بد نیست آدم گاهی از زوایای متفاوت و حتی متضاد به یه موضوع نگاه کنه، بشینه با خودش سبک سنگین کنه، اینجوری بهتر می شه افکار رو سر و سامون داد. می دونید، یه جورایی خود اندیشی می شه. افکار آدمی حد و مرز نداره. می تونی حتی رو در روی خودت بایستی و بهترین منتقد خودت باشی.

پس غرض اصلی در یادداشت های «عبور» عنوان کردن مسایله نه تائید یا رد مطلبی و نه حتی تلاش برای رسیدن به نتیجه ایی حتمی. یک تجربه است، رها کردن مهار اندیشه است، اندیشه ایی که ممکنه لحظه ی بعد چیز دیگه ایی بگه.<--


_سایت های مذهبی، پسر چقدر زیادن، و چقدر حرف، چقدر مطلب که ته تهش چیز خاصی دستگیر آدم نمی شه. یه مشت مطلب ضد و نقیض و ریز و درشت اینجا اونجا ریخته که برا آدم فقط خستگی فکری و دل زدگی می آره یا دست بالا یه تعصب خشک و توخالی: آیه ی فلان اینو می گه... امام علی و من کنت مولی ...کربلا... بزن بر سر...  فلسطین، غزه، اسراییل غاصبه... سنت پیغمبر... یه انفجار دیگه... وهابی ها... آداب عزاداری... یهودی ها... حجاب...بحارالانوار... مسلمونا آی اتحاد... ولایت فقیه... تهاجم فرهنگی... دشمن ما... اهل بیت... جن و روح و ... اعجاز عددی آری نخیر... منتظرین... مرجع تقلید... زن در اسلام... عالم برزخ... سنی شیعه... حدیث متواتر داریم که... بانک های نزول خور...عمر و عثمان...  غدیر... محمد زنباره بوده نبوده... فتوا... تو اون دنیا... طالبان... استعمار... نظم نوین جهانی... توطئه... امام زمان... همه اش حرف، هرکی چهارتا کتاب خونده آخوند مسلک شده و رفته رو منبر. کو قرآن.هیچکی درست راجع به کل ماجرا، از خود دین و اعتقاد ننوشته. یا اگر هست کپی پیست یه فیلسوف مآبه اونور آبی یه از دریچه ی تنگ و وارون یه اینوری که اگه خوب بخونی ته تهش تو یه دنیای خیلی خیلی انتزاعی و برداشت خودت تنها می مونی، می گی خوب حالا اینا یعنی چی؟ و می بینی اصولا اینجا کسی حرف اون یکی رو حالی نمی شه. این همه چند دستی این همه طرز تفکر متفاوت، مخ ات سوت می کشه چطور می شه. و در کل هیچ کدوم این حرفا برات نون و آب نمی شه. می مونی، اینجاست که چشمت رو از مونیتور ور می داری، به صندلیت تکیه می دی و سرت رو کلیشه وار می خارونی. تازه اینا مثلا مذهبی هاش بودن. _ انتظار چی رو داشتی؟ به چی فکر می کنی؟ _ همه چی یخ زده...  اوضاع جامعه ام که اینجوری، می گم اصلا اگر منی قرآن به دست بره بین مردم و رسا بگه به این کتاب ایمان دارم و طبق اون می خوام زندگی کنم، کی مثل منه و حاضره یار و همسایه من باشه و تا وقتی پیوندم رو با این کتاب نبریدم پیوندش رو با من نبره، یا نه بری توی تلویزیون و یه همچین چیزی بگی یا حتی کنج دفتری که هیچکی جز خودت بازش نمی کنه بنویسی چی، چیزی عوض می شه؟ _ چی می خوای بگی؟ یعنی اینجوری آدما رو دور خودت جمع کنی؟ گیرم کسی رفت و گفت، فکر می کنی چند نفر جمع می شه و مهمتر از اون بعدش چی؟ _ خب اینجوری یه که از صفر شروع می شه و درست می ره جلو با اعتقاد درست، بی اختلاف، تو عمل نشون بدی آدما زیادتر می شن... _ و حله دیگه و دنیا گلستان می شه نه؟ نه، اینجوریام نیست. کافی یه دورت چند نفر حلقه بزنن یا جلوی دوربینی بایستی، رفتی روی سن و حتی قبل از اینکه بخوای همچین حرفایی بزنی نمایشی شدی و مصنوعی. قضایام خیلی تو هم گره خورده. تازه باید کلی گلوتو صاف کنی که اصلا قرآن چی هست و چی نیست... حالا مردمم شاید برای مدتی کنجکاوانه نگات کنن و بگن ها یه آدم درست یه منجی، ولی بعد سر کار و زندگی و عالم خودشون برمی گردن و تو می مونی و چندتا پیرو و مقلد متعصب و یه دنیا ... و مگه نه اینکه حالا این مدلی حرف زدن هم مد شده و همه خوب، همه فرشته و خیرخواه مردم پشت تریبون ظاهر می شن. مگه نه اینکه به اسم دین و آزادی و دمکراسی و حق و حقوق بشر و هزار و یک حرف و قیل و قال قشنگ دیگه آدم می کشن. صورت همه چی خراب شده و دیگه خوب خوب نیست... چه تضمینی هست یکی دیگه یه طور دیگه باشه. تازه همین حالاشم پشت این کتاب و به اسمش ظلم می شه و خون بی گناه ریخته می شه... جدای از اینا فکر نمی کنی تا چهار نفر پشت آدمی جمع بشه یه مسلک و طرز فکر جدیدی شروع می شه؟ _ آره... همه ی اینام به کنار اصلا مگه پیامبرا صاف و ساده نیومدن و صادقانه و حتی با داشتن معجزه و نشانه ی آشکار و امداد الهی نگفتن ملت من فرستادم و راه درست اینه، کی با منه و حاضره از خدا پیروی کنه؟ چی شد، چند نفر دورشون جمع شدن و ورق رو برگردوندن؟ بعدش چی شد؟ _ تازه به حرف ساده است می دونی چقدر سخته دعوت کردن مردم، برو خدا رو شکر کن قرعه به نامت نمی افته و ندای الهی به گوشت نمی آد که رسول شدی و رسالت رسوندن پیغام خدا رو به گوش مردمی اون هم از نوع از همه جا بی خبرش داری. فکرشو بکن پیغمبرا چی کشیدن. _ خب پس چیکار باید کرد؟ آچمز شدیم. همه چی با همه چی قاطی شده. از دین می گی و به جنگ خرافه و الحاد می ری، کهنه اندیش و خرافه پرستت می دونن. جالبه، این به کنار از هر دو جبهه بهت حمله می کنن و معلوم نیست کی کدوم طرفی یه، کی برا چی می جنگه. نمی دونم. آدم آدم بشو نیست... _ ببین، تا اینجا درست ولی بیا پایین و شعار عالمی دیگر بباید ساخت هم سر نده. خودتو بپا و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر. نه، بست هم نشین ولی یه چیز و هیچ وقت فراموش نکن وسوسه ی کشیدن مردم رو پشت سرت مثل بقیه از سرت بیرون کن و عمرتو تو توهم و نقشه کشیدن برا همچین چیزی تلف نکن، خدا می خواست همه مومن می شدن، دنیا گلستان، ولی قرار هیچ وقت این نبوده، تضاد و اختلاف لازمه این عالمه. _ راس می گی، ولی با همه این حرفا باز فکر می کنم منی روزی باید بایسته و بگه ... _ آره. ولی نه بین مردم و تو همهمه ی جامعه. _ ولی نه تو خیابون و پشت تلویزیون... کنج یه دفتر خالی چی؟ گوشه یه وب لاگ میون میلیونها وب لاگ دیگه چی؟ توی دلت و روی دست دوستات چی؟ _ آره. و نه اینکه کسی بخواهد اینجوری آدم دور خودش جمع کنه، نخواد جلو را بیفته سوء استفاده کنه... و قدرت آدم و فاسد می کنه. _ و نه یه من بلکه من ها باید بنویسن. و پشتش نه اجری هست و نه منتی _ نه اجری هست و نه منتی. آره، حالا یه چیزی شد.  
+ نوشته شده توسط اترش در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 1:48 |
این موضوع هم یکی از مسایلی است که درباره ی آن کتاب ها نوشته شده و بحث های بسیاری درگرفته. با این حال اگر بگویم برداشت اغلب ما در این مورد هم اشتباه است و قرآن حرف دیگری در این باب می زند چه می گویید؟

كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَهَا لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحَاهَا ﴿سوره النازعات: ٤٦﴾

همانا آنها در آن روز می‌بینند که جز شامگاهی یا صبحی درنگ نکرده اند.

شاید به دلیل فیلم ها و آنچه شبانه روز برای ما به تصویر کشیده اند این گمان بین اغلب ما شکل گرفته که بعد از مرگ روح ما برخواسته و در عالمی که برزخ نامیده اند در آمد و شد است و کوتاه سخن به نوعی زنده است و زندگی می کند. با توجه به آیاتی که در قرآن وجود دارد این تفکر آشکارا اشتباه و برخواسته از عقاید و بینش های شرک آمیز و بت پرستی کهن است. مثلا در میان مصریان قدیم این اعتقاد بوده که کسی که می میرد به دنیای مردگان منتقل می شود و اگر توشه و لوازم مورد نیاز و مثلا قبری آنچنانی نداشته باشد برای همیشه در آن عالم سرگردان می شود و به مقصد نهایی نمی رسد یا در مورد خدایان یونانی و دنیای زیرزمین که مردگان در آن به سر می برند کم و بیش چیزهایی شنیده ایم. بیایید برای مدتی این افسانه ها و بینش های اشتباه را کناری گذاشته و با فکری باز به قرآن رجوع کنیم. 

در قرآن با سرگذشت عجیبی به نام سرگذشت اصحاب کهف رو به روییم. شک دارم که کسی از ماجرای اصحاب کهف بی اطلاع باشد اما از آنجا که این ماجرا به موضوع ما مربوط است و تامل در آن لازم است، اشاره ایی گذرا به موضوع می کنم. 

 همانطور که می دانیم و در سوره الکهف بدان اشاره شده عده ایی در غارشان به مدت سیصد و نه سال به خواب فرو می روند و وقتی برمی خیزند گمان می کنند مدت اندکی, یک روز یا بخشی از روز را خواب بوده اند:

سوره الکهف:

وَتَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ ۚ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَذَاتَ الشِّمَالِ ۖ وَكَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ ۚ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ

لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا ﴿١٨﴾ وَكَذَٰلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءَلُوا بَيْنَهُمْ ۚ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ ۖ قَالُوا لَبِثْنَا

يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ ۚ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هَٰذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّهَا أَزْكَىٰ طَعَامًا

فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْيَتَلَطَّفْ وَلَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا﴿١٩﴾

و می‌پنداشتی بیدارند؛ در حالی که در خواب فرو رفته بودند. و ما آنها را به سمت راست و چپ میگرداندیم. و سگ آنها دستهای خود را بر دهانه غار گشوده بود. اگر نگاهشان می‌کردی، از آنان می‌گریختی؛ و سر تا پای تو از ترس و وحشت پر می‌شد. ﴿١٨﴾ این‌گونه آنها را برانگیختیم تا از یکدیگر سؤال کنند؛ یکی از آنها گفت: «چه مدّت خوابیدید؟!» گفتند: «یک روز، یا بخشی از یک روز» گفتند: «پروردگارتان از مدّت خوابتان آگاهتر است. اکنون یک نفر از خودتان را با این سکّه‌ای که دارید به شهر بفرستید تا بنگرد کدام یک از آنها غذای پاکیزه‌تری دارند و مقداری از آن برای روزی شما بیاورد. امّا باید دقّت کند، و هیچ کس را از وضع شما آگاه نسازد ﴿١٩﴾

وَكَذَٰلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ ۖ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ

بُنْيَانًا ۖ رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ ۚ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَىٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِدًا ﴿٢١﴾

و اینچنین مردم را متوّجه حال آنها کردیم، تا بدانند که وعده خداوند حقّ است؛ و در ساعت پایان جهان شکّی نیست. در آن هنگام که میان خود درباره موضوع نزاع داشتند، گروهی می‌گفتند: «بنایی بر آنان بسازید. پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است» ولی آنها که از موضوع آگاهی یافتند گفتند: «ما پرستشگاهی در کنار آنها می‌سازیم» ﴿٢١﴾

کلید و راهنمای ما برای فهم موضوع مرگ در این آیات نهفته است. حال توجه ی شما را به آیات دیگری که در مورد برخواستن ما به هنگام حشر است جلب می کنم:

سوره طه: 

يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ ۚ وَنَحْشُرُ الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقًا ﴿١٠٢﴾ يَتَخَافَتُونَ بَيْنَهُمْ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا عَشْرًا ﴿١٠٣﴾ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا

يَقُولُونَ إِذْ يَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِيقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا يَوْمًا ﴿١٠٤﴾

روزی که در صور دمیده می شود و گنهکاران را در آن روز، کبودچشم و نابینا محشور می کنیم. ﴿١٠٢﴾ در میان خودشان پنهانی و بسیار آهسته می گویند: که جز ده روز درنگ نکرده اید. ﴿١٠٣﴾ ما به آنچه می گویند داناتریم، آن گاه که مُنصف ترینشان می گوید: جز یک روز درنگ نکرده اید. ﴿١٠٤﴾

سوره الاحقاف:

فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلَا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ ۚ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا سَاعَةً مِنْ نَهَارٍ ۚ

بَلَاغٌ ۚ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفَاسِقُونَ ﴿٣٥﴾

پس صبر کن همان گونه که رسولان اولوالعزم صبر کردند، و بر آنان شتاب مکن. روزی که آنان آنچه را که وعده داده می شوند ببینند، گویی فقط ساعتی از یک روز درنگ داشتند؛ این ابلاغی است برای همه؛ پس آیا جز مردم نافرمان هلاک می شوند؟

سوره النازعات:

كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَهَا لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحَاهَا ﴿٤٦﴾

همانا آنها در آن روز می‌بینند که جز شامگاهی یا صبحی درنگ نکرده اند.

سوره الروم:

وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَيْرَ سَاعَةٍ ۚ كَذَٰلِكَ كَانُوا يُؤْفَكُونَ ﴿٥٥) وقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِيمَانَ

لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اللَّهِ إِلَىٰ يَوْمِ الْبَعْثِ ۖ فَهَٰذَا يَوْمُ الْبَعْثِ وَلَٰكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ﴿٥٦﴾

و روزی که ساعت قیامت فرا می رسد مجرمان سوگند می خورند که جز ساعتی درنگ نکرده اند، این گونه منحرف می شدند. ﴿٥٥﴾ و کسانی که دانش و ایمان به آنان داده شده است می گویند: «شما بفرمان خدا تا روز قیامت درنگ کردید. پس این روز رجوع (رستاخیز) است، ولی شما معرفت و دانش نداشتید.» ﴿٥٦﴾


همانطور که دقت کرده اید با توصیف مشابهی در تمامی این آیات رو به رو می شویم: نه اصحاب کهف و نه کسانی که در زمان قیامت برمی خیزند هیچ ذهنیتی از زمانی که بر آنها رفته ندارند و گمان می کنند مدت کوتاهی درنگ کرده و در بی خبری به سر برده اند. پس باید تشابهی بین خواب و مرگ وجود داشته باشد. آیات دیگری این تشابه را به روشنی تایید می کنند:

سوره الزمر:

اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا ۖ فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَىٰ عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَىٰ إِلَىٰ

أَجَلٍ مُسَمًّى ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ﴿٤٢﴾

خداوند نفس ها را هنگام مرگشان قبض می کند، و نفسی را که نمرده نیز به هنگام خوابش می گیرد، پس نفس هایی که فرمان مرگشان را صادر کرده نگه می‌دارد و بقیه را تا سرآمدی معین باز می فرستد؛ مسلماً در این امر برای مردمی که می اندیشند، نشانه هایی وجود دارد. ﴿٤٢﴾

سوره الانعام:

وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُمْ بِالنَّهَارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضَىٰ أَجَلٌ مُسَمًّى ۖ ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ

بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿٦٠﴾

او کسی است که شما را در شب می‌گیرد؛ و از آنچه در روز کرده‌اید، با خبر است؛ سپس در روز شما را برمی‌انگیزد؛ تا سرآمد معینی فرا رسد؛ سپس بازگشت شما به سوی اوست؛ شما را از آنچه عمل می‌کردید، با خبر می‌سازد.


با تامل در این آیات متوجه می شویم که بعد از مرگ خواب سنگین و گرانی خواهیم داشت که تا زمان قیامت طول می کشد و همانند اصحاب کهف از خود و اتفاقات پیرامون در غفلت کامل خواهیم بود و حتی گذر زمان را احساس نمی کنیم. پس از یک طرف تمامی آنچه در مورد اتفاقات بعد از مرگ از نکیر و منکر و فشار قبر و ظلمات و هول و هراس و غیره و ذلک گفته اند قابل اتکا نبوده و از طرف دیگر تصور اینکه شخص مرده ایی هرچقدر هم که مقام والایی داشته باشد حرف و درد دل ما را می شنود و مثلا پاسخ آه و نذر و نیاز ما را می دهد بی معنی می شود. شخصی که می میرد بکلی ارتباطش را با این دنیا از دست می دهد و معنای مرگ هم همین است.

و اما قضیه ی این عالم برزخ که می گویند پس چیست؟ قرآن را ورق می زنیم و تنها در سه سوره و سه آیه به چنین کلمه ایی بر می خوریم:

سوره الرحمن:

مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ ﴿١٩﴾ بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَا يَبْغِيَانِ ﴿٢٠﴾ فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ ﴿٢١﴾ 

دو دریای مختلف را در کنار هم قرار داد، در حالی که با هم تماس دارند؛ ﴿١٩﴾ میان آن دو برزخی است که یکی بر دیگری غلبه نمی‌کند. ﴿٢٠﴾ پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می‌کنید؟! ﴿٢١﴾

سوره الفرقان:

وَهُوَ الَّذِي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هَٰذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَٰذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَحْجُورًا ﴿٥٣﴾

او کسی است که دو دریا را در کنار هم قرار داد؛ یکی گوارا و شیرین، و دیگر شور و تلخ؛ و در میان آنها برزخی قرار داد و مانع و حایل و سدّی نفوذناپذیر. ﴿٥٣﴾

سوره المومنون:

حَتَّىٰ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ﴿٩٩﴾ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ

وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ ﴿١٠٠﴾

تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرارسد، می‌گوید: «پروردگار من! مرا بازگردانید. ﴿٩٩﴾ شاید در آنچه ترک کردم عمل صالحی انجام دهم» چنین نیست. این سخنی است که او به زبان می‌گوید و پشت سر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند ﴿١٠٠﴾

خب چه نتیجه گیری می کنید؟ برزخ معنای حایل، مانع و حد و جداکننده می دهد و به هیچ وجه نمی توان از آن برداشت عالم داشت. آن هم عالمی که روح در آن سیر می کند. اصلا روح چیست؟ توجه کنید که در آیاتی که مربوط به مرگ و رفتن از این دنیا ست ما با کلمه ی «متوفی» و «نفس» رو به رو ییم و در هیچ کجا کنار این کلمات ذکری از روح برده نشده (همانطور که در آیه 42 سوره الزمر داشتیم) و کلمه «روح» همیشه به شکل مجرد و نه حتی جمع «ارواح» در 23 آیه زیر آمده: 

﴿الشعراء: ١٩٣﴾ ﴿الواقعة: ٨٩﴾ ﴿الإسراء: ٨٥﴾ ﴿القدر: ٤﴾ ﴿يوسف: ٨٧﴾ ﴿ص: ٧٢﴾ ﴿الحجر: ٢٩﴾ ﴿المعارج: ٤﴾ ﴿النبإ: ٣٨﴾ ﴿مريم: ١٧﴾ ﴿غافر: ١٥﴾ ﴿الأنبياء: ٩١﴾ ﴿النحل: ١٠٢﴾ ﴿النحل: ٢﴾ ﴿السجدة: ٩﴾ ﴿التحريم: ١٢﴾ ﴿الشورى: ٥٢﴾ ﴿البقرة: ٨٧﴾ ﴿المائدة: ٤٥﴾ ﴿البقرة: ٢٥٣﴾ ﴿النساء: ١٧١﴾ ﴿المجادلة: ٢٢﴾ ﴿المائدة: ١١٠﴾ 

این مفرد بودن روح هم نکته ی مهمی است. ببینید مثلا در آیه 4 سوره قدر داریم:

تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ ﴿٤﴾
فرشتگان و «روح» در آن شب به اذن پروردگارشان برای هر کاری نازل می‌شوند.

ملائکه جمع و روح به صورت مفرد است. حتی برای یک بار هم کلمه ی ارواح در قرآن به کار برده نشده است.

و تنها مطلبی که از آیات عنوان شده در مورد روح دستگیر آدمی می شود این است که: خداوند از روح خود در آدمی می دمد (ص:72، الحجر:29، السجده: 9) و بس. پس در مورد تمامی آنچه درباره ی روح گفته و نوشته شده هیچ تضمین و اعتمادی نیست، بنا به آیه ی زیر:  

       
وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا ﴿الإسراء: ٨٥﴾

و از تو درباره «روح» سؤال می‌کنند، بگو: «روح از فرمان پروردگار من است؛ و جز اندکی از دانش، به شما داده نشده است»

گمان می کنم خوانندگانی که مطالب این وب لاگ را تا همین جا دنبال کرده اند دیگر کاملا به این امر واقف شده باشند که هر آنچه تاکنون در مورد دین و زوایای آن خوانده و شنیده اند نیاز به بازخوانی دارد و بایستی به ریز و درشت مسایل بازگشته و با دیدی باز و تامل در آنها به برداشت درست و سالم تری برسند.

هدف اصلی این وب لاگ بیداری چنین حسی در خوانندگان خود بوده و هست. به امید روزی که هرکسی خود قرآن پژوه شده و به مسایل دینی حساس شود، مطلب این یادداشت را به پایان می برم.

+ نوشته شده توسط اترش در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 0:4 |
به موضع بنی اسراییل باز گردیم. قصد دارم دراین یادداشت به موضوع خروج بنی اسراییل پرداخته و با دلایلی نشان بدهم که ممکن است خروج بنی اسراییل به آن شکلی که فکر می کنیم اتفاق نیفتاده باشد. اول سراغ تورات رفته و روایت خروج را از آنجا پی می گیریم:

فرعون حاضر نمی شود اجازه ی خروج به بنی اسراییل بدهد. پس بلاهایی بر مصر فرود می آید: بلای خون، قورباغه، پشه، مگس، طاعون، دمل، تگرگ، ملخ، تاریکی و کشته شدن فرزندان نخست. بعد از این بلای آخری فرعون راضی شده و می گذارد که بنی اسراییلیان همراه موسی از مصر خارج شوند. قبل از خروج بنی اسراییلیان «از همسایگان مصری خود (!) لباس و طلا و نقره خواسته و چون خدا بنی اسراییل را در نظر اهالی مصر محترم ساخته بود بطوری که هرچه ار آنها خواستند به ایشان دادند. به این ترتیب آنها ثروت مصر را با خود بردند.(!)» (نقل از تورات: خروج) «در همان شب بنی اسراییل از رعمسیس کوچ کرده، روانه سرکوت شدند» «خداوند به موسی فرمود: به قوم من بگو که بسوی فم الحیرت که در میان مجدل و دریای سرخ و مقابل بعل صفون است برگردند و در کنار دریا خیمه بزنند. فرعون گمان خواهد کرد که چون روبروی شما دریا و پشت سرتان بیابان است، شما در میان دریا و صحرا در دام افتاده اید، و من دل فرعون را سخت می سازم تا شما را تعقیب کند. این باعث می شود که من بار دیگر قدرت و بزرگی خود را به او و تمام لشکرش ثابت کنم تا مصری ها بدانند که من خداوند هستم» « وقتی به فرعون خبر رسید که اسراییلیان از مصر فرار کرده اند (!) او و درباریانش پشیمان شده گفتند: این چه کاری بود که کردیم؟ برای چه به بردگان خود اجازه دادیم از اینجا دور شوند.» (تورات: عبور از دریای سرخ) بعد فرعون با سپاهیانش راهی شده و در دریا بعد از شکافته شدن و عبور بنی اسراییلیان قدم گذاشته و غرق می شوند.
حالا روایت قرآنی این ماجرا را می خوانیم و به نقد آنچه در تورات نوشته شده می نشینیم.


(سوره النمل)
وَأَلْقِ عَصَاكَ ۚ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّىٰ مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ ۚ يَا مُوسَىٰ لَا تَخَفْ إِنِّي لَا يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ

﴿١٠﴾ إِلَّا مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْنًا بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ ﴿١١﴾ وَأَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ

سُوءٍ ۖ فِي تِسْعِ آيَاتٍ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ وَقَوْمِهِ ۚ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ ﴿١٢﴾

و عصایت را بیفکن! -هنگامی که (موسی) به آن نگاه کرد، دید همچون ماری به هر سو می‌دود، به عقب برگشت و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد- ای موسی! نترس، که رسولان در نزد من نمی‌ترسند ﴿١٠﴾ مگر آنکه ستم کند؛ سپس بدی را به نیکی تبدیل نماید، که من غفور و رحیمم ﴿١١﴾ و دستت را در گریبانت ببر؛ هنگامی که خارج می‌شود، سفید و درخشنده است بی آنکه عیبی در آن باشد؛ این در زمره نشانه های نه‌گانه‌ای است که تو با آنها بسوی فرعون و قومش فرستاده می‌شوی؛ آنان قومی فاسق و طغیانگرند» ﴿١٢﴾

  
(سوره الاعراف)
وَلَقَدْ أَخَذْنَا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَنَقْصٍ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ﴿١٣٠﴾  فَإِذَا جَاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قَالُوا لَنَا هَٰذِهِ ۖ

وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسَىٰ وَمَنْ مَعَهُ ۗ أَلَا إِنَّمَا طَائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ﴿١٣١﴾ وَقَالُوا

مَهْمَا تَأْتِنَا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنَا بِهَا فَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ ﴿١٣٢﴾ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمُ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ

وَالضَّفَادِعَ وَالدَّمَ آيَاتٍ مُفَصَّلَاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْمًا مُجْرِمِينَ ﴿١٣٣﴾ وَلَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قَالُوا يَا مُوسَى

ادْعُ لَنَا رَبَّكَ بِمَا عَهِدَ عِنْدَكَ ۖ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِي إِسْرَائِيلَ ﴿١٣٤﴾ فَلَمَّا

كَشَفْنَا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلَىٰ أَجَلٍ هُمْ بَالِغُوهُ إِذَا هُمْ يَنْكُثُونَ ﴿١٣٥﴾ فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ بِأَنَّهُمْ

كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ ﴿١٣٦﴾

و ما فرعونیان را به خشکسالی و کمبود محصولات گرفتار کردیم، شاید متذکر گردند ﴿١٣٠﴾ اما هنگامی که نیکی (و نعمت) به آنها می‌رسید، می‌گفتند: «بخاطر خود ماست.» و موقعی که بدی (و بلا) به آنها می‌رسید، می‌گفتند: «از شومی موسی و کسان اوست» آگاه باشید سرچشمه همه اینها، نزد خداست؛ ولی بیشتر آنها نمی‌دانند ﴿١٣١﴾ و گفتند: «هر زمان نشانه و معجزه‌ای برای ما بیاوری که سحرمان کنی، ما به تو ایمان نمی‌آوریم» ﴿١٣٢﴾ سپس طوفان و ملخ و آفت گیاهی و قورباغه‌ها و خون را -که نشانه‌هایی از هم جدا بودند- بر آنها فرستادیم؛ تکبر ورزیدند، و جمعیّت گنهکاری بودند ﴿١٣٣﴾ هنگامی که بلا بر آنها مسلط می‌شد، می‌گفتند: «ای موسی! از خدایت برای ما بخواه به عهدی که با تو کرده، رفتار کند اگر این بلا را از ما مرتفع سازی، قطعاً به تو ایمان می‌آوریم، و بنی اسرائیل را با تو خواهیم فرستاد» ﴿١٣٤﴾ اما هنگامی که بلا را، پس از مدت معینی که به آن می‌رسیدند، از آنها برمی‌داشتیم، پیمان خویش را می‌شکستند ﴿١٣٥﴾ سرانجام از آنها انتقام گرفتیم، و آنان را در دریا غرق کردیم؛ زیرا آیات ما را تکذیب کردند، و از آن غافل بودند. ﴿١٣٦﴾


با توجه به قرآن می دانیم که حضرت موسی نه نشانه و آیت به فرعون و قومش عرضه می کند که شامل: مارگونه شدن عصا، ید بیضاء، خشکسالی و کمبود محصولات، طوفان، ملخ، آفت گیاهی، قورباغه و خون و گشوده شدن دریا ست. در مورد بلایا همانطور که خواندید یک سری از آنها در تورات و قرآن مشترک است مانند ملخ، قورباغه، خون، و بلاهایی که در خشکسالی و کمبود محصولات خلاصه شده با کمی توجه در این بلایا می بینیم که همه ی آنها را می توان جزو بلایای طبیعی دسته بندی کرد که حضرت موسی وقوع آن را اعلام و با توجه به مشیت الهی و نشانه ی قدرت او اتفاق افتاده و مدت معینی به طول انجامیده اند. تنها دو بلای خون و کشته شدن فرزندان نخست که در تورات ذکر آن رفته باقی می ماند. اولی با توجه به آنچه که در تورات آمده چنان است که رود نیل و بقیه ی رود ها رنگ خون گرفته و می گندند و اگرچه کمی این بلا غرق عادت گونه است تورات اشاره می کند که جادوگران مصری هم چنین قدرتی داشته و می توانستند چنین کاری انجام بدهند. می ماند کشته شدن فرزندان نخست که کمی عجیب و غیرعادی می رسد: خداوند از مصر عبور می کند و فرزندان نخست تمامی اهالی مصر « از فرزندان نخست که تنها در تورات به آن اشاره شده و «شامل کشته شدن فرزند ارشد خود فرعون که جانشین او بوده تا پسر ارشد غلامی که در سیاه چال زندانی است» و حتی چهارپایان می میرند. (مرگ پسران ارشد) این بلا آشکارا جزو آیات نه گانه نیست، در قرآن از آن ذکری نرفته، از عدالت خدایی به دور بوده، از نظر عقلی و منطقی درست نمی نماید و بیشتر به وصله ایی می ماند که بعدها اضافه شده تا کمبودی در روایت توراتی پر شده باشد. توجه کنید که به دلیل همین بلا ست که بنا به گفته ی تورات مصریان هرچه دارند به بنی اسراییل داده و فرعون هم اجازه ی خروج را برخلاف گفته ی قرآن که بعد از رفع هر بلا پیمان خود در مورد رهایی بنی اسراییل را می شکستند، داده است. روایت اتفاقاتی که در شب این بلا هم آمده با هم هم خوانی ندارند: به فرمان خداوند بنی اسراییلیان باید عصر  بره هایی را بریان کرده (لابد این بره ها را هم از همسایه های مصری خود گرفته اند. و اصولا در سیستم طبقاتی مصر آن زمان فقیر و غنی دیوار به دیوار هم زندگی می کرده اند) و خون آن را به دو کنار در خانه بریزند تا خداوند خانه های بنی اسراییلیان را از غیر آن تشخیص بدهد(!) بایستی گوشت بره ی بریان شده با نان فطیر (نان بدون خمیر مایه) و سبزی های تلخ خورده شود. گوشت نباید خام یا آب پز بلکه همه ی آن حتی کله و پاچه و دل و جگر بریان شده و تا صبح خورده شود، و اگر چیزی باقی ماند سوزانده شود. از طرف دیگر آمده که «قبل از خوردن بره کفش به پا کنید، چوبدستی به دست گیرید و خود را برای سفر آماده کنید، و بره را با عجله بخورید. این آیین پسح خداوند خوانده خواهد شد. چون من که خداوند هستم، امشب از سرزمین مصر گذر خواهم کرد و تمام پسران ارشد مصریان و همه ی نخست زاده های حیوانات ایشان را هلاک خواهم نمود و خدایان آنها را مجازات خواهم کرد» و به همه ی بنی اسراییلیان دستور داده می شود که آن شب از خانه بیرون نیایند(!) نیمه شب خداوند از مصر عبور کرده و تمام فرزندان نخست می میرند. همان شب فرعون موسی و هارون را فراخوانده و می گوید که هرچه زودتر از زمین مصر بیرون بروند و بنی اسراییل را و رمه هایشان را هم با خود ببرند. « در همان شب بنی اسراییل از رعمسیس کوچ کرده و روانه  سوکوت شدند. تعداد ایشان به غیر از زنان و کودکان قریب به ششصد هزار مرد بود که پیاده در حرکت بودند. از اقوام دیگر هم در میان آنها بود که همراه ایشان از مصر بیرون آمدند» (خروج قوم اسراییل از مصر) و برخلاف گفته ی قرآن که آمده: « به تعقیب آنان پرداختند، و به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسیدند. سوره الشعراء آیه 60» فرعون و لشگریانش (به علت ذیق وقت لابد) چند روز بعد و وقتی می بینند بنی اسراییلیان بین دریا و بیابان اند راهی می شوند...
خب وقت آن رسیده که روایت خروج را از منظر قرآن به دقت بازنگری کنیم:

سوره طه:
وَلَقَدْ أَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِي فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقًا فِي الْبَحْرِ يَبَسًا لَا تَخَافُ دَرَكًا وَلَا تَخْشَىٰ ﴿٧٧﴾

فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِيَهُمْ مِنَ الْيَمِّ مَا غَشِيَهُمْ ﴿٧٨﴾ وَأَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَمَا هَدَىٰ ﴿٧٩﴾

ما به موسی وحی فرستادیم که: « بندگانم را با خود ببر؛ و برای آنها راهی در دریا بگشا؛ نه از تعقیب بترس، و نه از هیچ چیز دیگری» ﴿٧٧﴾ فرعون با لشکریانش آنها را دنبال کردند؛ و دریا آنان را  بطور کامل پوشانید﴿٧٨﴾ فرعون قوم خود را گمراه ساخت؛ و هرگز هدایت نکرد.﴿٧٩﴾

سوره الشوری:
فَدَعَا رَبَّهُ أَنَّ هَٰؤُلَاءِ قَوْمٌ مُجْرِمُونَ ﴿٢٢﴾ فَأَسْرِ بِعِبَادِي لَيْلًا إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ ﴿٢٣﴾ وَاتْرُكِ الْبَحْرَ رَهْوًا ۖ إِنَّهُمْ جُنْدٌ

مُغْرَقُونَ ﴿٢٤﴾ كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ ﴿٢٥﴾ وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ كَرِيمٍ ﴿٢٦﴾ وَنَعْمَةٍ كَانُوا فِيهَا فَاكِهِينَ﴿٢٧﴾ كَذَٰلِكَ ۖ

وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْمًا آخَرِينَ ﴿٢٨﴾ فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ وَمَا كَانُوا مُنْظَرِينَ ﴿٢٩﴾

 (موسی) به پیشگاه پروردگارش عرضه داشت: اینها قومی مجرمند ﴿٢٢﴾ بندگان مرا شبانه حرکت ده همانا تعقیب می‌شوید ﴿٢٣﴾ دریا را آرام و گشاده بگذار. آنها لشکری غرق‌شده خواهند بود. ﴿٢٤﴾ چه بسیار باغها و چشمه‌ها که از خود به جای گذاشتند، ﴿٢٥﴾ و زراعتها و قصرهای زیبا و گرانقیمت، ﴿٢٦﴾ و نعمتهای فراوان دیگر که در آن بودند ﴿٢٧﴾ اینچنین بود و اینها را میراثی برای اقوام دیگری قرار دادیم. ﴿٢٨﴾ نه آسمان بر آنان گریست و نه زمین، و نه آنان مهلت یافته بودند ﴿٢٩﴾

سوره بقره:
وَإِذْ فَرَقْنَا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْنَاكُمْ وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَوْنَ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ﴿٥٠﴾ وَإِذْ وَاعَدْنَا مُوسَىٰ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ

الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَنْتُمْ ظَالِمُونَ ﴿٥١﴾

و هنگامی که دریا را برای شما شکافتیم؛ و شما را نجات دادیم؛ و فرعونیان را غرق ساختیم؛ در حالی که شما تماشا می‌کردید. ﴿٥٠﴾ و هنگامی را که با موسی چهل شب وعده گذاردیم؛ شما گوساله را در نبود او انتخاب نمودید؛ در حالی که ستمکار بودید. ﴿٥١﴾

سوره الاسراء:
فَأَرَادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْنَاهُ وَمَنْ مَعَهُ جَمِيعًا ﴿١٠٣﴾ وَقُلْنَا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ اسْكُنُوا الْأَرْضَ

فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنَا بِكُمْ لَفِيفًا ﴿١٠٤﴾

پس (فرعون) تصمیم گرفت آنان را از آن سرزمین ریشه کن سازد؛ ولی ما، او و تمام کسانی را که با او بودند غرق کردیم. ﴿١٠٣﴾ و بعد از آن به بنی اسرائیل گفتیم: «در این سرزمین ساکن شوید امّا هنگامی که وعده دوم  (دیگر) فرا رسد، همه شما را دسته جمعی می‌آوریم» ﴿١٠٤﴾

سوره الاعراف:
قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا ۖ إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ ۖ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ ﴿١٢٨

﴾ قَالُوا أُوذِينَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنَا وَمِنْ بَعْدِ مَا جِئْتَنَا ۚ قَالَ عَسَىٰ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَيَسْتَخْلِفَكُمْ فِي الْأَرْضِ

فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ ﴿١٢٩﴾

موسی به قوم خود گفت: «از خدا یاری جویید، و استقامت پیشه کنید، همانا زمین از آن خداست، و آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد، واگذار می‌کند؛ و سرانجام برای پرهیزکاران است» ﴿١٢٨﴾ گفتند: «پیش از آنکه به سوی ما بیایی آزار دیدیم، پس از آمدنت نیز آزار می‌بینیم» گفت: «امید است پروردگارتان دشمن شما را هلاک کند، و شما را در زمین جانشین سازد، سپس می نگرد چگونه عمل می‌کنید» ﴿١٢٩﴾

سوره الاعراف:
فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ ﴿١٣٦﴾ وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا

يُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا ۖ وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَىٰ عَلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ بِمَا

صَبَرُوا ۖ وَدَمَّرْنَا مَا كَانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُ وَمَا كَانُوا يَعْرِشُونَ ﴿١٣٧﴾ وَجَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلَىٰ

قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلَىٰ أَصْنَامٍ لَهُمْ ۚ قَالُوا يَا مُوسَى اجْعَلْ لَنَا إِلَٰهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ ۚ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ﴿١٣٨﴾

سرانجام از آنها انتقام گرفتیم، و آنان را در دریا غرق کردیم؛ زیرا آیات ما را تکذیب کردند، و از آن غافل بودند. ﴿١٣٦﴾ و مشرقها و مغربهای پر برکت زمین را به آن قومِ به ضعف کشانده شده واگذار کردیم؛ و وعده نیک پروردگارت بر بنی اسرائیل، بخاطر صبر و استقامتی که به خرج دادند تحقّق یافت؛ و آنچه فرعون و فرعونیان می‌ساختند، و آنچه از باغهای داربست‌دار فراهم ساخته بودند در هم کوبیدیم ﴿١٣٧﴾ و وقتی بنی اسرائیل را از دریا عبور دادیم، در راه خود به گروهی رسیدند که اطراف بتهایشان با تواضع و خضوع گرد آمده بودند. به موسی گفتند: «تو هم برای ما معبودی قرار ده، همان‌گونه که آنها معبود و خدایی دارند» گفت: «شما جمعیّتی جاهل و نادان هستید ﴿١٣٨﴾

سوره شعراء:
وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِي إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ ﴿٥٢﴾ فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ ﴿٥٣﴾ إِنَّ هَٰؤُلَاءِ

لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ ﴿٥٤﴾ وَإِنَّهُمْ لَنَا لَغَائِظُونَ ﴿٥٥﴾ وَإِنَّا لَجَمِيعٌ حَاذِرُونَ ﴿٥٦﴾ فَأَخْرَجْنَاهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ ﴿٥٧﴾

وَكُنُوزٍ وَمَقَامٍ كَرِيمٍ ﴿٥٨﴾ كَذَٰلِكَ وَأَوْرَثْنَاهَا بَنِي إِسْرَائِيلَ ﴿٥٩﴾ فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِينَ﴿٦٠﴾ فَلَمَّا تَرَاءَى الْجَمْعَانِ قَالَ

أَصْحَابُ مُوسَىٰ إِنَّا لَمُدْرَكُونَ ﴿٦١﴾ قَالَ كَلَّا ۖ إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ ﴿٦٢﴾ فَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنِ اضْرِبْ

بِعَصَاكَ الْبَحْرَ ۖ فَانْفَلَقَ فَكَانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ ﴿٦٣﴾ وَأَزْلَفْنَا ثَمَّ الْآخَرِينَ ﴿٦٤﴾ وَأَنْجَيْنَا مُوسَىٰ وَمَنْ مَعَهُ

أَجْمَعِينَ ﴿٦٥﴾ ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ ﴿٦٦﴾

و به موسی وحی کردیم که پرستندگانم را با خود ببر، همانا شما مورد تعقیب قرار می گیرید» ﴿٥٢﴾ فرعون قاصد وجمع آورنده به شهرها فرستاد، ﴿٥٣﴾ همانا آنها گروه اندکی هستند ﴿٥٤﴾ و اینها ما را به خشم آورده‌اند؛ ﴿٥٥﴾ و ما همگی آماده پیکاریم» ﴿٥٦﴾ پس آنها را از باغها و چشمه‌ها خارج کردیم، ﴿٥٧﴾ و از گنجها و قصرهای مجلّل ﴿٥٨﴾ اینچنین بود و بنی اسرائیل را وارث آنها قرار دادیم ﴿٥٩﴾ پس به تعقیب آنان پرداختند و به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسیدند. ﴿٦٠﴾ هنگامی که دو جمع یکدیگر را دیدند یاران موسی گفتند: «ما در چنگال فرعونیان گرفتار شدیم» ﴿٦١﴾ گفت: «چنین نیست یقیناً پروردگارم با من است، بزودی مرا هدایت خواهد کرد» ﴿٦٢﴾ و بدنبال آن به موسی وحی کردیم: «عصایت را به دریا بزن» و دریا از هم شکافته شد، و هر بخشی همچون کوه عظیمی بود ﴿٦٣﴾ و در آنجا دیگران را نیز نزدیک ساختیم ﴿٦٤﴾ و موسی و تمام کسانی را که با او بودند نجات دادیم ﴿٦٥﴾ سپس دیگران را غرق کردیم ﴿٦٦﴾

مطلب به درازا کشیده شد. تنها در این آیاتی که خواندید اشاره ایی به ماجرای خروج بنی اسراییل شده است. امیدوارم به این آیات به قدر کافی دقت کرده باشید. مطالبی را که مهم اند و با رنگ قرمز مشخص شده در اینجا کنار هم می گذارم تا آنچه را که گمان می کنم ماجرای واقعی خروج بنی اسراییل است مطرح کنم:

/«پرستندگانم(بندگانم) را شبانه با خود ببر همانا تعقیب می‌شوید»/ «برای آنها راهی در دریا بگشا؛ نه از تعقیب بترس، و نه از هیچ چیز دیگری»/ «همانا آنها گروه اندکی هستند»/ «پس فرعونیان را از باغ ها و چشمه ها و گنج ها و قصر ها خارج کردیم، و بنی اسراییل را وارث آنها قرار دایم»/ « فرعونیان به تعقیب برخواسته و هنگام طلوع به آنان می رسند»/ « یاران موسی گفتند: در چنگال فرعونیان گرفتار شدیم»/ « موسی و تمام کسانی را که با او بودند نجات دادیم و دیگران را غرق کردیم»/ « بعد از آن به بنی اسرائیل گفتیم: در این سرزمین ساکن شوید امّا هنگامی که وعده دوم  (دیگر) فرا رسد، همه شما را دسته جمعی می‌آوریم»/

با توجه به این آیات به این نتیجه رسیده ام که موسی با گروه اندکی از مومنین به قصد تعقیب شدن و کشیدن فرعون و تمام لشگریانش به دنبال خود شبانه به حرکت افتاده اند نه تمامی قوم بنی اسراییل و خروج کل قوم بعد ها اتفاق می افتد. بعد از شکافته شدن دریا و غرق شدن فرعون، حضرت موسی و یارانش به مصر بازگشته و بنی اسراییل وارث قصر و گنج های فرعون می شوند تا اینکه وعده ی دوم فرا رسیده و همه گی بنی اسراییل (بدون هراس و شتاب زده) از مصر خارج می شوند.
بدین شکل اگر ماجرا را تصور کنیم حکمت آن وصله ایی هم که نوشته بودم به تورات اضافه کرده اند معلوم می شود. یعنی آن طلا و جواهری که بعدها صرف ساختن گوساله ی زرین هم می شود بوسیله ی مصریان و به دست خودشان به بنی اسراییل آن طور که تورات می گوید داده نمی شود بلکه ملکی است که بعد از سرنگونی فرعون برای آنها برجای می ماند. چون اگر به گفته ی تورات تکیه کنیم خروج بنی اسراییلیانی که ایمان چندانی ندارند بعد از آن بذل و بخشش مصریان و محترم شدنشان و خوردن بره ی بریان آن هم شبانه و یک باره بسیار غیر قابل تصور خواهد بود. حال ممکن است کسی بپرسد که چرا خاخام ها چنین قسمتی از تورات را دستکاری کرده و هدفشان از این کار چه بوده. جواب معقولی که می توان داد این است که آنها به منظور مظلوم نمایی و برنوشتن تاریخی از جور و ستم برای خود قسمت هایی را که مربوط به نعمت و لطفی است که خداوند شامل حال آنها کرده حذف کرده اند و دیگر ردی از آنچه مثلا در سوره ی بقره آیه 40 و خطاب به بنی اسراییل داریم که: « یا بنی اسراییل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و اوفوا بعهدی اوف بعهدکم و ایای فارهبون » در تورات نمی بینیم. و مثلا هیچ کجا (حتی اگر فرض خروج یکباره را در نظر بگیریم) ذکری از بازگشت به مصر و به ارث رسیدن قصر و تاج و تخت فرعون نمی خوانیم. در هر حال چه خروج قوم بنی اسراییل را آنطور که با دلایلی گفته شد بعد از غرق شدن فرعون و مدتی سکونت در مصر در نظر بگیریم چه در همان شب و یکباره، چیزی که مهم است این است که بنی اسراییلی که در مصر آنچنان به ضعف کشیده شده و ستم دیده بودند به باغ و قصر فرعون قدم گذاشته و صاحب گنج و ثروت و مهمتر از آنها اسناد و مدارک مصر می شوند که به وقت آن به اهمیت این مسئله اشاره خواهم کرد.

+ نوشته شده توسط اترش در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 10:17 |